بايد واقع بين بود.
اخيرا مطلبي در وبلاگ مهاجر ونكوور (پورياي عزيز) توجهم رو جلب كرد كه بسيار زيبا و جالب بود و چون بحث در اون زمينه طولاني ميشد، ناچار تصميم گرفتم مطلبو اينجا مورد بحث قرار بدم.
مقدمتا بايد بگم كه من بحث حاضر رو فارغ از كوچكترين تعصبي در زمينه ايران و ايراني بودن مطرح مي كنم. بعلاوه معتقدم كه بسياري از معايب مطرح شده در رابطه با ايرانيان بلكه تمامي اين موارد عين حقيقتن (طبعا محور بحث، جامعه آماري يه و به اين معني نيست كه كليه موارد مطرح شده با شدت يكسان در مورد همه صادقن).
اونچه كه منو عليرغم اعتقادي كه به بسياري از اين مطالب دارم (كه اتفاقا دليل اصلي تصميم من به مهاجرت هم هست) به ادامه اين بحث واداشت اولا اين بود كه از ايراني جماعت جوري صحبت ميشه كه انگار به يك گونه ديگه (غير از انسان به مفهوم عام) تعلق دارن. به اين معني كه ايراني از يك سري ويژگيهاي ژنتيكي برخورداره كه اونو از ساير انواع بشر متمايز و داراي صفات خاص مي كنه.
بنده معتقدم كه صفات منفي كه براي ايراني شمرده شدن، جزو خصال ذاتي يك انسان نبوده بلكه في نفسه اكتسابي هستن. يه نوزاد ايراني از لحاظ موارد يادشده، فرقي با يه نوزاد پرويي و امريكايي و اتيوپيايي و سوئدي و هندي و ... نداره. اونچه كه باعث رشد اين صفات يا صفات عكسشون در يك فرد ميشه، فضاي تربيتي اون فرده كه عمدتا توسط خانواده و جامعه شكل مي گيره.
اتفاقا به نظر من حتي تربيتي كه از طرف خانواده به فرزند داده مي شه به شدت متاثر از شرايط اجتماعيه، چرا؟ چون هر خانواده چه بصورت خود آگاه و چه بصورت نا خود آگاه مايله فرزندشو با وسايلي مجهز كنه كه بيشترين آمادگي رو براي سازگاري و موفقيت در جامعه موجود داشته باشه. علاوه بر اين، خود جامعه هم، بخصوص از يه سني به بالا، نقش تربيتي قابل توجهي روي فرد داره.
حالا شرايط خود جامعه چطور تعيين مي شه؟ خوب، در جوامع ا ستبد اد زده اي مثل جامعه ما طبعا اين شرايط در طول تاريخ به شدت متاثر از خواستها و گرايشات قدرت مسلط هستن. در باب اخلاق هم همونطور كه نيچه مي گه: " اخلاق، زاده منش بزرگان است و نه ناشی از خواست فرودستان." و منظور اون از بزرگان و فرودستان، اشاره به جايگاه افراد در سلسله مراتب قدرته.
با اين تفاصيل، حتي اگه بچه هاي ناف سانفرانسيسكو هم در ايران و تحت سرپرستي خوانوده ايراني بزرگ بشن، واجد كليه صفاتي مي شن كه براي ايرانيها قائليم و برعكس. حتي من به چشم خودم ديدم كه سوئديها و نروژيهايي كه براي كار به ايران اومده بودن، بعد از مدتي، خيلي از خصلتهاي ايرانيها رو كسب كرده بودن و گرچه هنوز به چشم نديدم ولي بعيد نيست كه ايرانيهايي هم كه به خارج از ايران مي رن، بعد از مدتي، ديگه خيلي از صفاتشون تغيير كرده باشه (اين خودش باب يه بحث جداست).
واضحه كه براي حل مشكلات مربوط به ويژگيهاي مذكور، به يك دور باطل مي رسيم: "تا وقتي شرايط اجتماعي واجد مشكلاته، منش افراد هم به تبع اون داراي معايب خواهد بود و ماداميكه خصال افراد اصلاح نشده، شرايط اجتماعي هم بهبود نخواهد يافت." و تا زماني كه ما راهي براي شكستن اين حلقه پيدا نكرديم، حتي اگه هزاران سال هم بگذره، روز و روزگارمون همچنان همين خواهد بود.
موضوع دوم كه باعث شد من اين پست رو بنويسم، اشاره تلويحي مقاله ياد شده به اين موضوع بود كه در عصر يزدگرد، ايرانيان با آغوش باز از مهاجمين استقبال كردن. چنين موضوعي به هيچ وجه توسط مستندات تاريخي موجود تاييد نمي شه و مي توان براي روشن شدن موضوع به برخي فرازهاي منابع تاريخي اشاره كرد:
در حمله به سیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعر اب خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد (سردار عر ب) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدری بساختند از آن کشتگان ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیر المو منین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷، ۸۰ - کتاب تاریخ کامل جلد۱ صفحه ۳۰۷)
در حمله اعر اب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره (سردار عر ب) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند... و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که خدا از ری نصیب مسلما نان کرد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵)
در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا (سردار عر ب) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عر ب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را بکشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه ۱۱۶ -کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۲۰۱۱)
در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عر ب و ایران در کنار رودی که بسبب همین جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردید « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند و در رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود؛ آسیاب ها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار کس یا بیشتر بودند؛ آرد کردند ... کشتگان ( پارسیان ) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ ۱۲۳)
در شوشتر؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعر اب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. چون قشون ا سلا م به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعر اب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلا م خود داری کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶ )
در چالوس رویان؛ عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلا م به بهانه (داد رسی ) و رسیدگی به شکایات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را یک یک به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند ... و دیه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد و املاک مردم را بزور می بردند. (کتاب تاریخ طبرستان صفحه ۱۸۳ - کتاب تاریخ رویان؛ صفحه ۶۹ )
در حمله به سرخس؛ اعر اب «همه ی مردم شهر را بجز یک صد نفر ؛ کشتند . (کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم؛ صفحه ۲۰۸و ۳۰۳)
در حمله به نیشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلما نان چون از اهل شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه « آنروز از وقت صبح تا نماز شام می کشتند و غارت می کردند. (کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۸۲)
در حمله ی اعر اب به گرگان؛ مردم با سپاهیان به سختی جنگیدند؛ بطوریکه سردار عر ب ( سعید بن عاص ) از وحشت؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پایداری و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید؛ بجز یک تن؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت: « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! ... تعداد سپاهیان عر ب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. (کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶ - کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸ )
پس از فتح" استخر" (سالهای ۲۸-۳۰ هجری) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عر ب آنجا را کشتند. اعر اب مجبور شدند برای بار دوم" استخر" را محاصره کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح "استخر" (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم " استخر" که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند "چهل هزار کشته " بودند بیرون از مجهولان.(کتاب فارسنامه ابن بلخی صفحه ۱۳۵- کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۶۳)
رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلا م در آمد و فاتحان عر ب؛ بسیاری از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه ۲۱۵)
مردم کرمان نیز سالها در برابر اعر اب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعر اب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاریخ یعقوبی صفحه ۶۲ -کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶, ۲۱۱۸ - کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه ۱۷۸و۱۷۹)
مطالب فوق رو كه گزيده هايي از تاريخ هستن، به نقل از يكي از دوستاي خوبم بيان كردم كه لازمه اينجا يادي هم توام با تشكر از ايشون كرده باشم.
مخلص كلام اينكه من نه مدعي برتر بودن ايراني هستم و نه مدعي كهتر بودن اون و معتقدم كه همون طوري كه خود برتر بيني موجب گمراهي و غفلت مي شه، خود كمتر بيني هم باعث تباهي و خسرانه. بلكه بدتر هم هست. چه چيز اين خوبه كه ما خودمونو متعلق به نژاد پستي بدونيم كه واجد يه سري صفات رذيله هستيم كه تو خونمونه و دست خودمون هم نيست و همين ما رو لايق و سزاوار بدترين ها و كمترين ها مي كنه؟ (بايد به هوش باشيم كه يكي از اين صفات هم كه بهش اشاره نشده، اهل افراط و تفريط بودنه. اين موضوع شامل برتر و كمتر فرض كردن خودمون هم ميشه. مراقب باشيم تو اين دام نيفتيم.)
ما البته بايد (با واقع بيني و فاغ از احساسات) به نقاط ضعفمون وقوف پيدا كنيم، ولي با نيت رفع اونها و حتي فراتر از اون، با نيت رفع علت اونها (چون با رفع علت، معلول هم خود به خود از بين مي ره) و به عبارت ديگه با هدف پيدا كردن راهي براي شكستن دور باطلي كه بهش اشاره كردم.
منتظر نظرات و انتقادات سازنده دوستان خوبم هستم.
در جستجوي پرنده كوچك خوشبختي، با كوله باري از خاطرات تلخ و شيرين، مرز دشوار دلبستگي ها پيش رو، بسوي ناشناخته هاي دور، آنجا كه سرنوشت با فراز و نشيب اسرارآميزش ما را فرا مي خواند، رهسپاريم.