پنجشنبه گذشته پسرمو براي انجام MRI برديم بيمارستان. گفته بودن ساعت هفت و نيم صبح اونجا باشيم. وقتي رسيديم، قمست مربوطه هنوز تعطيل بود. قرار بود با بيهوشي از بچه MRI بگيرن و گفته بودن كه ناشتا باشه. به همسر گفتم شايد كمي طول بكشه تا درا رو باز كنن بنابراين بچه رو بردم حياط كه حوصله ش سرنره. هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه همسر به موبايلم زنگ زد و گفت كه درا رو باز كردن. من هم بچه رو ورداشتم و رفتيم داخل. تا ما برسيم، همسر به قسمتي كه نوبت مي دادن مراجعه كرده بود و ضمن رزرو نوبت، متصدي قسمت، برگه اي بهش داده، و گفته بود كه بايد بريم پذيرش بيمارستان براي انجام تشريفات مربوطه.
من مدارك رو گرفتم و بعد از اينكه نصف عرض بيمارستان رو طي كردم، رفتم قسمت پذيرش. اونجا بعد از انجام يه سري تشريفات و انگشت زني و ...، و قطورتر كردن مدارك، متصدي گفت كه براي تاييد پرونده بايد برم پيش مامور بيمه و بعد هم به قسمت ترخيص. يه راست رفتم سمت اتاق مامور بيمه كه پذيرش آدرسشو بهم داده بود. كلي كه طي طريق كردم، درب اتاق مامور بيمه رو ديدم. به سمتش رفتم و دستگيره رو چرخوندم كه برم تو ولي با كله به در قفل شده خوردم.
از يكي از كاركنهاي بيمارستان كه رد مي شد پرسيدم كه در چرا قفله؟ گفت ماموراي بيمه كاركن بيمارستان نيستن و بنابراين هروقت دوست داشتن مي آن!!! مونده بودم چي كاركنم؟! ما نفر اول بوديم. بچه هم طفلي ناشتا بود. رفتم سراغ واحد ترخيص (كه مي بايست اصولا بعد از تاييد مامور بيمه مي رفتم)، شانس آوردم كه چون اول وقت بود، سرشون خلوت بود و مي تونستن جواب بدن (اينو بعدا فهميدم). بهشون شرح ماوقع گفتم و يكي از اونا راهنماييم كرد كه بايد مبلغي رو علي الحساب به صندوق بريزم تا كار انجام بشه و بعدا كه مامور بيمه اومدو تاييد كرد، اونو پس بگيرم. گفتم همين كار رو مي كنم. طرف يه كارايي رو پروندم انجام داد و يه برگه داد كه ببرم صندوق و علي الحساب هشتاد هزار تومن بريزم.
وقتي داشتم براي ريختن مبلغ علي الحساب به صندوق كه اون سر بيمارستان بود مي رفتم، فكر مي كردم كه اون بنده خدايي كه اين مبلغو نداره بايد چه خاكي سرش كنه؟! بعد از ريختن پول، دوباره برگه اي كه از پذيرش گرفتم رو، بردم واحد ترخيص. اونا هم برگه رو نصف كردن، يكي از نصفه ها رو مهر كردم و با يه بنديل كاغذ دادن به من و گفتن كه برم و به كارم (گرفتن MRI) برسم.
وقتي برگشتم به محل گرفتن MRI تو اون سر بيمارستان، همسر گفت كه مي گن متخصص بيهوشي حوالي ساعت نه مي آد (مونده بودم نكنه متخصص بيهوشي هم از كاركناي بيمارستان نباشه؟!!!). باز خدا اموات همين متخصص بيهوشي رو بيامرزه كه خوش قول ترينشون بود. حوالي هشت و چهل و پنج دقيقه بود كه ايشون كه مرد بسيار مودب و مهربوني هم بود، اومد و بلافاصله كارشو شروع كرد.
حدود نيم ساعت بعد، همه چي تموم شده بود. منو صدا كردن داخل، يه سري كاغذهاي ديگه بهم دادن و گفتن به منشي (همون قسمت نوبت گرفتن) مراجعه كنم. منشي هم اون كاغذها رو گرفت، يه كمي با كامپيوترش ور رفت و بعد يه برگه ديگه پرينت گرفت و همراه اون كاغذا به بنديل مدارك اضافه كرد و داد بغل من و گفت كه اول بايد برم اتاق عمل و بعدش واحد ترخيص.
بعد از كلي پرس و جو و چرخ زدن تو بيمارستان، بالاخره اتاق عمل رو پيدا كردم. يه نگهبان عبوس پرونده رو از من گرفت و رفت داخل. بيست دقيقه اي گذشت. چند نفر رفتن داخل و چند نفر بيرون اومدن ولي خبري از نگهبان و پرونده ما نبود. بالاخره لخ لخ كنان سر و كله نگهبان پيدا شد؛ البته با دست خالي! ازش سراغ پرونده رو گرفتم، گفت من نمي دونم، اونا بايد كارشو انجام بدن. من كه دادم بهشون! گفتم بچه نيمه بيهوش و ناشتا پايين منتظره بهشون بگو كمي دست بجنبونن. اونم به يكي از پرستارايي كه ميرفت داخل سپرد كه كار ما رو تاكيد كنه. خلاصه، چه درد سرتون بدم، بعد از حدود چهل و پنج دقيقه و پيغام و پسغام هاي متعدد، بالاخره صبر خود آقاي نگهبان هم تموم شد و پاشد رفت داخل. يه پنج دقيقه اي نبود و بعدش با پرونده ما اومد و داد دستم و گفت برو واحد ترخيص.
رفتم واحد ترخيص و ديدم وااااي! چشمتون روز بد نبينه، بيست سي نفر دور يه دريچه كه اندازه سر يه آدمه كپه شدن. نه صفي، نه نوبتي؛ اينم از فرهنگ برتر جامعه ما! بالاخره بعد از ده دوازده دقيقه تقلا و ارتكاب اجباري اعمال منافي شان و منزلت، مدارك من رفت داخل، چند ثانيه بعد، مسئول مربوطه مدارك رو بهم پس داد و گفت كه بايد ببرم مامور بيمه تاييد كنه.
داشتم ديوونه مي شدم. بابا اينو از اول ميگفتين ديگه. به هر حال دوباره راهي اتاق مامور بيمه شدم كه حالا ديگه اومده بود و بر خلاف تصورم خوش برخوردتر و بشاش تر از كاركناي بيمارستان بود. چند نفري تو صف بودن. منم وايسادم. نوبت كه رسيد به نفر ما فبل من، مامور بهش گير داد كه كارت شناسايي بده. با خودم گفتم يا پنج تن آل عبا؛ حالا اگه از من كارت شناسايي خواست چه خاكي تو سرم كنم؟ ولي انگار بخت با من يار بود. طرف خوش و بشي با من كرد و حيني كه مدارك رو مهر و امضا مي كرد، يكي دو تا سئوال پيش پا افتاده پرسيد و بعد پرونده رو داد دست من.
رفتم واحد ترخيص. دوباره همون برنامه قبلي، البته كمي بدتر چون يه عده "تصادفي"! هم اومده بودن و هي آه و ناله و داد و قال مي كردن. بالاخره پرونده رفت داخل. بعد از حدود پنج دقيقه، اسم پسرمو خوندن و يه تيكه كاغذ به ابعاد تقريبي دو در سه سانتيمتر كه يه شماره روش نوشته شده بود، دادن دستم و گفتن كه برم صندوق.
خودمو كه به صندوق رسوندم، يه ده دوازده نفري هم اونجا منتظر بودن. البته خوبيش اين بود كه ايندفعه صفي وجود داشت و وايسادم تو صف. اينكه چطور صف بوجود اومده بود، دقيقا نمي شد گفت؛ احتمالا بصورت خود جوش. برگه رو كه دادم به صندوق، دوتا برگه بزرگ به اندازه نصف A4 پرينت گرفت و داد دستم و گفت كه ببرم واحد ترخيص. تو واحد ترخيص، بعد ار طي تشريفات مالوف، برگه ها رو كه عين هم بودن، ازم گرفتن و مهرشون زدن. بعد يكيشو بهم برگردوندن و گفتن برو صندوق پولتو بگير.
دوباره رفتم صندوق؛ دوباره صف وايسادم؛ و بالاخره برگه رو به صندوق دادم و مازاد پولي رو كه علي الحساب ازم گرفته بودن، بهم پس دادن. رفتم قسمت MRI جايي كه همسر به اتفاق پسرم منتظر بودن. به همسر گفتم بپرسه ببينه كي براي تحويل نتايج بياييم. ايشون رفت و برگشت و گفت چهار روز بعد با برگه تسويه حساب. ببخشيد؟؟!! برگه تسويه حساب ديگه چيه؟ بالاخره كاشف به عمل اومد كه آقايون ترخيص مي بايست يه برگه تسويه حساب هم بهم مي دادن.
دوباره رفتم واحد ترخيص. ايندفعه عصباني و كلافه. خوشبختانه كارم زود راه افتاد. آخه مردم با ديدن عصبانيت من سريع بهم راه مي دادن. و مامور ترخيص هم بلافاصله كارمو راه انداخت. راستي چرا ما ملت بايد هميشه تابع زور باشيم؟ چرا هميشه براي اينكه وظايف اجتماعيمونو انجام بديم، بايد زور بالاسرمون باشه؟ چرا براي اينكه كارمون راه بيفته مجبور باشيم خشن و بي ادب و بي ملاحظه باشيم؟ چرا بايد به وقت و حقوق همديگه ارزشي قائل نباشيم؟ من كه حالم از ديدن اين مسائل بد مي شه. از بروز رفتارهاي خلاف طبع و سرشت خودم حالم بد مي شه.
خلاصه؛ ساعت حوالي يازده و نيم دوازده بود كه ما رسيديم خونه. و اون چيزي كه بيش از هر چيز توجه منو جلب كرده بود، سوء مديريت وحشتناكي بود كه تو اون بيمارستان حاكم بود؛ چنان وحشتناك كه حتي اكثر مردم بي سواد يا كم سواد هم بهش پي برده بودن. لازمه بگم كه حداكثر فقط يك ساعت از وقت ما صرف انجام ضروريات شد و بقيه فقط به دليل سوء مديريت، صرف رفت وآمد بين واحدها و وايسادن تو ازدحامات و صفوف و انتظار براي انجام اعمالي شد كه انجامشون بعضا به دليل سهل انگاري و بي مسئوليتي به تعويق مي افتاد.
آيا واقعا كسي نيست كه رويه ها و دستوالعملهاي گردش كار رو بازنگري و بهينه سازي بكنه؟ كسي نيست كه چرخه هاي زايد امور دفتري رو حذف و ادغام كنه؟ كسي نيست كه انجام كارها رو مكانيزه كنه؟ آيا آقاي دكتر عاليرتبه اي كه رياست بيمارستان رو بعهده داره (من نمي دونم كيه)، ذهنش براي انجام اين امور تعطيله؟!!! آيا وقتشو نداره؟!!! آيا نمي تونه كسي رو براي اين كارا استخدام كنه؟!!! آيا به دليل بي ارزش دونستن وقت و انرژي مردم، اساسا انجام اين كارا رو زايد و خرج اضافي مي دونه؟!!! آيا گماشتن عده اي رو براي انجام امور مضاعف و زايد، نوعي اشتغال زايي به حساب مي آره؟!!! و هزاران آيا و چراي بي پاسخ ديگه.
اين خاطره رو نوشتم چون زياد درباره مزخرف بودن سيستم بهداشتي درماني كانادا شنيده م. البته، خودم كه هنوز از نزديك تجربه ش نكردم، ولي مي خوام وقتي در آينده اين تجربه رو بدست آوردم، اين خاطره برام نقش يه مرجع رو داشته باشه. اگه سيستم اونجا بهتر بود، كه مي تونم اين ادعا رو بطور مستند مطرح بكنم. اگه هم بدتر بود، لااقل با مراجعه به اين خاطره، خيلي دلم براي تجربه مجدد چنين شرايطي، و اون تحفه اي كه از دست دادم تنگ نمي شه!