رفتن يا نرفتن: پاسخ به يک دوست

اخيرا دوست عزیز مهاجری محبت كرده و كامنتي برام گذاشتن كه من به دلايل متعدد ترجيح دادم جواب كامنت رو در اين پست مجزا بدم. اين كامنت البته نه بر روي يكي از پست هاي من، بلكه در مورد كامنت من به عليرضاي عزيز، نويسنده وبلاگ از ايران به سوي نيوبرانزويك داده شده. كامنت اخير به صورت زير بوده:

 

سلام عليرضاي عزيز،

نكته دقيقا در همين جاست. فروشگاه هاي خوشگل و اتوبان هاي چهار طبقه و برج هاي سر به فلك كشيده هيچكدوم براي آدم آرامش و رفاه نمي آره. اصولا تعريف رفاه چيز ديگه اي يه. ممكنه در دهاتي زندگي كني كه حتي خونه هاش كاهگلي باشه ولي رفاه داشته باشي. ممكنه هم درب پاكينگ خونه تو با ريموت باز كني تا ماشين 200 ميليوني تو داخل كني ولي رفاه نداشته باشي.

پولدار و فقير در تمام جوامع دنيا وجود داره ولي آيا در كانادا بچه هايي رو ديدي كه با لباس مندرس به راكبين ماشين هاي مدل بالا گل بفروشن و اسپند براشون دود كنن؟ آيا در اونجا گدا ديدي؟ آيا شنيدي كه عمرا كسي براي تامين هزينه هاي درمان بيماري دار و ندارشو فروخته باشه و به گدايي افتاده باشه و آخرش هم به دليل عدم استطاعت ادامه درمان مرده باشه؟ آيا شنيدي كه كسي نگران آينده بچه ش باشه و خيلي آيا هاي ديگه كه جواب اونا اساسي ترين فرق كانادا با ايرانو نشون مي ده.

البته ايران ما كه ماشالا تحفه س؛ لزومي نداره راه دور بريم اگه خودتو همينطوري رندم پرت كني هر جايي تو دنيا به احتمال بالاي نود درصد رفاه بيشتري از اينجا خواهي داشت، چه با در آمد بيشتر و چه با در آمد كمتر. حالا كانادا كه جاي خود داره!

شاد و پيروز باشي

 

كامنتي كه دوست عزیزمون در مورد نوشته فوق دادن عبارته از:

 

سلام عزیزم. نظرت رو توی وبلاگ از ایران به نیو برانز ویک خوندم...اومدم بهت بگم باید بیای کانادا تا ببینی چقدر گدا تو خیابون ریخته مخصوصا تو فصل سرما...یک بار تو مترو یکیشون التماس می کرد می گفت من جوراب ندارم تو رو خدا جورابت رو بهم بده ...برای ما بچه دارها که امکانات آموزشی مهمه باید بگم من الان سه ماهه دارم دنبال مهد کودک می گردم تا الان 26 تا مهد کودک رفتم حاضر شدم تا روزی 60 دلار بدم تا بتونم بچه ام رو از تنهایی در بیارم هنوز نتونستم براش جایی پیدا کنم تازه امکانات مهد هاشون هم اصلا با ایران قابل قیاس نیست ..چند تا صندلی و دوتا جعبه لگو.... و بسیار هم کثیف...حق انتخابی هم ندارید.چنان سرد بی روح بهت می گن لیست انتظارمون تا سه سال دیگه پره ...تو رو خدا اینقدر فانتزی فکر نکنید...اگر تو ایران وضعیت خوبی دارید به محض ورود عقب ماندگی اینها به طرز وحشتناکی تو ذوقتون میزنه...ببخشید که تلخ نوشتم ولی خودم هم تا چند ماهه پیش همین طرز فکر شما رو داشتم ولی واقعیت خیلی فرق می کنه...اگر بچه نباشه شرایط جور دیگری است والی با بچه احساس می کنیم ظلم شده به بچه ...اینقدر بی سرو سامانی اینجا هست که حد نداره ...هنوز بعد از 4 ماه کارت پی آر من و پسرم نیامده ...فقط به خاطر خیابان های قشنگ مهاجرت نکنید ...آرامش هم حالا باید بیایید ببینید .

 

و اما پاسخ من:

 

دوست عزيز، پيش از همه از احساس مسئوليت تون و از اينكه محبت كرده و برام كامنت گذاشتين سپاسگزارم. در مورد پاسخ شما هم بايد بگم كه مهاجرت امر سهل و پيش پا افتاده اي نيست كه آدم اله بختكي پا پيش بذاره و بگه هر چه پيش آيد خوش آيد. من معتقدم كه تصميم گيري درباره مهاجرت بايد بر اساس آمار و اطلاعات معتبر يا همون چيزي كه اونور آبي ها بهش Facts & Figures مي گن انجام بشه.

من كه از حدود شش سال پيش و بر همين اساس اقدام كردم، عليرغم هزينه هاي پرداخت شده، در هر مرحله كه متوجه بشم اشتباه كردم، شهامت اينو دارم كه تصميم رو عوض كنم ولي متاسفانه سير تحولات اينجا در طي همين شش سال نه تنها منجر به تزلزل من نشده، بلكه همواره در جهت تثبيت و تقويت انگيزه من بوده.

مطالب درج شده در وبلاگ هاي مهاجرتي كه من عملا دو سه سالي بيشتر نيست كه مطالعه شون مي كنم، داراي نكات بسيار جالب، قابل استفاده و مفيد هستن ولي در عين حال در بسياري از موارد ميزان قابل ملاحظه اي از بار احساسي نويسنده رو هم به همراه دارن. اين موضوع البته كاملا طبيعي، اجتناب ناپذير و حق مسلم نويسنده س.

نكته اي كه هست اينه كه ضمن درك احساس نگارنده، تصميم گيري من تحت تاثير اين احساسات تغييري نمي كنه. اونچه كه تصميم منو از ابتدا شكل داده و هنوز هم مي ده، آمار و ارقام منتشر شده توسط دولت كاناداست كه در اون اطلاعات دقيقي در مورد نرخ بي كاري، متوسط درآمدها، هزينه هاي زندگي، ميزان متوسط تحصيلات،‌ ميزان جرم و جنايت، ماليات ها و بسياري از موارد ديگه اعلام شدن كه البته من مدعي نيستم كه همه اين آمار رو كه از منابع متعدد و حجيم هم هست مطالعه كردم.

از طرف ديگه رنكينگ ها و ارزيابي هايي هم كه از طرف مجامع معتبر بين المللي انجام مي شه و در اون پاكيزگي، ميزان شادي مردم، سطح رضايت مندي، كيفيت بهداشت و تحصيلات و در يك كلام استاندارد زندگي در كشورها و حتي شهرهاي مختلف دنيا با هم مقايسه مي شه هم، معيار نسبتا صحيحي براي يك تصميم گيري مناسب به دست مي دن.

در اغلب رنكينگ هاي اخير الذكر، كانادا در بالا بالاهاي جدول و ايران اون پايين پايين هاست. آمار خود كانادا هم در اغلب زمينه ها وضعيت بسيار بهتر و مطلوب تري رو نسبت به ايران مونيتور مي كنه كه براي آدم ترديدي در مهاجرت به جا نمي ذاره.

در مورد اينكه گدا در كانادا وجود داره، من منكر نيستم ولي هم شما و هم من مي دونيم كه وقتي من مي گم فلان پديده ديده نمي شه، هدفم نفي مطلق اون پديده نيست كه صرف مشاهده شدن يك مثال نقض، غرض نوشته رو مخدوش بكنه.

در مورد فرمايش شما هم نسبت به اينكه در مونترال گدا ريخته زير دست و پا، والا گرچه به نظر من خيلي عجيب مي آد، ولي تصور مي كنم مشاهدات شما در محل بسيار بسيار خاصي از مونترال صورت گرفته چون اگه اين قضيه رو به كل كانادا تعميم بديم و به عبارتي بگيم در كانادا گدا ريخته زير دست و پا،‌ بايد بسياري از آمار و ارقام دولتي و بين المللي رو در مورد كانادا نفي كنيم و اونم بصورت شديد، يعني كانادا رو يه دفعه از صدر جداول به ته اونا انتقال بديم.

در مورد مهد هاي كودك هم تا جايي كه من اطلاع دارم، در ونكوور كه گرون ترين شهر كانادا به حساب مي آد، مهد كودك هاي خصوصي بسيار تميز و با امكانات مناسب با شهريه ماهانه 600 الي 700 دلار موجوده كه البته دولت هم كمك هزينه بلاعوضي كه اكثر اين مبلغ رو پوشش مي ده پرداخت مي كنه و شما تنها ما به تفاوت رو كه حدود 100 تا 200 دلار مي شه پرداخت مي كنين.

البته من درك مي كنم كه منظور شما اين بوده كه حاضرين مبلغ روزي 60 دلار رو پرداخت كنين و اين به معني بالا بودن شهريه ها تا اين حد نيست. در مورد بي كيفيت و كثيف بودن مهد كودك هاي مونترال هم من از شنيدنش متاسفم و حقيقتا جاي افسوسه كه چنين وضعيت اسف باري در مونترال حاكمه. شايد بد نباشه كه شما به فكر تغيير مكان از مونترال باشين.

در مورد اينكه نبايد به خاطر خيابون هاي قشنگ مهاجرت كنيم، من صد در صد با شما هم عقيده هستم و اگه كمي دقيق تر توجه كنين متوجه مي شين كه خود من در ابتداي كامنتم براي عليرضاي عزيز كه در مورد خيابون هاي معمولي تورنتو نوشته بودن، به اين موضوع كه زيبايي خيابون، آرامش و رفاه نمي آره اشاره كردم.

البته اگه منظور از عقب ماندگي كانادا عدم توجه اونا به زرق و برق و تجملات، و ساده زيستي شون باشه، من اين موضوع رو نه تنها منفي نمي دونم بلكه برام بسيار مطبوع و خوش آينده كه مردم به جاي فيس و افاده و چشم و همچشمي و غرق شدن در ماديات، زندگي مي كنن و از زندگي شون لذت مي برن.

درباره آرامش هم، بايد بگم كه من، هم در جمهوري آذربايجان، و هم در تركيه فاميل نزديك دارم و به هر دو كشور هم رفت و آمد مي كنم. گرچه هيچ كدوم از اين كشورها از لحاظ سطح رفاه به گرد كانادا هم نمي رسن، ولي آرامش و صلح و صفاي جاري در جامعه شون رو مي شه كاملا حس كرد. حالا كانادا كه جاي خود دارد.

در آخر مجددا از اين كه نظر دلسوزانه و ارزشمندتون رو راجع به كامنت من ابراز كردين نهايت تشكر رو دارم و اميدوارم به لطف خدا گره از مشكلات شما هم وا بشه و از اين به بعد مطالبي سرشار از اميد، انرژي، و نشاط در رابطه با كانادا از قلم شما بخونيم.

بياييد مثبت نگر باشيم

آنچه انگيزه من براي نوشتن اين مطلب شد، اينه كه متاسفانه اخيرا شاهد موج قابل توجهي از افكار منفي و نگران كننده در رابطه با كانادا در وبلاگ هاي مهاجرتي هستم كه احتمالا سير نا اميد كننده عملكردهاي اخير اداره مهاجرت هم در اين زمينه بي تاثير نبوده و صد البته با نيت خير اعلام هشداري به مهاجرين براي كسب آمادگي بيشتر براي موفقيت در جامعه مقصد عنوان مي شن.

عليرغم برخي حقايق موجود در اين نظريات، من عميقا معتقدم كه همه ما (اعم از ايراني و كانادايي و هندي و چيني و ...) انسانيم و لذا بخش اعظمي از فطرت و غرايز و احساساتمون مشابهه. در اينكه آدم با رسوم و فرهنگ مانوس زادگاهش راحت تره شكي نيست؛ ولي معنيش به هيچ عنوان اين نيست كه امكان انس و الفت با رسوم و فرهنگ ديگه اي براي آدم وجود نداره. چرا كه اگه اساسا اون فرهنگ با فطرت و سرشت انساني تضاد و مغايرتي داشت، از همون ابتدا در بين جامعه بشري ريشه نمي دووند.

من شخصا به جز همين آداب و رسوم و فرهنگ مانوس، كه دست بر قضا در بعضي موارد عليرغم مانوس بودنش مطلوب نيست، كوچكترين وجه مثبت و عامل جذب كننده و رفاه زايي (منظورم از رفاه، هم مادي و هم روحي و رواني يه) در جامعه ايران نسبت به كانادا نمي بينم. هر آيتم ملموسي رو كه بررسي كني به اين نتيجه مي رسي كه وضع كانادا بهتره!

چه لزومي داره كه خودمون رو گول بزنيم، امنيت از هر لحاظ (فكري، شخصي، اجتماعي، شغلي و ...) در كانادا به طور غير قابل مقايسه اي از ايران بيشتره. فساد مالي و اداري به هر شكل و شيوه اي در كانادا نسبت به ايران كمتره. اقتصاد از هر ديدگاهي كه مد نظرمون باشه، در كانادا از ايران با ثبات تره. سطح متوسط رفاه در جامعه كانادا به مراتب از ايران بالاتره. توزيع فرصت هاي پيشرفت در كانادا نسبت به ايران به نحو غير قابل تصوري عادلانه تره.

علاوه بر همه موارد بالا، در رابطه با كار كه مهمترين دغدغه خاطر يه مهاجره، درصد بيكاري هم در ايران در مقايسه با كانادا وحشت آوره. بله! وحشت آور. كسي كه از سر يه كار حاضر و آماده، كه احتمالا به نوعي مديريتي هم هست بلند مي شه و مي ره كانادا، انتظار بي موردي يه كه به محض رسيدن از گرد راه بره سر كاري كه حداقل در حد كار قبليش در ايران باشه؛ و اگه اين اتفاق نيفتاد، استدلال دور از منطقي يه كه به همين دليل بازار كار كانادا رو كسادتر از ايران ارزيابي كنه.

براي مقايسه بازار كار، بهتره از صدها هزار فارغ التحصيل حداقل ليسانس در سراسر كشور كه بعد از چند سال هنوز بي كار هستن نظرخواهي كنيم نه از خودمون كه معمولا حداقل ده سالي سابقه كار داريم! دوستان عزيز مهاجر؛ شما زبان انگليسي يا فرانسوي خودتون رو تا حد قابل قبولي تقويت كنين و در اين صورت شك نداشته باشين كه خيلي راحت تر از يه تازه فارغ التحصيل در ايران مي تونين در كانادا كار پيدا كنين.

به طور كلي به نظر من به شرط داشتن تسلط كافي بر زبان انگليسي يا فرانسوي، افراد با هر حد از توانمندي كه داشته باشن، از نظر موفقيت يا عدم موفقيت در كانادا نسبت به ايران، از دسته بندي زير پيروي مي كننن:

  1. دارندگان يك يا چند تا از شرايط زير، معمولا نمي تونن در جامعه كانادا موفق تر از ايران باشن:
    • افرادي كه در ايران در بعضي از مشاغل دولتي يا مشابه اون اشتغال داشتن كه در قبال حقوق دريافتي كار قابل توجهي انجام نمي دن، مشروط بر اينكه قبلا خودشون رو براي ارائه كار واقعي آماده نكرده باشن.
    • افرادي كه در ايران داراي آشنايان آنچناني هستن.
    • افرادي كه از نظر عاطفي وابستگي مفرط دارن و عادت قبلي به زندگي دور از فك و فاميل ندارن.
    • افرادي كه پيشاپيش وجودشون رو از افكار منفي و نگراني و استرس انباشته كردن و با همين ذهنيت وارد كانادا شدن.
    • افرادي كه (البته مطمئنا در اقليت محض هستن) افكارشون بر اساس تحصيل سود از راه شارلاتان بازي و تضييع حقوق ديگران شكل گرفته.
  2. در مقابل افراد زير مي تونن در كانادا موفق تر از ايران عمل كنن:
    • افرادي كه در ايران، در شركت ها (مخصوصا خصوصي)، مورد استثمار قرار گرفتن و در مقابل شرايط بخور و نميري ازشون بيگاري كشيده شده.
    • افرادي كه در ايران در هفت آسمون يه ستاره ندارن!
    • افرادي كه ميزان وابستگي عاطفي شون در حد معقولي يه به ويژه اگه قبلا در ايران به زندگي دور از فك و فاميل عادت كرده باشن.
    • افراد سخت كوش و درستكار كه مي خوان يه لقمه نون حلال بخورن.
    • افراد مثبت انديش كه هميشه سرشار از انرژي مثبت هستن و از امور اطرافشون تفسير مثبتي دارن.

در مجموع كليد موفقيت تطبيق پيدا كردن با شرايط جامعه كاناداست و متاسفانه در اغلب موارد، ما خودمون با افكار احساسي كه اغلب پايه اي از منطق توش پيدا نمي شه، مانع اين تطبيق مي شيم. همون افكاري كه من اصطلاحا بهشون زندگي كردن در گذشته مي گم.

به قول حافظ كه مي گه "تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز"، چقدر خوبه كه ما مهاجرا در نظر داشته باشيم كه ما پيش از ايراني بودن، انسانيم، خودمون حجاب خودمون نشيم و با منفي نگري و سياه بيني مانعي در مسير پذيرش و تطبيق خودمون با شرايط و هنجارهاي جامعه جديد نتراشيم. 

در انتها، صحبتي رو كه در جايي شنيدم و در عين صحت خالي از لطف هم نيست، اضافه مي كنم و اون اينكه شرايط اينجا به قدري طاقت فرساست كه اكثر كساني كه امكان رفتنو دارن، نمي خوان بمونن و دست بر قضا اين امكان، اغلب براي تحصيل كرده ها فراهمه؛ اينه كه اسم ماجرا شده فرار مغزها و اگه اين امكان براي همه مهيا مي شد، مجبور مي شدين اسمشو بذارين فرار آدم ها!

به اميد آينده اي هر چه درخشان تر در جامعه متعادل و مقبول كانادا.

پی نوشت: یکی از دوستان خوبم که سال هاست در کانادا زندگی می کنه نظر جالبی در مورد افراد ناموفق داره که من عینا در اینجا نقل می کنم.

"افرادی که فقط مهاجرت فیزیکی میکنند یعنی بعد از مهاجرت فقط و فقط از سوپر و نانوایی ایرانی گوشت میخرند، فقط به موسیقی ایرانی گوش میدهند. فقط در جمع های ایرانی شرکت میکنند. فقط دوستان ایرانی پیدا میکنند. فقط در جامعه ایرانی زندگی میکنند! این افراد هم بطور قطع شکست میخورند زیرا قابلیت تطبیق با فرهنگ جدید رو ندارند."

نوروز 1391 خورشیدی مبارک باد

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر

تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان

یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان

 

 

دوستان عزیز من الان در سفرم و از طریق اتصال Dial up به اینترنت متصل شدم فقط برای اینکه نوروز ۱۳۹۱ رو به همه خوانندگان گرانقدر وبلاگ تبریک بگم و سال خوبی رو برای همه تون آرزو کنم. همین جا از همه دوستان عزیز وبلاگی از اینکه به دلیل سرعت پایین اینترنت امکان ارسال کامنت برای تک تک ایشون رو نداشتم عذر خواهی می کنم.

نوروز باستانی بر شما مبارک.

 

سرزمين عدل و داد

گرچه هرگز اعتقادي به وجود مدينه فاضله در گوشه اي از جهان نداشته و ندارم، سالهاي متمادي، يا اگه دقيقتر بگم، از وقتي كه تصميم به مهاجرت به كانادا گرفتم، تصوير ذهني كه از اون ديار داشتم، يكي از پيشرو ترين كشورها در برقراري دموكراسي بود. كشوري مدافع  آزادي بيان و جايي كه در اون باربر لنگرگاه مي تونه نخست وزير رو به محكمه بكشه و افراد نيمه برهنه در كنار افراد برقع پوش با مسالمت و احترام متقابل زندگي كنن و مهمتر اينكه همه بطور كم و بيش يكنواخت از حمايت قانون برخوردار باشن. كشوري كه در اون عدالت، اگر نه بطور كامل رعايت مي شد، لااقل عدول از اون، محدود بود به لايه هاي زيرين و مخفي ارتباطات اجتماعي بطوري كه پيدا كردن مصداق عيني براي بي عدالتي كار آسوني نبود.

ولي اخيرا اركان اين بناي زيبا، درخشان و وسوسه انگيز، با چند تلنگر به لرزه در اومده و ديوارهاي بلوريش ترك هاي بدي برداشتن بطوري كه با ادامه پيدا كردن اين تلنگرها بيم فرو پاشيدنش دور نيست. اولين ضربه اي كه به شالوده اين تصورات وارد شد، موقعي بود كه در سال 2008 دولت كانادا روش رسيدگي به پرونده هاي مهاجرتي رو بطوري تغيير داد كه زمان انتظار يك مهاجر به حدود دو سال كاهش پيدا مي كرد و اين در حالي بود كه پرونده هاي قبل از اون تاريخ، كه شامل درخواست من هم بود، پيرو همون روند سابق، يعني زمان رسيدگي بالاي پنج سال بودن.

اين تصميم در عمل هم اجرا شد؛ كما اينكه بسياري از افراد اقدام كننده به روش جديد كه سالها ديرتر از ما اقدام كردن، الان مدت هاست كه ساكن كانادا هستن و حتي اونجا جا افتادن، در حاليكه من و امثال من بايد هنوز منتظر باشيم و در تلاطم نوسانات ارزي، ارزش دارايي هامون نصف بشه و استرس هاي تموم نشدني جنگ احتمالي و قحطي و تحريم و چه و چه خرد و خميرمون كنه.

در توجيه اين بي عدالتي محرز، جناب جيسون كني و ايادي و اذنابش از عقبه (Back log) گت و كلفت متقاضيان مهاجرت و لزوم اتخاذ سياست هايي براي كوچك كردن و حذف اين عقبه داد سخن مي دن. اين استدلال، در عين توجيه اعمال محدوديت هاي بيشتر در رشته هاي كاري مورد پذيرش، از مشروعيت دادن به تبعيض اعمال شده بين گروه هاي مختلف اقدام كننده از لحاظ زمان انتظار عاجزه. علت اين موضوع با مثال زير روشن تر مي شه.

عقبه مورد بحث و به عبارت ديگه جمعيت منتظر ورود به كانادا رو مشابه آب يك مخزن در نظر بگيريد. اين مخزن يك مجراي خروجي داره كه آب ازش بطور مستمر و با آهنگ يكنواختي در حال خروجه. اين آب خارج شده، در حقيقت متناظر با افرادي يه كه همه ساله پرونده شون مورد بررسي قرار مي گيره و يا وارد كانادا مي شن يا مردود. يك مجراي ورودي هم به مخزن وجود داره كه متناظر افرادي يه كه در هر سال تشكيل پرونده مهاجرتي مي دن. واضحه كه اگه بخواهيم آب مخزن رو كم يا خالي كنيم بايد آهنگ خروج آبش از آهنگ ورود بيشتر باشه.

همه مي دونيم كه يك كشور با توجه به زير ساخت ها و برنامه ريزي هاش، نمي تونه بيش از تعداد معيني در سال مهاجر بگيره. و اگه نسبت پرونده هاي موفق به مردود رو به طور متوسط ثابت بگيريم، معنيش اينه كه بيش از تعداد معيني از پرونده ها در سال نمي تونه رسيدگي بشه. به زبان مثال ما، اين يعني مجراي خروجي مخرن به ميزان معين و غير قابل افزايشي آب از مخزن خارج مي كنه.

بنابر تفاصيل فوق، تنها راه كاهش آب مخزن، تنگ تر كردن مجراي ورود آب به مخزنه. اين يعني اعمال شرايطي براي مهاجرت كه تعداد افراد واجد شرايط رو كاهش بده. طبعا اعمال محدوديت هاي شغلي، تعيين cap براي هر رشته و سياست هايي از اين دست، در همين راستا عمل مي كنن و مي تونن در كاهش عقبه موثر باشن ولي اينكه به تعدادي از درخواست ها سريع تر از ساير درخواست ها رسيدگي بشه، با هيچ توجيه و استدلال منطقي منجر به كاهش عقبه نمي شه. در عوض چون به هر حال خروجي مخزن ثابته، افزايش سرعت رسيدگي به تعدادي از پرونده ها باعث كندي رسيدگي به ساير پرونده ها مي شه بطوري كه مجموع پرونده هاي رسيدگي شده در سال، همون ميزان ثابت باقي بمونه.

به همين ترتيب ضربات پي در پي به بنيان تصوير يك كاناداي عدالت محور دارن يكي پس از ديگري وارد مي شن: عدم پذيرش پرونده هاي مهاجرين سرمايه گذار و كار آفرين فقط از ايران؛ يك تبعيض نهادينه كاملا آشكار و به غايت زشت كه با هيچ منطق و استدلالي در هيچ جاي دنيا قابل توجيه نيست. اخراج (ديپورت) انسان هنرمند و فعال و تحصيل كرده و سليم النفسي مثل آقاي كاووس صوفي در حالي كه رسيدگي به ابهامات در برگيرنده موضوع شهروندي شخص بد نامي مثل آقاي محمود رضا خاوري عملا مشمول مرور زمان شد و مسكوت موند.

اخيرا هم كه خبر ريجكت شدن پرونده مهاجرتي تعدادي از دوستان به دليل 20 امتيازي محسوب كردن مدرك ليسانس نا پيوسته شون به گوشمون رسيد در حاليكه تا ديروز چنين مداركي 22 امتيازي محاسبه مي شدن. خلاصه اينكه ظاهرا دولت فخيمه استيفن هارپر اين روزها از هيچ فرصتي براي بروز احساست و اعمال ضد ايراني صرفنظر نمي كنه و در اين راه از قرباني كردن تمام آرمان هاي عدالت خواهانه و انسان دوستانه و دموكراتيك هم، كه زماني مايه مباهات كانادا بوده و اين كشور رو به دريافت لقب سرزمين عدل و داد مفتخر كرده بود پروايي نداره. پس كجاست اين سيستم قضايي مستقل و بي طرف و ضامن عدالت و حافظ دموكراسي؟

زماني من بين استراليا و كانادا، كانادا رو به دليل همين عدالت پيشگي و دوري از تبعيض و اجحاف، به قيمت انتظار پنج ساله به جاي يك ساله، به عنوان مقصد مهاجرت انتخاب كردم. ولي گويا امروزه استراليا در اين زمينه كلي از كانادا پيشي گرفته؛ كما اينكه رنكينگ هاي بين المللي و نوسانات شون در سال هاي اخير، خود گواه اين مدعا هستن.

كوتاه سخن اينكه اگه به هر دليل پرونده مهاجرتي من كه در حال طي آخرين مراحلشه، بطور موفقيت آميز به پايان نرسه، شايد من در مورد اينكه كدوم كشور رو به عنوان وطن دوم انتخاب كنم تجديد نظر كنم. مگر اينكه اوضاع روز نشون بده كه اين جبهه گيري ها يك موج گذرا بوده كه مهار و فرو نشانده شده.

بحثي در حوزه انسجام خانواده ها در مهاجرت

دوست وبلاگ نويس مهاجري در مورد فعاليت هكرها در فيسبوك و قرار دادن ويدئوهايي با مضامين نامتعارف بر روي وال افراد مورد هجوم نوشته، و در مورد واكنش استقبال آميز بعضي از دوستان فيسبوكي خود اظهار شگفتي كرده بودن. از طرف ديگه به ياد دارم كه در گذشته مطالبي در وبلاگ بعضي از دوستان خونده بودم حاكي از جدايي بعضي از زوج ها در كانادا، در حالي كه همين زوج هادر ايران زندگي به ظاهر منسجمي داشتن.

از واقعيت اخير تفاسير و استنتاج هاي مختلفي ميشه داشت كه ارائه دهنده هاي هر كدوم، بالطبع از ديدگاه خودشون دلايل محكم و منطقي براي ايراداتشون دارن. با توجه به پيش فرض هاي ذهني ما ايراني ها ميشه انتظار داشت كه اين تحليل ها به سرعت به سمت مقصر دونستن محيط بي بند و بار جامعه كانادا سوق پيدا كنه.

با توجه به اينكه دلايل مدعيان اين نظر با توجه به سوابق فرهنگي ما كم و بيش براي همه مون معلومه، تصميم گرفتم از زاويه متفاوتي به ماجرا نگاه كنم. بنابراين، كليه آموزه ها،پيش فرض ها و باورهاي مذهبي و فرهنگي خودمون رو كنار ميذارم و سعي مي كنم تحليل هايي ارائه بدم كه حتي المقدور بر اساس واقعيت هاي شناخته شده در رابطه با ويژگي هاي روحي و رواني انسان ها باشه.

آيا هيچيك از شما به پديده اي به نام خود سانسوري و شدت و عمق نهادينه شدن اين پديده در روان ما ايراني ها توجه كردين؟ اين پديده البته، ولد خلف نظامهاي ديكتاتوري يه كه در طول قرن ها بر ما حاكم بوده و پر واضحه كه منحصر به ايران هم نيست. ارتباط اين موضوع به سيستم هاي ديكتاتوري اينه كه فرهنگ غالب جامعه، بر خلاف اونچه كه در جوامع دموكراتيك ميشه ديد، باورها و انديشه هاي مخالف و حتي متفاوت رو بر نمي تابه.

البته شكي نيست كه در دنياي واقعي ما هيچ چيز ايده آلي وجود نداره. بنابراين تمام جوامع بشري داراي تركيب مراتبي از فرهنگ دموكراتيك و مراتبي از فرهنگ ديكتاتوري هستن و تفاوت جوامع در نسبت تركيب اين دو فرهنگ در جامعه است. بعد از اين، براي ساده تر شدن بحث، جوامعي رو كه در اون فرهنگ دموكراتيك غالبه، جامعه دموكراتيك و عكس اون رو جامعه ديكتاتوري مي ناميم.

در يك جامعه ديكتاتوري، كودك در حالي رشد مي كنه و شخصيتش شكل مي گيره كه مجبوره براي بدست آوردن پذيرش جامعه، كه از خانواده شروع ميشه تا به ساير سطوح برسه، خودش رو سانسور كنه. به اين معني كه بعضي از عقايد، افكار و تمايلات باطني شو از ترس طرد شدن ابراز نكنه. اين اخلاق و منش در ذهن فرد به تدريج نهادينه، و به رفتار ناخودآگاه فرد تبديل ميشه.

در جامعه اي مثل جامعه ايران كه بعضي از باورها و فرهنگ هاي جاري با طبيعت و سرشت بشري تعارض دارن، قشر قابل توجهي از افراد كه حتي ممكنه اكثريت داشته باشن، دچار خود سانسوري ميشن. افراد در حالي براي هم فيلم بازي مي كنن كه هيچكدومشون اون چيزي كه به بودنش تظاهر مي كنن نيستن؛ و اگه يكي پيدا بشه و ماسك اين تظاهر رو از چهره افراد برداره، همه احساس بهتري پيدا مي كنن. چون مي بينن كه حتي بدون اين ماسك هم همه كم و بيش شبيه همن!!!

البته منظورم از تظاهر، نوع بد و مذموم اون نيست. منظورم همون اجبار محيطي يه كه فرد رو در موقعيت انفعالي قرار ميده و در يك لاك دفاعي ناگزير، وادار به عدم بروز منويات باطني خودش مي كنه كه طبيعتا در انظار سايرين، سبب ايجاد يك تصوير غير واقعي از شخصيت فرد، و لذا انتظار رفتار قابل پيش بيني براي اون ميشه.

بعضي وقتا پيش مياد كه يك ناجي افسانه اي، در هيات هكر فيسبوكي از دنياي افسانه ها قدم به دنياي واقعي ما ميذاره و ماسك ها رو از چهره ها برميداره! دوستان ما كه ما رو بر اساس شناخت قبليشون داراي ويژگي هاي اخلاقي متفاوت ،و نه لزوما متضاد، با خودشون مي دونن، با مشاهده هر نوع موضوع و متريال كه حاكي از تعديل شناخت قبلي شون باشه، چه واقعيت داشته باشه و چه نداشته باشه، از اينكه مي تونن خودشون هم، حتي براي لحظه اي، ماسكشون رو كنار بذارن و خودشون باشن خوشحال مي شن و از اون استقبال مي كنن.

شگفتي ما هم از اونجا ناشي ميشه كه دوستانمون رو تا اون لحظه فقط با ماسك ديده بوديم و هرگز تصور نمي كرديم كه چهره واقعي افراد با اونچه كه ما تا حالا ديديم اينقدر متفاوت باشه. ولي در واقع بايد بدونيم كه در جامعه اي مثل جامعه ما، چهره واقعي اكثر افراد با شناختي كه ما ازشون داريم متفاوته و اين قضيه هك، صرفا بهانه اي يه كه پرده از واقعيت برداره. آيا ما قادريم كه تفاوتهاي دوستانمون با خودمون رو ارج بذاريم و عليرغم اين تفاوت ها اونا رو دوست داشته باشيم؟

شكي نيست كه اتفاق مشابهي در يك جامعه دموكراتيك كمتر مي افته. چرا كه مردم نسبت به تفاوت هاي فيمابين حساسيت كمتر و پذيرش بيشتري دارن و دوستان براي اينكه بتونن با هم رابطه حسنه برقرار كنن، نيازي به تظاهر كردن و ماسك به چهره زدن ندارن. بعبارت ديگه همديگه رو همونجوري كه هستن دوست دارن و به جاي تمركز بر روي تفاوت ها، از مشتركات هم لذت مي برن.

حالا اين موضوع چه ربطي به ماجراي طلاق و جدايي زوج ها مي تونه داشته باشه؟ بر اساس بحث ارائه شده، زوجين هم، از همين قائدۀ تظاهر و ماسك بر چهره زدن مستثني نيستن. هر كدوم سعي مي كنه خودشو نسبت به هنجارهاي پذيرفته شده و عقايد غالب جامعه پايبند و مقيد نشون بده. تا وقتي كه خانواده در جامعه ايران به سر مي بره، اين تظاهر كردن و تظاهر ديدن به قدري براشون طبيعي يه كه مطلقا احساس نمي كنن مشكلي وجود داره.

همين خانواده وقتي وارد جامعه آزاد و دموكراتيكي مثل جامعه كانادا ميشه، زوجين كم كم مي بينن كه ملت به هيچي تظاهر نمي كنن. حتي تعارف الكي هم بينشون جايي نداره. بنابراين كم كم نسبت به عادي بودن رفتار خودشون دچار ترديد ميشن و با شروع كنار گذاشتن ماسكهاشون، به تدريج عدم تفاهم و اختلاف بينشون خودنمايي مي كنه. از طرف ديگه با مشاهده افراد ديگه اي در جامعه كه بدون ماسك شبيه همون چيزي هستن كه مطلوب اوناست، كم كم نسبت به هم سرد ميشن و نهايتا كارشون به جدايي مي كشه.

منطقا يك احتمال ديگه هم در بين هست كه در واقع روي ديگه سكه س. گاهي ممكنه پيش بياد كه زوجين عليرغم اينكه در باطن و در خصوصيات واقعي خودشون هم شباهت خيلي زيادي به هم دارن ولي به دليل اين ماسك هميشگي كه به چهره دارن، خودشون از عمق اين شباهت بي خبر باشن كه در اين صورت با پايين افتادن ماسك و بروز چهره واقعي، نه تنها خانواده انسجام خودش رو از دست نميده، بلكه مستحكم تر و منسجم تر از قبل ميشه.

البته بيم اين هم ميره كه شخص به دليل عمق رسوخ خود سانسوري در روانش، حتي خودش هم باور كرده باشه كه با خود واقعيش متفاوته. به عبارت ديگه خودش هم گول ماسك خودشو خورده باشه! كه در اين صورت با كمال تأسف و تأثر، عليرغم كليه شباهت هايي كه شخصيت واقعي زوجين باهم داره، با فرو افتادن ماسك، اونقدر از چهره واقعي خودشون و طرف مقابل شوكه و مضطرب ميشن كه نه تنها زندگي مشتركشون از هم مي پاشه، بلكه حتي ممكنه با خودشون هم دچار چالش و تعارض، و مبتلا به عوارضي از قبيل افسردگي و شيدايي بشن.

در مورد احتمالات اخير، من صرفا با توجه به استنتاج عقلايي نتيجه گيري كردم ولي هيچ اطلاعي از واقعيت ماجرا ندارم. قطعا دوستان مهاجر با توجه به تجربيات واقعيشون مي تونن در صورت وجود چنين مواردي، براي افزايش آگاهي من و ساير دوستان، بهش اشاره كنن.

حول اين موضوع كه آيا خوش بودن در غفلت و نا آگاهي بهتره يا تحمل آسيب و رنج احتمالي ناشي از علم به واقعيت، مباحث زيادي رو ميشه مطرح كرد، ولي در هر صورت شرط عقل اينه كه خانواده ها قبل از تصميم به مهاجرت و پذيرش اين ريسك، سنگ هاشون رو با هم و حتي با خودشون وابكنن. البته درست تر بود كه اين سنگ هاي لعنتي همون اول كار و قبل از نهايي كردن ازدواج واكنده بشن. ولي به هر حال كسي رو نميشه ملامت كرد؛ چرا كه همه ما كاملا واقفيم كه شكستن ريشه دارترين تابوهاي جامعه دگم ما به چه رستم دستاني نياز داره!

معنی و مفهوم واقعی استعمار و ارتباط آن با وقایع اخیر

استعمار یعنی چه؟ بعضی کلمات معانی غلط اندازی دارن. یکیشونم همین کلمه معروفه! در لغت عربی، استعمار به معنی طلب عمران و آبادانی کردنه. ولی این معنی که ظاهرا بد نیست؟! پس چرا ما اونو بد می دونیم و وقتی در حق یک کشور یا حکومت ازش استفاده می شه، عملا نوعی ناسزا به شمار می ره؟

 وقتی بچه بودم، می شنیدم که کسی به دیگری می گه: "پیر بشی جوون". من با تعجب فکر می کردم که این دیگه چه جور دعای خیریه که آرزو کنی یه جوون رعنا و رشید پیر بشه؟! بعد ها فهمیدم که مراد از اون، داشتن عمر طولانی تا حد پیر شدنه. و به عنوان یه نمونه دیگه، بین ما ترک ها اصطلاحی هست که به میزبان برای تشکر از پذیراییش می گن و ترجمه اون اینه که: "خدا سفره تون رو باز نگه داره". من بازم تعجب می کردم که آخه اینم شد دعای خیر؟! اگه سفره باز بمونه که نونا خشک می شن!!!! بازم متوجه نبودم که این دعا به نیت آرزوی فراوونی نعمته بطوریکه سفره همیشه پر و پیمون باشه.

 و اما مفهوم و غرض واقعی از واژه استعمار رو خیلی بیشتر طول کشید تا یاد گرفتم. و خیلی بیشتر از اون طول کشید تا مصداق واقعیشو به چشم دیدم. از اونجایی که تشریح مفهوم واقعی این کلمه در حد یه مقاله خیلی دشواره، توسل به مثال، انتقال مفهوم رو به غایت آسون تر می کنه.

 در برهه ای از تاریخ که ما به دنیا اومدیم، شاهد مسائلی بودیم که در حالت عادی شاید قرن ها عمر برای برخورد با همه اونا لازم باشه. فقط فکرشو بکنین که ما شاهد تغییر سیستم حکومتی چند کشور و تولد و مرگ چند کشور بودیم؟! واقعا نمی شه بدون شمردن و حتی گاهی بدون مراجعه به بعضی منابع و مراجع جواب این سؤال رو داد! گرچه ما عادت کردیم، ولی حقیقت اینه که چنین شرایطی عادی نیست و ما در زمره نسل های استثنایی هستیم.

 یکی دیگه از مسائلی که در دوره حیات ما اتفاق افتاده و مثال بارز و جلوه مجسمی برای تشریح مفهوم استعماره، همین اتفاقات یا به اصطلاح انقلاباتی یه که شمال آفریقا و خاور میانه رو درنوردیده. ساده اندیشی یه اگه وقوع همزمان این وقایع رو تصادفی، و یا تقارن اونا رو با بحران اقتصادی غرب، صرفا یه همزمانی اتفاقی تلقی کنیم.

 آیا واقعا این تحولات در جستجوی عدالت و دموکراسی شکل گرفته؟ فقط به این فکر کنید که آیا هیچ کشوری رو در هیچ برهه تاریخی از جهان سراغ دارین که با انقلاب به دموکراسی رسیده باشه؟ یا عدالت در اون به اجرا در اومده باشه؟ لابد می گین که مردم اون کشورها تو شعاراشون دموکراسی و آزادی و عدالت مطالبه می کردن؟ بله! حق با شماست. این ها آرزوها و آرمان های ملت ها هستن که همواره در طول تاریخ، استعمارگرها بعنوان کارآمدترین انگیزه و چاشنی برای به حرکت درآوردن ملتها از اون استفاده کردن.

 ولی سؤال اصلی اینه که چرا اصولا یک کشور باید طالب و مشتاق انقلاب در یک کشور دیگه باشه؟! اتفاقا جواب به همین سؤاله که مفهوم واقعی استعمار رو برامون روشن می کنه. مفهومی که هر ملتی از اون آگاهی داشته باشه، به راحتی بازیچه و آلت دست نمی شه و بهای رسیدن دیگران به اهدافشون رو با خون خودش نمی پردازه.

 آیا تا به حال فکر کردین که یه انقلاب چقدر خسارت به یک کشور وارد می کنه؟ رقم این خسارت احتمالا خیلی بیشتر از اون چیزیه که تصورش میره. صدها میلیارد دلار؟ نه! خیلی بیشتر! ارقام نجومی که مخ هر کسی از تصورش سوت می کشه. چرا؟ چون این خسارت فقط شامل چهار تا شیشه شکسته، مغازه و خودرو آتیش گرفته و ساختمون تخریب شده، یا حتی در مواردی مثل لیبی که منجر به حمله نظامی به اونجا شد، تنها شامل ویرانی های ناشی از این حملات نیست، بلکه بیش از همه این موارد، شامل خساراتی ناشی از هرج و مرج، بی برنامه گی، ناشی گری و ندانم کاری های گردانندگان امور بعد از انقلاب هست که مملکت رو سالهای سال دچار عقب ماندگی می کنه. و این در حالیه که کشورهای با ثبات و پیشرفته، با سرعت نور در طی اون سالها جلو می رن.

 نتیجه نهایی چیه؟ اینکه فاصله عمیقی بین اون کشورها و دنیای متمدن به وجود می آد. اینکه اون کشورها در طلب و تشنه عمران و آبادانی هستن. واینکه تنها راهشون استمداد و کمک گرفتن از کشورهای پیشرفته س (مفهوم اصلی استعمار). اون کشورها صد البته که پول دارن. اونا نفت دارن و از موقعیت سوق الجیشی خوبی برخوردارن. فقط عیبش اینه که ویرانن و آباد کردنشون کار خیلی زیادی می بره.

 غولهای اقتصادی دنیا در این مواقع مثل سوپرمن از راه می رسن و پیشنهادهای سخاوت مندانه ای برای کنترات ساخت و ساز و آبادانی اون کشورها ارائه می دن و اونا هم چاره ای ندارن جز اینکه با سلام و صلوات کار رو بسپرن به دست کاردان! و در مواردی اگه در اداره امور کم بیارن حتی پیش می آد که کنترل بخشی از امور مملکت رو هم طی عهدنامه هایی به کشور استعمارگر محترم واگذار می کنن!

 خوب حالا بگین ببینم آیا غرب برای خروجش از بحران اقتصادی، چه راهکاری رو می تونست مطمئن تر، کارآمد تر و تضمین شده تر از خلق سه چند تا از این قبیل کشورای پولدار نیازمند ابداء کنه؟ آره! اینه مفهوم استعمار.

 من از دیکتاتورهای حاکم در اون ممالک دفاع نمی کنم یا احیانا دل خوشی ازشون ندارم. بلکه اینو می گم که حاشا و کلا که اون ممالک با اون انقلاباشون وضعشون از اونی که بود بهتر بشه! حقیقت تلخ اینه که استعمارگرها خودشون با اهداف برنامه ریزی شده، در واقع اونا رو به سمت انقلاب کردن سوق دادن و تحریک کردن. تحریک کردنی که خرج انفجاریش دموکراسی خواهی بود!

نقد زیبای یکی از دوستان خوب و بحث در مورد اون

 یکی از دوستان خوب وبلاگ خوانمون، علیرضای عزیز، طی کامنتی به نقد بحث فوق پرداختن و چون من معتقدم که رشد و تعالی در تقابل افکار بوجود می آد، عین کامنت ایشون رو ذیلا نقل و در ادامه به پاسخگویی می پردازم:

سلام
بیمقدمه میرم سر اصل مطلب! دوست عزیز آیا تا حالا حساب کردین که بودن یک دیکتاتور و یک نظام فاسد در یک کشور چه هزینه های نجومی داره ( مخ آدم بیشتر سوت میکشه) نمونش هم که... اصلا با یک مثال بگم. کشور الف طی چندین دهه بخاطر بی کفایتی سیستم حاکم و قطع ارتباط با دنیا سالیانه هزاران میلیارد ضرر میکنه در حالی که کشور ب ( کره جنوبی) در این مدت سالیانه هزاران میلیارد سود و زیر ساختهاش رو تقویت میکنه و فوبیای غرب و خارجی هم نداره!!. تا به اینجا کشور الف اندازه یک قرن عقب موند. سیستم کشور الف قابلیت اصلاح پذیری نداره و تنها راه ممکن همون انقلابه. آیا درسته که این کشور 40 سال دیگه رو هم از دست بده که مثلا دو سال امورش دچار هرج و مرج نشه؟ نکته دوم اینه که هیچ کشوری بدون خواست مردم کشور دیگری نمیتونه در اونجا کاری رو از پیش ببره چه برسه به انقلاب. نمونش هم کوبا که چندین مایل از فلوریدا فاصله داره و 40 ساله که آمریکا نتونسته اونجا کاری بکنه ( نه که نخواسته .... نتونسته یا ویتنام یا مثال هند و انگلیس...). امیدوارم روزی برسه که این شهامت رو داشته باشیم که اشتباهاتمون رو بر گردن گرفته و موفقیتها مون رو هم از صدقه سر بقیه ندونیم یاgrow up and take some responsibility

جواب:

دوست عزیز، من نه طرفدار دیکتاتورها هستم و نه معتقدم که سیستم های دیکتاتوری باید پابرجا بمونن. در ضمن در مورد هزینه های گزافی هم که چنین سیستم هایی به کشور متبوعشون وارد می کنن، کاملا با شما هم عقیده هستم. ولی اصولا انقلاب رو به عنوان راه حل قبول ندارم. علتش هم اینه که انقلاب یک حرکت انفجاری و فورانی یه. ماهیت چنین حرکتهایی هم اینه که از کنترل خارج می شن (تازه اگه فرض کنیم که از همون ابتدا تحت کنترل بودن!) و نهایتا در این آب گل آلود هرکی قلابش چسبنده تره، ماهیه رو می گیره و هیچ تضمینی هم وجود نداره که این ماهیگیر محترم، دیکتاتورتر از اون دیکتاتور قبلی از آب در نیاد!!

در رابطه با غرب هم باید بگم که من فوبیای غرب ندارم (اگه داشتم که خودم با جان و دل عازم اونجا نمی شدم!) کمترین اعتقادی هم به تئوری توطئه و افکاری از این دست ندارم. ولی یک حقیقت انکار ناپذیر در رابطه با روابط کشورها در عرصه بین المللی اینه که هر حکومتی به فکر منافع کشور و مردم خودشه (طبیعیش هم همینه، بماند که بعضی کشورها در این قاعده کلی استثناء هستن، که البته اونم بی ارتباط با سیستم دیکتاتوریشون نیست) و در این معادله بیرحمانه، مسائل انساندوستانه و امثالهم، محلی از اعراب نداره و اگه شعارهای انساندوستانه داده می شه، برای کسب وجه و عوام فریبی یه. این موضوع شرق و غرب نداره و شامل تمام دنیا می شه.

همون طوری که روابط موجودات زنده تو طبیعت انواع و اقسام داره، روابط کشورها هم همینطوره ولی این موضوع واقعیت بالا رو نقض نمی کنه. به این معنی که این رابطه هر شکل ظاهری که داشته باشه، باید تامین کننده منافع کشورهای درگیرش باشه. گاهی این منافع دو طرفه س که این می شه یه تعامل برد برد یا یک همزیستی مسالمت آمیز و گاهی یک طرفه س که این میشه یک رابطه انگلی!! در حالت اخیر در واقع رابطه به طرق مختلف به قربانی تحمیل می شه که یکی از اشکال این تحمیل، همون اعمال سیاست های استعماری یه.

قانون دنیای سیاست هم همون قانون جنگله! یعنی هرکی قویتر بود، حاکم تره. حالا این قویتر بودن، می تونه به صورت برتری اقتصادی، تکنولوژیکی یا نظامی باشه. حالا اگه از موضع یه کشور قدرتمند به دنیا نگاه کنیم، می بینیم که کشورهای طرف حساب ما، ویژگی های متفاوتی دارن. بنابراین برای تامین منافعمون در قبال هر کدوم از اونا باید سیاست متفاوتی رو پیش بگیریم. این ویژگی های تفاوت آفرین بی شمارن ولی بعنوان مهمترین هاشون می شه به ویژگی های فرهنگی، مذهبی، سوق الجیشی، منابع طبیعی، مالی، نظامی، علمی و تکنولوژیکی اشاره کرد.

بین ویژگی های کشورهای مورد اشاره جنابعالی مثل کره جنوبی، کوبا، ویتنام و هند و ویژگیهای کشورهای مورد اشاره اینجانب که همانا کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه هستن، تفارتهای زیادی وجود داره. بله! حق با شماست در این مورد که تا مردم یه کشور نخوان نمی شه اونجا کاری کرد ولی شما نقش عوامل فرهنگی رو که باعث تلقین پذیری و تحریک پذیری بیشتر یک ملت نسبت به ملت دیگه می شه، ویا نقش عوامل تربیتی رو که باعث شجاعت یک ملت در برابر جبن و ضعف ملت دیگه می شه، در معادلاتتون دخالت ندادین.

 شما همینطور عوامل مربوط به ثروت و موقعیت سوق الجیشی و یا کاری و تنبل بودن مردم رو نادیده گرفتین. بعنوان مثال کره جنوبی با لیبی تفاوت خیلی عمیقی داره. آیا شما می تونین فرهنگ مردم کره جنوبی و لیبی رو فقط در زمینه کاری با هم مقایسه کنین؟ کره جنوبی نه دارای ثروت ملی یه و نه دارای موقعیت سوق الجیشی ولی در مقابل مردم کاری و زحمتکشی داره که حاظرن برای آباد کردن کشورشون و صد البته جیبشون جون بکنن. چنین کشوری ارزش استعمار نداره! چون اولا پول نداره! و ثانیا مردمی با چنین فرهنگ کاری، حاظر نیستن شندرغاز پول مفت به کسی بدن! خودشون مگه مردن؟! دنده شون نرم آستینا رو بالا می زنن مملکتشونو آباد می کنن. ولی آیا این به معنی اینه که نمی شه باهاشون وارد یک تعامل سود آور شد؟ قطعا نه! کما اینکه کشورهای پیشرفته تر با منتقل کردن صنایعشون به کره، از نیروی کار ارزونتر اونجا استفاده می کنن و در مقابل کره ای ها هم پول بدست می آرن و هم صنعت و تکنولوژی شون رو ارتقاء می دن. به این می گن یه تعامل مثبت و یه بازی برد برد.

فکر می کنم دیگه منظورم رو رسونده باشم. بنابراین دیگه سرتونو درد نمی آرم. نقدتون بسیار بجا و مفید بود و بازم منتظر نظریات و انتقادات خوبتون هستم.

پی نوشت: پستی از گلی عزیز از وبلاگ ناگفته های گفتنی دو مهاجر برام دستمایه نوشتن این مطلب شد.

عقاب

امروز که داشتم گشتی تو وبلاگ های مهاجرتی می زدم، همینطوری گذرم به وبلاگ یکی از این منفی نویس ها افتاد (آخه قبلا هم گفتم که من به خاطر امواج منفی اون نوشته ها تا میتونم خودمو ازشون دور نگه می دارم).

طبق معمول، در باب محاسن و ویژگی های مثبت ایران (راست و دروغشو، هم ما می دونیم و هم خدا) و معایب و نکات منفی کانادا (راست و دروغشو (هنوز) ما نمی دونیم، ولی خدا و دوستان اونور آب می دونن) به هر حال نکته اینجاست که اولا هیچ اشاره ای (بجز گذرا، برای خالی نبودن عریضه. چون می دونن که ما حقیقتو می دونیم) به معایب ایران و بطور مطلق، به محاسن کانادا نمی شه و ثانیا نویسنده سعی بر این داره که طرز تفکر، برداشت و اهدافشو تو زندگی به خواننده تزریق بکنه غافل از اینکه اکثر اونایی که دارن می رن و حتی خیلی از کسانی که نمی تونن یا نمی خوان  برن، طرز تفکر و احساس و فرهنگ اونا رو ندارن.

غرق این افکار بودم که ناخودآگاه به یاد شعر "عقاب" مرحوم دکتر پرویز ناتل خانلری افتادم که بسیار زیباست و خیلی دوستش دارم و دریغم اومد که اینجا برای استفاده دوستان نذارمش. واضحه که زاغ قادر نیست زندگی عقاب رو بپذیره و بپسنده و عقاب هم هرگز نمی تونه زندگی زاغی رو تحمل کنه.

شعرو می تونین در ادامه مطلب ببینین.

البته امیدوارم این مطلب سوء تعبیر نشه. من وطن عزیزمو به گندزار تشبیه نمی کنم. بلکه منظورم پذیرش یا عدم پذیرش شرایط خاص زندگی چه در اینجا و چه در هر جای دیگه دنیاست. اتفاقا همین جا ما کم نداریم عقابهایی رو که تن به پذیرش هر شرایطی نمی دن.
ادامه نوشته

باز هم در مورد ظروف مسي

ميگن يه روزي ملا نصرالدين و پسرش با هم مي رفتن در حالي كه ملا سوار خرش بود و پسرش پياده كنارش مي رفت. يكي كه از كنارشون مي گذشت ميگه: عجب پدر سنگدلي، خودش سوار خر شده، پسر بيچاره ش رو پياده راه مي بره! ملا كه اينو مي شنفه، پياده مي شه و پسرش رو سوار مي كنه. باز به يه عابر ميرسن، ميگه: عجب پسر بي ادبي، خودش سوار خر شده، پدر پير بدبخت رو پياده مي بره! با شنيدن اين حرف، هر دو سوار خر مي شن. عابر بعدي ميگه: عجب مردمون بي رحمي هستن اينا! دوتركه سوار يه خر بي نوا شدن! آخرش هر دو پياده مي شن و پياده كنار خرشون راه مي افتن. اين بار كسي كه بهشون بر مي خوره، نيشخندي مي زنه و ميگه: اينا ديگه چه احمق هايي هستن. خر رو راست راست راه مي برن و خودشون پياده مي رن.

حالا حكايت ما با ظروف مسي شده حكايت ملا نصرالدين: (ادامه مطلب)

ادامه نوشته

من مست می عشقم  هشیار نخواهم شد

مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم     من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر

فرخنده میلاد مولی الموحدین و روز پدر رو به همه دوستان خوبم بویژه بابا های گل تبریک عرض می کنم

کودک درونمان را بیدار نگه داریم

يه دوست عزيز مطلبي رو برام ايميل كرده بود كه به نظرم جالب اومد:

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ايم
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم...
هیچ کس نمی فهمد

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

...::: نوروز ۱۳۹۰ مبارک باد :::...

نوروز باستانی را حضور کلیه دوستان عزیز
پیشاپیش تبریک عرض میکنم.

امیدوارم سال ۱۳۹۰ برای کلیه دوستان سالی پر برکت و سرشار از موفقیت و شادکامی بوده و گره از کار مهاجرت ما نیز باز شود.

شاد و سربلند باشید.

جواب منفي نويسهاي محترم (3)

و اما يكي از مواردي كه منفي نويسا تا جاييكه مي تونن اونو رنگ و لعاب مي دن و با آب و تاب در باره ش داد سخن مي دن، مسئله كار و كاريابي در كاناداست.

شكي نيست كه پيدا كردن شغل مناسب در كانادا (براي جديدالورودها) كار آسوني نيست. گمون هم نمي كنم كه كسي با اين تصور باطل بخواد به كانادا بره كه فكر كنه براش فرش قرمز پهن كردن و به محض رسيدن مستقيم مي برن و مي شوننش سر يه شغل خيلي حساس و حرفه اي و حقوق آنچناني بهش مي دن.

آخه فكر كنين انگار يكي پاشده از سومالي با مدركي كه از اونجا گرفته، اومده ايران و دنبال يه كار در زمينه تخصصي خودش مي گرده. بديهيه كه زمان نسبتا زيادي مي خواد كه اين شخص تو ايران جا بيفته، جلب اعتماد (شغلي) كنه و بتونه كم كم كار تخصصي ارائه بده.

كاريابي در كانادا پروسه طولاني خاص خودشو داره. منابع و حتي دوره هاي زيادي براي مهاجرين تدارك ديده شده كه اونا رو در جريان مراحل مختلف اين پروسه قرار مي ده و ارائه توضيحات در رابطه با اين موضوع خارج از حوزه بحث حاضره. فقط مي تونم با اطمينان كامل اينو بگم كه پيدا كردن يه كار تخصصي مناسب با در آمد متناسب، با در نظر گرفتن زمانبري لازم (بطور متوسط 2-3 سال) و صد البته با صبر و حوصله و تلاش و پشتكار امكانپذيره و اگه اشخاصي زود وا دادن و به مشاغلي پائينتر از حد شايستگي شون اكتفا كردن، در حقيقت مشكل از خودشونه.

ولي جالب اينجاست كه با توجه به مقايسه اي كه براحتي مي شه بين متوسط در آمد و مخارج در ايران و در كانادا از مراجع قابل وثوق موجود بعمل آورد، حتي همين افرادي هم كه در مشاغلي پايين تر از شايستگي شون در كانادا مشغولن، از رفاه نسبي بيشتري از اونچه كه در شغل تخصصيشون در ايران داشتن، برخوردارن. و دست بر قضا بنده معتقدم كه همين عامله كه متاسفانه مانع تلاش بيشتر اونا براي دستيابي به موقعيت بهتر شده.

خيلي جالبه! شخصي بعد از مدتي كار كردن تو ايران و بعد از اون تو كانادا، داره مي گه كه گير آوردن كار مناسب تو كانادا كلي براش زحمت داشته ولي تو ايران از راه نرسيده بهش چندين  پيشنهاد كار شده و اينو دليل مبرهني مي دونه براي اينكه بگه وضع بازار كار تو كانادا از ايران افتضاح تره!!!

يكي نيست كه به اين مهاجر محترم مدعي منطق و استدلال گوشزد كنه كه اوضاع بازار كارو اينجوري نمي سنجن. هر چند براي اثبات وضع نابسامان بازار كار در ايران به دليل اظهر من الشمس بودنش نياز چنداني به اقامه دليل نيست، ولي كافيه آمار در صد فارغ التحصيل هاي صفر كيلومتر بيكار ايران رو با آمار مشابهش در كانادا مقايسه كني تا حساب كار دستت بياد (حالا سطح درآمدها بماند).

در خاتمه مي خوام بگم كه ديگه حس وحالي براي ادامه اين موضوع ندارم چون قضيه عملا واضحتر از اونيه كه نيازي به شرح و بسط داشته باشه. و در ضمن مجددا به خوانندگان محترم ياد آوري مي كنم كه اين مطالب بهيچ وجه در راستاي تبليغ كانادا نيست. براي تشويق كسي به مهاجرت كردن هم نيست. كم نيستن هموطنهاي بسيار توانمند و باسواد و جامع الشرايطي كه با علم به تمام نواقص و معايب، ترجيح دادن ايران بمونن و خوشبختي رو همينجا جستجو كنن و همتشون هم بسيار قابل ستايشه. ولي ديگه نمي آن قمپز در كنن كه پيف! پيف! كانادا بو ميده! اخه!!!

مي خوام بگم كه دوست عزيز، بايد واقع بين باشيم. اگه ايرانو واقعا دوست داريم، نبايد چشممونو بروي معايبش ببنديم و اگه از كانادا بدمون مياد، نبايد مغرضانه همه محاسنشو زير سئوال ببريم. با انشاالله گربه س گفتن هم، گرگه تبديل به گربه نمي شه، فقط خودمونيم كه خوراك گرگه مي شيم.

ديگه ادامه ندارد.

جواب منفي نويسهاي محترم (2)

يكي ديگه از مسائلي كه در رابطه با كانادا بهش گير ميدن، آب و هواشه. ازش به عنوان يخستان اسم مي برن!!! كانادا جزو كشورهاييه كه در دنيا آب و هواي خوب و طبيعت زيباش اشتهار داره. كانادا كه خودش به تنهايي به وسعت يه قاره است، از لحاظ آب و هوايي، داراي تقسيمات متنوعه كه هم شامل مناطق معتدل، و هم مناطق قطبيه.

واضح و مبرهنه كه تمركز جمعيت كانادا، عمدتا در منطقه معتدلشه و هر كي در اين زمينه شك داره، مي تونه از هر مرجعي كه در دسترسشه موضوع رو تحقيق كنه.

و اما در رابطه با زمستوناي سرد: حسب تصادف اينجانب بومي مناطق سردسير ايرانم و مفتخرم كه به اطلاع دوستاني كه خبر ندارن برسونم كه دماهايي تا مرز 30 درجه زير صفر در خود ايران هم ديده مي شه (البته نه بصورت خيلي متداول) و اين موضوع با بررسي آرشيو سايت سازمان هواشناسي صد در صد قابل تحقيقه:

 

من خودم حدود همين سه چهار سال پيش در عروسي يكي از اقوام دماي 28 درجه زير صفر رو تجربه كردم. نشون به اون نشون كه نوشابه هايي كه فقط 10 دقيقه در فضاي آزاد مونده بودن، يخ زده بودن و وقت نفس كشيدن، روي سبيلت برفك مي بست و دست كه به دستگيره فلزي در ميزدي دستت به دستگيره مي چسبيد.

اين افرادي كه به سردي هوا در زمستون گير مي دن ظاهرا فراموش كردن كه اولا دارن مي گن زمستون و سرما تو زمستون عادي ترين پديده س. ثانيا تو اين چند سال اخيره كه سوراخ شدن لايه ازن يا اثر گلخانه اي يا هر عامل غير طبيعي ديگه باعث بالا رفتن متوسط دماي زمين شده كه دست بر قضا بهيچ وجه هم پديده مطلوبي نيست، و موقعي كه ما بچه بوديم، درجه حراتهاي دور و بر 20 درجه زير صفر و بيش از نيم متر برف تو حياط خونه خيلي عادي بود و ما تو اين شرايط بازي مي كرديم، مدرسه ميرفتيم و نه زندگي تعطيل مي شد، نه يخ ميزديم و نه حتي مريض مي شديم. (اونم با شرايط اون موقع كه از لوله كشي گاز و حرارت مركزي و اينجور چيزا خبري نبود و تنها با بخاري نفتي خونه رو گرم مي كرديم.)

اتفاقا جديدا هم كه مشكلات لايه ازن و اثر گلخانه اي و غيره در حال حل شدنه، كم كم وضع هوا داره دوباره به همون شرايط سابق بر مي گرده.

در ضمن نبايد فراموش كرد كه اصلا طبيعت طراوت و زيبايي شو در بهار و تابستون مديون همين سرما و برف زمستونه و اتفاقا زيباترين و خوش آب و هواترين مناطق ايران دقيقا همون مناطقي هستن كه زمستوناي سرد دارن وگرنه بقيه كه يا دشت و كويره يا شرجي و رطوبيه.

آقا، اصلا وقتي ميگن چهار فصل، انتظار داري چهار تا فصل ببيني كه لابد بايد يه فرقايي هم با هم داشته باشن.

در انتها چند تا عكس از زيباييهاي طبيعت كانادا گذاشتم كه دوستان حالشو ببرن:

*اين تصاوير مربوط به منطقه Banff از ايالت آلبرتا هستن.



















اگه منفي نويسهاي محترم چنين طبيعتي رو دوست ندارن، ما كه دوست داريم، شما رو نمي دونم.

ادامه دارد...

جواب منفي نويسهاي محترم (1)

تصادفا نمي دونم چي شد كه وبلاگ يكي از اين منفي نويسا(منظورم كساني نيستن كه خاطراتشونو مي نويسن و مي شه توش هم مثبت و هم منفي، اونم با بار نسبي معقول و منطقي پيدا كرد، منظورم كساني هستن كه دارن زور مي زنن با اصرار و به هر قيمتي شده ثابت كنن ايران استاندارد زندگي بالاتري از كانادا داره!) رو مطالعه كردم. آخه من معمولا از اين كارا نمي كنم بنا به دلايلي چند:

  1. هر كدوم از مطالبو مي خوني به قدري جواب تو ذهنت باد ميكنه كه اگه جواب ندي مي تركي.
  2. انرژي منفي كه از اين قبيل نوشته ها ساطع مي شه، كل وجود آدمو فرا مي گيره.
  3. بدون اينكه چيز مفيدي عايدت بشه، فقط وقتتو تلف و اعصابتو خرد كردي.

بهرحال امروزم پيش اومد كه راه گم كنم و از تو يكي از اون وبلاگها سر در بيارم. و همونطوري كه گفتم،اولا نميتونم اونا رو بي جواب بذارم و ثانيا وقتمو با دادن اين جواب تلف نمي كنم بلكه باعث مي شم دو نفر ديگه كه اين مطلبو مي خونن، منطقي تر به قضاوت بشينن. از طرفي هم، خوب، اگه مي خواستم كامنت بذارم، علاوه بر اينگه بايد صدها كامنت با مطالب مشابه ميذاشتم، بايد خطر حذف شدن كامنتهامو هم بجون مي خريدم. اينه كه تصميم گرفتم پستي رو به جواب دادن به اين موارد تخصيص بدم.

البته مقدمتا بايد بگم كه مهاجرت، يه موضوع كاملا شخصيه و نمي شه اونو براي هيشكي تجويز كرد. بلكه هر كسي بايد با علم و آگاهي از شرايط و خوبيها و بديها و وضعيت شخصي خودش تصميم بگيره. بنابراين مباحث مطرح شده نبايد توسط خواننده ها به عنوان له يا عليه مهاجرت تلقي بشه.

يه موضوع ديگه هم كه بايد قبل از ورود به بحث ذكر كنم، اينه كه من سعي مي كنم به اشخاص احترام بذارم (نه لزوما به همه عقايدشون) اينه كه اولا در صورت عدم موافقت باهاشون بهيچ وجه از كلمات تحقير آميز يا خداي نكرده توهين آميز استفاده نمي كنم (حتي اگه احساس كنم كه كلامشون مغرضانه ست) و ثانيا اگه هر جايي از كلامشون درست باشه، بدون غرض ورزي تاييدش مي كنم. در ضمن، اين پست من در جواب بسياري از مطالب رد و بدل شده در نظرات و كامنتها هم هست.

يكي از مواردي كه در رابطه با چنين افرادي بطور كلي دستم اومده اينه كه عمده افراد اين قشرو مي شه در دو دسته جا داد:

  1. افراد ثروتمند بي دردي كه وقتي رفتن كانادا، تازه براي اولين بار در دنياي واقعي با شرايطي مواجه شدن كه براي زندگي كردن بايد تلاش كرد و به كسي پول يا مفت نمي دن.
  2. كساني كه مي دونن دارن چي مي گن، واقعيتها رو هم به مراتب بهتر از من و شما درك ميكنن ولي ....

يكي از مواردي كه ايشون براي تخطئه مهاجرين ازش استفاده ميكنن، بحث وطنه و اينكه آقاجان، حالا كه وطن ما با مشكلاتي دست به گريبانه، چرا ما به جاي اينكه كمر همت به اصلاح امور ببنديم، از مقابل مشكلات فرار ميكنيم و با مهاجرت خودمونو از چنبره مشكلات خارج مي كنيم؟

قبل از بحث و بررسي اين موضوع اولا بايد بگم كه داخل اين نوع استدلال، اولا يه اعتراف ضمني به دور بودن كانادا از بسياري از مشكلات موجود در اينجا ديده مي شه كه با بقيه مطالب ذكر شده كه تخصيص به اثبات بيشتر بودن مشكلات كانادا داره، در تناقضه و اين اشتباه نويسنده است كه نتونسته دم خروسو قايم كنه و ثانيا همونطوري كه بعضي از دوستان عزيز با قلمي بسيار شيرينتر از من بيان كردن، ريشه مشكلاتي كه ما درگيرشيم، فقر فرهنگيه و براي رفع اون حضور فيزيكي هيچ كمكي نمي كنه.

و اما از نظر تحليل موضوع (با توجه به تابو بودن موضوع بحث در اين زمينه واقعا سخته):

دو رويكرد مختلف به موضوع وجود داره:

  1. رويكرد احساسي
  2. رويكرد منطقي

از وقتي به دنيا اومديم تو گوشمون خوندن كه وطن بهشته، مادرته، ناموسته، ريشته، انديشته، گورته، گهوارته، قلب پاره پارته، سر آغاز و سر انجام و هميشته، سنگش در و گوهره، خاكش بهتر از زره و....

خوب، حاصل اين القائات از بعد روانشناسي چيه؟ اينه كه حتي از فكر دور شدن از وطن مو بر تنت سيخ ميشه. انگار يه ميثاق ابدي داري كه هر بلايي به سرت اومد، حتي اگه هيچ كاري هم از دستت بر نياد، از جات تكون نخوري، كه چي؟ كه اين وطنته. خوب، شكي نيست كه از چنين حركت عاشقانه اي (مردن ولي ترك نكردن وطن) يه جورايي آدم مورمورش ميشه و صد البته در خور احترام زياده. ولي نبايد فراموش كنيم كه عشق و منطق معمولا در مقابل هم قرار دارن.

حالا قضيه يه بعد ديگه هم داره: اقوامت، دوستات، آشناهات، همه اينجان، خاطراتت، بچگيت، عاشق شدنت، موفقيتهات و شكستهات همه اينجا اتفاق افتادن، از در و ديوار و كوچه و بازارش برات خاطره مي باره، مردمشو مي شناسي، با گوشت و پوستت. فرهنگش برات آشنا و خاطره انگيزه. بوي اسفندش، صداي اذونش، صداي لبو فروش و نمكيش حتي صدا و چهره گوينده راديو و تلويزيونش برات آشناست. خوب، مهاجرت يعني دل كندن از همه اينا.

جالبه كه حتي همون رذايل اخلاقي هم كه ما ازش گريزونيم و يكي از دلايل مهم اغلب مهاجرتهاست (موضوعاتي از قبيل دروغگويي، رياكاري، عدم رعايت حقوق هم، قانون گريزي، مداخله در امور شخصي هم، تحميل عقايد و...) يه جورايي جزو رفتارهاي مانوس براي ماست و حتي ممكنه دلمون هم براش تنگ بشه!!!(بله، تعجب نكنيد. روان آدميزاد چيز خيلي پيچيده و عجيب غريبيه!)

ناچارم اعتراف كنم كه از لحاظ رويكرد احساسي، خود من هم مثل بقيه هموطنام هستم و اگه منطقمو بر اون تسلط ندم، ممكنه رفتارم خيلي با اينكه الان هست متفاوت باشه.

و اما از بعد منطق: آقا، يكي به ما بگه وطن يعني چي؟ آيا اونجايي كه توش به دنيا اومدي وطنته؟ در اينصورت اگه پدر مادرمون ما رو تو ماداگاسكار به دنيا مي آوردن، وطنمون ماداگاسكار بود؟ مطمئنا كه اينطور نيست. وطن جاييه كه توش رشد مي كني و به ثمر مي رسي.

حالا دليل اينكه به وطنت دين داري چيه؟ منطقا اينه كه با استفاده از امكانات، موقعيتها و فرصتهاي اون سرزمين رشد كردي، بزرگ شدي و شدي ايني كه الان هستي. اگه كسي دليل ديگه اي به ذهنش مي رسه، لطفا بگه تا ما هم اطلاعات و آگاهيمون بيشتر بشه.

ببينيم سهم ما از اين وطن چيه؟ خوب، چند سال اول زندگي آروم و بي دغدغه بود (البته براي من كه خوش شانس تر بودم و سنم كمي بيشتر بود) بعدش خورديم به ا.نقلا.ب و بلبشو و پشت بندش دفا.ع مقدس و بمبا.ران و مو.شك باران و جيره بندي و تورم و كل كل ها و كركري ها و ... خلاصه، خداييش اصلا فهميديم كه زندگي به چي ميگن؟

وقتي هم كه وارد جامعه شديم (چه برای تحصيل و چه بازار كار)، ديديم يه عده اي مساوي تر از ما هستن (كه در عمل وارثين كليه امكاناتن) و اگه بخواي جزو اونا باشي، بايد ديگه خودت نباشي (بابا حتي اگه بخواي كمي سرتو از تو گل بيرون بياري كه هر رهگذري پا روش نذاره رد شه هم بايد كم و بيش از خودت فاصله بگيري)، خوب، طبعا يه عده اي كه مي تونن، اين كارا رو مي كنن ولي ما كه نمي تونيم تكليفمون روشنه. به بركت فرهنگ بالاي جامعه هم، اگه بخواي با فعاليت شخصي به نون و نوايي برسي، بايد هر چي آموزه اخلاقي و غير اخلاقيه زير پا بذاري كه اين كار، خود، از هر كسي ساخته نيست.

حاصل مجموعه اين عوامل اينه كه اونچه اين مرز و بوم به ما هديه كرده، اعصاب داغان، روان افسرده، شخصيت نا مطمئن، اعتقادات متناقض، آرزوهاي فرو خورده، و يه سر سوزن از اقيانوس بي كران علم و دانشه.

غير از مورد آخري، بقيه موارد مديونت نمي كنه كه هيچ، طلبكارتم ميكنه. براي مورد آخري هم، اين مدتي كه بدون جيره و مواجب در خور تو اين مملكت خدمت كرديم، دين تحصيلات رايگانمون تا مقطع متوسطه، هزينه تحصيلات دانشگاهيمونو هم تا قرون آخرش نقدا پرداخت كرديم و كسي نمي تونه بابت اون ما رو مديون بدونه.

ديگه چه ديني داريم؟ من نمي دونم. با مشكلات روحي اونور آبمون هم خودمون يه جوري كنار مياييم. آقا، مهرمون حلال، جونمون آزاد. بعد از اين تفاصيل اگه كسي صحبت وطنو پيش بكشه، فقط بايد قضيه ملانصرالدين با خيك رو كه مي گه من خيكو ول كردم، خيك منو ول نمي كنه براش عنوان كنم.

ادامه دارد...

بايد واقع بين بود.

اخيرا مطلبي در وبلاگ مهاجر ونكوور (پورياي عزيز) توجهم رو جلب كرد كه بسيار زيبا و جالب بود و چون بحث در اون زمينه طولاني ميشد، ناچار تصميم گرفتم مطلبو اينجا مورد بحث قرار بدم.

مقدمتا بايد بگم كه من بحث حاضر رو فارغ از كوچكترين تعصبي در زمينه ايران و ايراني بودن مطرح مي كنم. بعلاوه معتقدم كه بسياري از معايب مطرح شده در رابطه با ايرانيان بلكه تمامي اين موارد عين حقيقتن (طبعا محور بحث، جامعه آماري يه و به اين معني نيست كه كليه موارد مطرح شده با شدت يكسان در مورد همه صادقن)....

ادامه نوشته

..:: تسليت ::..

اخيرا خبر تلخ سقوط هواپيماي تهران-اروميه شركت ايران اير دلمان را به درد آورد

 

سانحه مذكور را به تمام هموطنان عزيز تسليت گفته و براي جانباختگان سانحه آمرزش و مغفرت الهي و براي بازماندگان صبر و شكيبايي مسئلت مي نمايم.

تغییر قالب

 

از وقتي كه وبلاگم رو درست كردم، فكر اصلاح قالبش عين خوره افتاده به جونم. تا اينكه بالاخره امروز قالبي رو براش انتخاب كردم كه كمي تا قسمتي رضايتم رو جلب كرد.

البته بايد به يكي از اولين پستهاي مهاجر ونكوور هم اشاره اي بكنم كه خيلي توجهم رو جلب كرد و عين حقيقته: اونچه كه به يك وبلاگ ارزش و محبوبيت ميده محتواي مطالبشه نه جنگولك بازيهاي اطرافش ولي چه ميشه كرد كه همه اوايل كار خواهي نخواهي از اينجور وسواسها دارن.

به هر حال بعيد مي دونم بعد از اين ديگه بخوام قالبشو تغيير اساسي بدم.