تصادفا نمي دونم چي شد كه وبلاگ يكي از اين منفي نويسا(منظورم كساني نيستن كه خاطراتشونو مي نويسن و مي شه توش هم مثبت و هم منفي، اونم با بار نسبي معقول و منطقي پيدا كرد، منظورم كساني هستن كه دارن زور مي زنن با اصرار و به هر قيمتي شده ثابت كنن ايران استاندارد زندگي بالاتري از كانادا داره!) رو مطالعه كردم. آخه من معمولا از اين كارا نمي كنم بنا به دلايلي چند:

  1. هر كدوم از مطالبو مي خوني به قدري جواب تو ذهنت باد ميكنه كه اگه جواب ندي مي تركي.
  2. انرژي منفي كه از اين قبيل نوشته ها ساطع مي شه، كل وجود آدمو فرا مي گيره.
  3. بدون اينكه چيز مفيدي عايدت بشه، فقط وقتتو تلف و اعصابتو خرد كردي.

بهرحال امروزم پيش اومد كه راه گم كنم و از تو يكي از اون وبلاگها سر در بيارم. و همونطوري كه گفتم،اولا نميتونم اونا رو بي جواب بذارم و ثانيا وقتمو با دادن اين جواب تلف نمي كنم بلكه باعث مي شم دو نفر ديگه كه اين مطلبو مي خونن، منطقي تر به قضاوت بشينن. از طرفي هم، خوب، اگه مي خواستم كامنت بذارم، علاوه بر اينگه بايد صدها كامنت با مطالب مشابه ميذاشتم، بايد خطر حذف شدن كامنتهامو هم بجون مي خريدم. اينه كه تصميم گرفتم پستي رو به جواب دادن به اين موارد تخصيص بدم.

البته مقدمتا بايد بگم كه مهاجرت، يه موضوع كاملا شخصيه و نمي شه اونو براي هيشكي تجويز كرد. بلكه هر كسي بايد با علم و آگاهي از شرايط و خوبيها و بديها و وضعيت شخصي خودش تصميم بگيره. بنابراين مباحث مطرح شده نبايد توسط خواننده ها به عنوان له يا عليه مهاجرت تلقي بشه.

يه موضوع ديگه هم كه بايد قبل از ورود به بحث ذكر كنم، اينه كه من سعي مي كنم به اشخاص احترام بذارم (نه لزوما به همه عقايدشون) اينه كه اولا در صورت عدم موافقت باهاشون بهيچ وجه از كلمات تحقير آميز يا خداي نكرده توهين آميز استفاده نمي كنم (حتي اگه احساس كنم كه كلامشون مغرضانه ست) و ثانيا اگه هر جايي از كلامشون درست باشه، بدون غرض ورزي تاييدش مي كنم. در ضمن، اين پست من در جواب بسياري از مطالب رد و بدل شده در نظرات و كامنتها هم هست.

يكي از مواردي كه در رابطه با چنين افرادي بطور كلي دستم اومده اينه كه عمده افراد اين قشرو مي شه در دو دسته جا داد:

  1. افراد ثروتمند بي دردي كه وقتي رفتن كانادا، تازه براي اولين بار در دنياي واقعي با شرايطي مواجه شدن كه براي زندگي كردن بايد تلاش كرد و به كسي پول يا مفت نمي دن.
  2. كساني كه مي دونن دارن چي مي گن، واقعيتها رو هم به مراتب بهتر از من و شما درك ميكنن ولي ....

يكي از مواردي كه ايشون براي تخطئه مهاجرين ازش استفاده ميكنن، بحث وطنه و اينكه آقاجان، حالا كه وطن ما با مشكلاتي دست به گريبانه، چرا ما به جاي اينكه كمر همت به اصلاح امور ببنديم، از مقابل مشكلات فرار ميكنيم و با مهاجرت خودمونو از چنبره مشكلات خارج مي كنيم؟

قبل از بحث و بررسي اين موضوع اولا بايد بگم كه داخل اين نوع استدلال، اولا يه اعتراف ضمني به دور بودن كانادا از بسياري از مشكلات موجود در اينجا ديده مي شه كه با بقيه مطالب ذكر شده كه تخصيص به اثبات بيشتر بودن مشكلات كانادا داره، در تناقضه و اين اشتباه نويسنده است كه نتونسته دم خروسو قايم كنه و ثانيا همونطوري كه بعضي از دوستان عزيز با قلمي بسيار شيرينتر از من بيان كردن، ريشه مشكلاتي كه ما درگيرشيم، فقر فرهنگيه و براي رفع اون حضور فيزيكي هيچ كمكي نمي كنه.

و اما از نظر تحليل موضوع (با توجه به تابو بودن موضوع بحث در اين زمينه واقعا سخته):

دو رويكرد مختلف به موضوع وجود داره:

  1. رويكرد احساسي
  2. رويكرد منطقي

از وقتي به دنيا اومديم تو گوشمون خوندن كه وطن بهشته، مادرته، ناموسته، ريشته، انديشته، گورته، گهوارته، قلب پاره پارته، سر آغاز و سر انجام و هميشته، سنگش در و گوهره، خاكش بهتر از زره و....

خوب، حاصل اين القائات از بعد روانشناسي چيه؟ اينه كه حتي از فكر دور شدن از وطن مو بر تنت سيخ ميشه. انگار يه ميثاق ابدي داري كه هر بلايي به سرت اومد، حتي اگه هيچ كاري هم از دستت بر نياد، از جات تكون نخوري، كه چي؟ كه اين وطنته. خوب، شكي نيست كه از چنين حركت عاشقانه اي (مردن ولي ترك نكردن وطن) يه جورايي آدم مورمورش ميشه و صد البته در خور احترام زياده. ولي نبايد فراموش كنيم كه عشق و منطق معمولا در مقابل هم قرار دارن.

حالا قضيه يه بعد ديگه هم داره: اقوامت، دوستات، آشناهات، همه اينجان، خاطراتت، بچگيت، عاشق شدنت، موفقيتهات و شكستهات همه اينجا اتفاق افتادن، از در و ديوار و كوچه و بازارش برات خاطره مي باره، مردمشو مي شناسي، با گوشت و پوستت. فرهنگش برات آشنا و خاطره انگيزه. بوي اسفندش، صداي اذونش، صداي لبو فروش و نمكيش حتي صدا و چهره گوينده راديو و تلويزيونش برات آشناست. خوب، مهاجرت يعني دل كندن از همه اينا.

جالبه كه حتي همون رذايل اخلاقي هم كه ما ازش گريزونيم و يكي از دلايل مهم اغلب مهاجرتهاست (موضوعاتي از قبيل دروغگويي، رياكاري، عدم رعايت حقوق هم، قانون گريزي، مداخله در امور شخصي هم، تحميل عقايد و...) يه جورايي جزو رفتارهاي مانوس براي ماست و حتي ممكنه دلمون هم براش تنگ بشه!!!(بله، تعجب نكنيد. روان آدميزاد چيز خيلي پيچيده و عجيب غريبيه!)

ناچارم اعتراف كنم كه از لحاظ رويكرد احساسي، خود من هم مثل بقيه هموطنام هستم و اگه منطقمو بر اون تسلط ندم، ممكنه رفتارم خيلي با اينكه الان هست متفاوت باشه.

و اما از بعد منطق: آقا، يكي به ما بگه وطن يعني چي؟ آيا اونجايي كه توش به دنيا اومدي وطنته؟ در اينصورت اگه پدر مادرمون ما رو تو ماداگاسكار به دنيا مي آوردن، وطنمون ماداگاسكار بود؟ مطمئنا كه اينطور نيست. وطن جاييه كه توش رشد مي كني و به ثمر مي رسي.

حالا دليل اينكه به وطنت دين داري چيه؟ منطقا اينه كه با استفاده از امكانات، موقعيتها و فرصتهاي اون سرزمين رشد كردي، بزرگ شدي و شدي ايني كه الان هستي. اگه كسي دليل ديگه اي به ذهنش مي رسه، لطفا بگه تا ما هم اطلاعات و آگاهيمون بيشتر بشه.

ببينيم سهم ما از اين وطن چيه؟ خوب، چند سال اول زندگي آروم و بي دغدغه بود (البته براي من كه خوش شانس تر بودم و سنم كمي بيشتر بود) بعدش خورديم به ا.نقلا.ب و بلبشو و پشت بندش دفا.ع مقدس و بمبا.ران و مو.شك باران و جيره بندي و تورم و كل كل ها و كركري ها و ... خلاصه، خداييش اصلا فهميديم كه زندگي به چي ميگن؟

وقتي هم كه وارد جامعه شديم (چه برای تحصيل و چه بازار كار)، ديديم يه عده اي مساوي تر از ما هستن (كه در عمل وارثين كليه امكاناتن) و اگه بخواي جزو اونا باشي، بايد ديگه خودت نباشي (بابا حتي اگه بخواي كمي سرتو از تو گل بيرون بياري كه هر رهگذري پا روش نذاره رد شه هم بايد كم و بيش از خودت فاصله بگيري)، خوب، طبعا يه عده اي كه مي تونن، اين كارا رو مي كنن ولي ما كه نمي تونيم تكليفمون روشنه. به بركت فرهنگ بالاي جامعه هم، اگه بخواي با فعاليت شخصي به نون و نوايي برسي، بايد هر چي آموزه اخلاقي و غير اخلاقيه زير پا بذاري كه اين كار، خود، از هر كسي ساخته نيست.

حاصل مجموعه اين عوامل اينه كه اونچه اين مرز و بوم به ما هديه كرده، اعصاب داغان، روان افسرده، شخصيت نا مطمئن، اعتقادات متناقض، آرزوهاي فرو خورده، و يه سر سوزن از اقيانوس بي كران علم و دانشه.

غير از مورد آخري، بقيه موارد مديونت نمي كنه كه هيچ، طلبكارتم ميكنه. براي مورد آخري هم، اين مدتي كه بدون جيره و مواجب در خور تو اين مملكت خدمت كرديم، دين تحصيلات رايگانمون تا مقطع متوسطه، هزينه تحصيلات دانشگاهيمونو هم تا قرون آخرش نقدا پرداخت كرديم و كسي نمي تونه بابت اون ما رو مديون بدونه.

ديگه چه ديني داريم؟ من نمي دونم. با مشكلات روحي اونور آبمون هم خودمون يه جوري كنار مياييم. آقا، مهرمون حلال، جونمون آزاد. بعد از اين تفاصيل اگه كسي صحبت وطنو پيش بكشه، فقط بايد قضيه ملانصرالدين با خيك رو كه مي گه من خيكو ول كردم، خيك منو ول نمي كنه براش عنوان كنم.

ادامه دارد...