باز هم در مورد ظروف مسي
حالا حكايت ما با ظروف مسي شده حكايت ملا نصرالدين: (ادامه مطلب)
حالا حكايت ما با ظروف مسي شده حكايت ملا نصرالدين: (ادامه مطلب)
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟!
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟!
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.
میگويند زنها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.
ساعد مراغه ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بیاعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافهايی حق به جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»
شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!»
نمي دونم از انتظار فرسايشي مديكال تحت شرايطي بگم كه علاوه بر اينكه موقعيتم داره روز به روز بدتر مي شه، هر روز تاخيرش هم كلي خرج رو دستم ميذاره؟ يا از مشكلات و ماجراهايي بگم كه با لپ تاپ جديدم و خط ADSLي كه گرفتم داشتم؟ يا از اينكه بعد از خريد لپ تاپ متوجه شدم كه قالب وبلاگم چقدر مشكل داره و بدتر از اون چقدر با Firefox ناسازگاره؟ و از كش و قوس و تجربياتي كه در رابطه با اصلاح وضع قالب داشتم و هنوز هم نهايي نشده؟
يا نه، اصلا از گرفتاري بگم كه در رابطه با دو طفل ![]()
قد (۵/۳ ساله) و نيم قد (۳/۱ ساله) ![]()
داريم و انتهايي در چشم اندازش ديده نمي شه؟
واي كه دارم ديوونه مي شم.![]()