ارسال درخواست كيپس

هفته گذشته بنا به توصيه وكيل محترم درخواست كيپس دادم. علت اصلي اين كار، اطلاعاتي يه كه شنيدم از طريق كيپس مي شه به دست آورد. اطلاعاتي از قبيل اين كه در حال حاضر پرونده در چه مرحله اي هست، مرحله بعدي چه خواهد بود و زمان وقوع اون چه وقتي يه.

راستش از بلاتكليفي و برزخي كه در اون قرار دارم به شدت خسته شدم؛ حس و حال هيچ كاري رو ندارم. اوضاع و احوال محيطي هم كه ماشالا روز به روز بدتر مي شه. شديدا نياز دارم كه از اين حالت برزخي بيرون بيام؛ بدونم كه در چه وضعيتي قرار دارم و چه مدت ديگه بايد به اين شرايط ادامه بدم. البته عليرغم تمام اين سختي ها، تصميمم براي رفتن قطعي يه و هيچ عاملي قادر نيست اونو متزلزل كنه.

سايت رسمي كيپس رو چندين بار بالا و پايين كردم و گزارش نمونه اي رو هم كه به عنوان مثال نشون داده بودن مطالعه كردم. اينم براي خودش دكاني شده! ۶۰-۴۰ دلار مي گيرن، يه گزارش مي دن كه دريافت كننده به تنهايي قادر به تفسير اون نيست! و بايد ۸۰-۶۰ دلار ديگه پرداخت كني تا برات تفسيرش كنن!!!

خلاصه اينو كه چه اطلاعاتي رو مي شه از اين گزارش به دست آورد كم و بيش متوجه شدم، ولي يك سؤال خاص هنوز برام بدون جواب مونده، اونم اينه كه آيا نوع مداركي رو كه لازمه در مرحله يا مراحل بعدي ارائه كنيم مي شه از گزارش كيپس فهميد يا نه.

مخصوصا مدارك اثبات تمكن مالي برام مهمه چون من براي احتياط مبلغ قابل توجهي رو از سال 2010 همينطوري بلا استفاده تو حساب خوابوندم كه منجر به ضرر و زيان زيادي هم طي موج هاي افزايش قيمت دلار شد. اگه معلوم بشه كه چنين مداركي رو مجددا ازمون نخواهند خواست، اين مبلغ رو به يه مصرفي مي رسونم كه لااقل از ادامه ضرر جلو گيري بشه. اگه كسي از دوستان جواب اين سؤال رو مي دونه ممنون مي شم كه منو در جريان قرار بده.

حالا كه از مديكالمون خبري نيست، اميدوارم لااقل گزارش كيپسمون حاوي خبراي خوشي باشه؛ از قبل اينكه به همين زودي ها مديكالمون مي آد و ارائه مجدد مدارك تمكن مالي مورد نياز نيست و خلاصه بعد از اين همه كش و قوس و استرس، خبرايي كه كمي آرامش به زندگي مون برگردونه.

به اميد بهترين اخبار و رويدادها براي كليه منتظرين مهاجرت به كانادا.

از كرامات دولت فخيمه كانادا! (قسمت دوم)

از همون وقتي كه در قسمت اول اين مطلب، تصميم دولت كانادا مبني بر ريجكت كردن فله اي پرونده هاي ارسالي بين نوامبر 2006 الي 27 فوريه 2008، و واقعه اي رو كه برامون اتفاق افتاد نقل مي كردم، معتقد بودم كه بايد با كليه امكانات موجود با چنين پديده هايي مقابله كرد.

مطمئنا ادعاي من مبني بر ظالمانه و نابخردانه بودن اين اقدام، نظرات موافق و مخالف خواهد داشت. البته براي كساني كه آسيب اين تصميم گيري دامنشون رو نگرفته، شايد آسون، و گاهي هيجان انگيز و جذاب باشه كه بشينن اون كنار و در مورد قضيه بحث كنن و نظرات هم رو به چالش بكشن. ولي براي كسي كه مسير زندگيش تحت تاثير اين اقدام، شايد در مواردي براي هميشه تغيير كرده، موضوع رنگ و بوي كاملا متفاوتي داره.

مثالي مي زنم: فرض كنيد بنده خدايي وقت اقدام براي مهاجرت كانادا، واجد شرايط مهاجرت به استراليا هم بوده ولي به جاي دريافت اقامت استراليا در مدت كمتر از يك سال و نيم، ترجيح داده پنج – شش سال دندون رو جگر بذاره و اقامت كانادا رو اخذ كنه. حالا پرونده ش بي دليل ريجكت شده و تحت قوانين جديد و شرايط شخصي فعلي از قبيل سن و غيره، ديگه نه واجد شرايط مهاجرت به كاناداست و نه استراليا. يعني همه شانس ها رو از دست داده! آيا براي اين شخص هم بحث در مورد اين قضيه جنبه سرگرمي داره؟!

به نظر من، به چند دليل مقابله با اين تصميم با كليه امكانات قابل دسترس، به ترتيب اولويت، براي هر اقدام كننده مهاجرت كانادا، هر مهاجر مقيم كانادا، هر شهروند كانادايي و هر عضو جامعه بشري فرض محسوب مي شه.

دليل اول اينكه اين اقدام، ظالمانه، و پايمال كننده حقوق افرادي يه كه عملا مشمول حذف پرونده شدن. بنابراين هر عضو جامعه بشري موظفه در حد امكاناتي كه در اختيار داره، حتي اگر اين امكانات به اطلاع رساني شفاهي محدود هست، نسبت به چنين تضييع حقوقي معترض بشه و فرياد دادخواهي سربده. تنها تحت چنين احساس مسئوليتي يه كه دنيا به جاي بهتري براي زندگي كردن تبديل مي شه.

دليل دوم اينكه شخص جيسون كني يا هر شخص ديگه اي به عنوان يك فرد، مجاز به دست بردن در قوانين نيست، بلكه مطابق رويه مالوف در جوامع دموكراتيك، مي تونه پيشنهاد خودش رو براي بررسي و تصويب تسليم پارلمان كنه و حتي در چنين صورتي مطابق منطق قانون گذاري، قوانين عطف به ماسبق نمي شن. يعني كسي رو كه مطابق قانون اقدام به كاري كرده، و چندين سال از عمرش رو بر اساس اين اقدام كاملا قانوني با برنامه ريزي خاصي گذرونده، نمي شه بي دليل از حاصل اين اقدام و برنامه ريزي و صرف زمان و هزينه محروم كرد.

چنين عملكردي نقطه آغازي براي ترويج بي قانوني در جامعه س. حتي اگه كوچك باشه يا مستقيما شهروندان كانادايي رو هدف نگرفته باشه، بالاخره يه نقطه شروعه كه اگه در نطفه خفه نشه، تسري اون در ساير ابعاد امور، جامعه كانادا رو از مسير دموكراسي و قانون محوري خارج مي كنه. عواقب چنين انحرافي رو اگه كانادايي ها تجربه نكردن، ما با گوشت و پوستمون احساس كرديم و مي دونيم كه چنان بلايي به سر كشور مي آره كه مردمش آرامش رو در كشورهاي ديگه جستجو مي كنن! بنابراين هر شهروند كانادايي، وظيفه سنگين تري در مبارزه با چنين بدعتي، حتي در ابتدايي ترين شكل اون داره.

دليل سوم كه در واقع به همون دليل دوم بر مي گرده، اينكه مهاجرين اقليت هايي هستن كه حتي اگه شهروند كانادا هم شده باشن، باز در قبال خروج از محور قانون مداري، آسيب پذيرتر از ساير اقشار هستن و اگه چنين خروجي صورت بگيره، اولين تركش هاي اون، محدوديت ها و تبعيض هايي خواهد بود كه دامن جامعه مهاجرين رو مي گيره. علاوه بر اين، در پاره اي از موارد، قربانيان همين بي عدالتي اخير هم، اقوام و بستگان مهاجرين مقيم كانادا هستن كه اين ملاحظات، وظيفه اقليت هاي مهاجر رو در مبارزه با ماجرا بسيار پر رنگ تر مي كنه.

دليل چهارم كه اصولا براي متقاضيان مهاجرت مطرحه، اينه كه گرچه ممكنه خودشون قرباني تصميم اخير نشده باشن، ولي در زمره كساني هستن كه هر بيدادي بر اونا بره، ‌دستشون به جايي بند نيست و بطور مظلومانه و در ميداني كاملا نابرابر، بازنده قماري هستن كه گاهي با همه دار و ندارشون واردش شدن. بنابراين بايد با مبارزه نفس گير با چنين بدعت هاي ناميموني، فظايي از اطمينان به اينكه قانون هميشه حافظ حقوقشونه به وجود بيارن كه چنين فضايي براشون به ضرورت هوايي يه كه تنفس مي كنن.

خود من، گرچه به طرز معجزه آسايي از اين قلع و قمع جون سالم به در بردم، ولي لحظه اي از بكار گيري كليه امكانات در دسترسم براي مقابله با اين موضوع ترديد نمي كنم. و همه دوستان گرامي، اعم از متقاضي مهاجرت، مهاجر، يا غير مهاجر رو دعوت مي كنم كه به اميد ايجاد دنيايي عادلانه تر، همين كار رو بكنن. نقطه شروع اين فعاليت ممكنه عضويت در پيج فيس بوكي باشه كه با همين نيت ايجاد شده. جا داره مراتب سپاسگزاري خودم رو از تاني عزيز از وبلاگ افق روشن كه باعث آشنايي من با اين پيج بود اعلام كنم.

از كرامات دولت فخيمه كانادا! (قسمت اول)

جمعه يازدهم فروردين مقارن سي ام مارس، ساعت حدود ۱۰ شب به وقت تهران؛ مهمان منزل پدري هستيم. از طريق Dial up به اينترنت متصل مي شم و هوس مي كنم  كه گشتي هم در فيس بوك بزنم. پنج دقيقه بيشتر نيست كه وارد فيس بوك شدم؛ تند و تند پست ها رو مرور مي كنم. مطلب عجيبي منو وادار مي كنه كه بطور ناگهاني ترمز كنم و به عقب برگردم. از آنجايي كه به دليل اقدام به مهاجرت، فن پيج هاي مهاجرتي زيادي هستم، مطالب مربوط به مهاجرت و گاها تكراري هم در پست هاي فيس بوكم كم نيستن. بنابراين صرف مربوط بودن مطلب به موضوعات مهاجرتي، دليل كافي براي چنين ترمز شديدي نبود.

به عقب برگشتم و مطلبو دوباره خوندم ولي به قدري باور نكردني بود كه بازم درست متوجه موضوع نشدم. حتما كارتون اون گرگه رو با ميگ ميگ به ياد مي آريد. وقتي كه گرگه با سرعت زياد از لبه پرتگاه مي گذره، چند لحظه تو هوا ثابت مي مونه؛ بعد با پاش اطراف رو بررسي مي كنه و مي بينه خاليه!!! بعد زير پاشو نگاه مي كنه و تازه مي بينه كه وسط آسمون و زمين وايساده و در همون لحظه سقوط مي كنه.

حال من هم بي شباهت به حال اون گرگه نبود. كلمات رو مي خوندم و سعي مي كردم اونا رو كنار هم چفت و جور كنم و معني درستي از جمله به دست بيارم ولي كلمات مثل قطب هاي هم نام آهنربا از هم فرار مي كردن. بالاخره بعد از تلاش زياد مطلبو كم و بيش گرفتم و در همون لحظه بود كه ناگهان جهان پيش چشمم تيره و تار شد.

موضوع نقل شده از اين قرار بود كه دولت كانادا تصميم گرفته كليه پرونده هايي كه قبل از ۲۷ فوريه ۲۰۰۸ ارسال شدن رو، كه شامل حدود ۳۰۰۰۰۰ مورد مي شه، بطور يكجا ريجكت كنه و پول متقاضي ها رو بهشون برگردونه! وايسا بينم! پرونده ما كه مربوط به سپتامبر ۲۰۰۶ هستش. سپتامبر ۲۰۰۶ هم كه قبل از فوريه ۲۰۰۸ مي شه. پس... واي... بيچاره شديم!!! نه نه نه! يه دقيقه صبر كن! آيا خبر موثقه؟ ظاهرا كه از كانال موثقي نقل شده... ولي قضيه خيلي مهم تر از اونه كه بشه به همين موضوع اكتفا كرد... وانگهي، من دلم نمي خواد خبر درست باشه!

به دنبال منبع پست مي گردم. دستپاچه تر و عصبي تر از اوني هستم كه بتونم پيداش كنم. به موازات، وارد سايت CIC مي شم به اين اميد كه بتونم اصل خبر رو از اونجا بخونم. سرعت اينترنت گازوئيلي Dial up هم كه آدمو نيمه جون مي كنه. كمي در سايت عقب و جلو مي رم؛ ولي چيز دندون گيري عايدم نمي شه. صفحه RSS فيد سايت رو بررسي مي كنم، بازم چيزي پيدا نمي كنم.

كمي اميدوار مي شم. از سرويس الكترونيكي مشاهده آنلاين وضعيت پرونده استفاده مي كنم و مي بينم كه پرونده مون هنوز اين پروسسه. چه خوب؛ پس هنوز ريجكت نشده! ولي معنيش اين نيست كه خطر بطور كامل رفع شده. در فواصل زماني بين باز شدن صفحات بالاخره منبع خبر رو پيدا مي كنم: در ابتداي متن به وضوح نوشته شده به نقل از ايرانتو! وارد ايرانتو مي شم و مي بينم كه همون مطالب واو به واو در ايرانتو هم نقل شده. جل الخالق!

تلفن رو بر مي دارم و با دفتر وكيلم در تورنتو تماس مي گيرم. به قدري ناراحتم كه حتي درست نمي تونم صحبت كنم. كسي كه جواب مي ده، با قاطعيت بهم اطمينان مي ده كه اين موضوع شامل حال من نمي شه و توصيه مي كنه كه براي كسب اطلاعات تكميلي به وب سايت موسسه شون مراجعه كنم. بعد از قطع مكالمه، بدون درنگ وارد وب سايت شون مي شم و صورت كامل تر خبر رو به اين شكل مي خونم : پرونده هاي ارسال شده از نوامبر ۲۰۰۶ تا ۲۷ فوريه ۲۰۰۸ حذف شدند. پرونده ما در سپتامبر ۲۰۰۶ ارسال شده. نفس راحتي مي كشم... خطر از بيخ گوشمون گذشت.

مثل كساني كه تمام روز رو به كار طاقت فرساي جسمي گذروندن، شل و وارفته، با بدني كوفته روي صندلي افتادم. شب، از شدت استرسي كه بهم وارد شده بود تا ساعت ها قادر به خوابيدن نبودم. فكر مي كردم كه حالا اون بنده خدايي كه اول نوامبر ۲۰۰۶ تشكيل پرونده داده چه حالي داره؟!

پي نوشت: بعدا كه استرس ناشي از خبر رفع شده بود، سر فرصت تونستم اصل خبر رو در سايت CIC پيدا كنم كه ذكر كرده كه اكثر پرونده هاي قبل از ۲۷ فوريه ۲۰۰۸، شامل پرونده هايي كه تا قبل از ۲۹ مارس ۲۰۱۲ در موردشون تصميم گيري نشده و در حدود ۲۸۰۰۰۰ مورد هستن حذف ولي پردازش مابقي پرونده ها كه حدود ۲۰۰۰۰ مورد رو در بر مي گيره و تا تاريخ مذكور يك افسر مهاجرتي تصميمي در موردشون گرفته ادامه پيدا مي كنه و از فصل مشترك اين خبر با خبر درج شده در سايت وكيل محترم به اين نتيجه رسيدم كه اون ۲۰۰۰۰ مورد همون هايي هستن كه متعلق به قبل از نوامبر ۲۰۰۶ مي شن كه شكر خدا شامل ما هم مي شه.

لبخند زندگی

باور دارم كه تا كسي صاحب فرزند نشده، مفهوم لبخند زندگي رو نمي دونه. به ويژه اگه اون فرزند دختر شيريني چون تو باشه. من و مادرت از تمام مشكلاتي كه داشتن همزمان دو فرزند خردسال مي تونه به همراه داشته باشه آگاه بوديم ولي تصور لذت داشتن تو به قدري وسوسه انگيز بود كه ما رو به پذيرش تمام اين دشواري ها متقاعد كرد.

انصافا هم حق با ما بود؛ تولد تو تاثير ژرفي بر بهبود كيفيت زندگي ما داشت.  وقتي به گذشته نگاه مي كنيم، متوجه مي شيم كه بدون تو، زندگي ما چيز مهمي كم داشت، همونطور كه بدون برادرت چنين بود. و حقيقتا هم اگه هياهوي شادمانه شما فضاي خونه رو از عطر نشاط پر نمي كرد، زندگي چه يكنواختي كسالت باري به خودش مي گرفت!

فرشته كوچولوي من، وقتي بازوهاي كوچكت رو دور گردن بابا حلقه مي كني و با دست مهربونت ضربه هاي محبت به پشتم مي زني، انگار زمان از حركت مي ايسته و ديگه وجود غم و غصه اي رو در جهان باور نمي كنم. يا وقتي كه قاقالي مي خواي و از سه تا تافي كه به تو دادم، يكي رو از سر مهر و محبت به برادرت، يكي رو به مادرت و يكي ديگه رو با اصرار به من مي دي، بي توجه به اينكه خودم قادرم هر چند تا دلم خواست از داخل ظرف بردارم، و تازه اونوقت متوجه مي شي كه چيزي براي خودت نمونده و بايد دوباره مطالبه كني، حس مي كنم كه نور مهربوني همه دنيا رو تو خودش غرق مي كنه؛ جوري كه ديگه بجز نور چيزي نمي شه ديد.

دختر قشنگم، بايد بدوني كه شما بچه ها در اين دنياي پر نيش و نوش، مثل گلهاي خوشبويي در ميان خارزار، بهتربن بهانه براي شادماني و دليلي براي معني دادن به زندگي هايي هستين كه به ستم معني رو ازشون سلب كردن.

كوچولوي شيرين من، پيشترها بدم نمي اومد كه بچه هام اونور آب متولد بشن؛ ولي چيزي كه غريبه، اينه كه الان خوشحالم كه شما اينجا به دنيا اومدين. عجيب و شگفت انگيزه، ولي خوشحالم كه يه ايراني اصيل هستين، كه به زبان شيرين فارسي زبون باز كردين، براتون اسم ايراني گذاشتم تا هميشه زادگاهتون رو به ياد داشته باشين. گرچه از اين وطن بي وفا خيري نديديم، ولي دلم مي خواد كه هرگز فراموشش نكني. يادت باشه كه هميشه به اونچه كه هستي افتخار كني. مهم نيست ديگران چي مي گن. مهم اينه كه خودت چه حسي داري.

عزيز دلم، تو كه الان دو بهار بيشتر نيست كه مهمون دل هاي ما هستي، به خواست خدا، مهمترين سال هاي رشدت رو در كشوري طي خواهي كرد كه از زادگاهت خيلي پيشرفته تره و از امكاناتي برخوردار خواهي شد كه اينجا امثال تو احتمالا به خواب هم نخواهند ديد. ولي به خاطر داشته باش كه اين امر مسئوليت تو رو در قبال آينده ت سنگين تر مي كنه؛ و به هر جايي كه در آينده رسيدي، فراموش نكن كه اينجا انسان هاي والايي وجود دارن كه عليرغم تمام كمبودهاي موجود، خودشون رو تا عالي ترين مدارج علمي، هنري و انساني بالا كشيدن.

مهربانم، در آستانه دو سالگيت ضمن گرامي داشتن اين روز فرخنده، آرزو دارم كه ضمن پيمودن متوالي مدارج تعالي و پيشرفت، سال هاي دراز در صحت و سلامت و شادكامي زندگي كني.

خاطرات كودكي

دوست عزيزمون عليرضا از وبلاگ از ايران به سوي نيوبرانزويك پستي نوشته كه احساسات عميقي رو در من زنده كرد، گرچه نفس نوستالوژي كم و بيش يكسانه و همه مون احساس كم و بيش مشابهي داريم، ولي خاطرات من كمي با خاطرات بعضي از دوستان متفاوته چرا كه وقتي انقلاب شد من بچه مدرسه اي بودم. با توجه به اينكه اكثر دوستان به گروه سني جوون تري تعلق دارن، فكر كردم اگه خاطرات خودم رو عمومي ترش كنم، شايد براشون خالي از لطف نباشه.

قديمترين زماني كه مي تونم به خاطر بيارم، چهار سالگيمه اون وقتا تو هر خونه اي تلويزيون پيدا نمي شد؛ ما يه تلويزيون سياه سفيد لامپي داشتيم، از اون نوع بزرگ چوبي پايه دار كه بايد درشو باز مي كرديم و بعد از روشن شدنش ده بيست دقيقه صبر مي كرديم تا گرم بشه و كم كم تصويرش بياد! اون موقع تلويزيون برام واقعا شگفت انگيز بود و يادمه چطور از نزديك به لامپ تصوير خيره مي شدم تا بفهمم پشت اين شيشه لامصب چه خبره!!!

از برنامه كودك اون وقتا نمايش عروسكي مزرعه سبز يادمه و بعد ها كارتون هاي سوپرمن و بتمن، سريال هاي تلخ و شيرين، آتش بدون دود، مرد شش ميليون دلاري، و يه سريالي به اسم طلاق كه اولش گوگوش مي خوند: "با هم رهسپار راه درديم..."، تبليغات تلويزيوني يك و يك، و الفانتن شوه هم يادم مياد: "ما ميريم به مدرسه، با الفانتن شوه ..."

واي؛ انگار كم كم خاطرات مه گرفته م دارن واضح تر ميشن! يادمه تو مدرسه معلم هاي زن و مرد داشتيم و معلم هاي مرد كراوات زده و معلم هاي زن بي حجاب بودن. چقدرمن عاشق كراوات بودم. اونو به عنوان سمبل تشخص و احترام مي دونستم. بي صبرانه منتظر بودم كه بزرگ تر بشم و كراوات بزنم! غافل از اينكه وقتي بزرگ تر شدم ديگه كسي كراوات نمي زنه  (لابد بچه هاي الان هم، شكمِ گنده و ريش ژوليده و پيرهن رو شلوار رو سمبل تشخص مي دونن ديگه؟!!!)

در سه صفحه اول همه كتاب هاي مدرسه به ترتيب عكس هاي شاه و فرح و وليعهد رو چاپ مي كردن؛ دو تا از مورد علاقه ترين مطالب درسي برام، يكي شعر روباه و زاغ بود كه من عاشق عكسش بودم:

 يكي ديگه هم شعري بود كه اسمش يادم نيست ولي بيت اولش اين بود: "علم نگر تا به كجا مي برد.... تا كره ماه ترا مي برد" بغلش هم عكس يه موشك فضايي رو كشيده بودن كه من بعد ها ديگه اثري از اون نديدم. لابد ديگه علم براي بچه ها لازم نبوده؟!!!

به ما تغذيه مي دادن: موز، شير پاكتي سه گوش، توك (امروزي ها به نام ترد ميشناسنش) و پنير هاي مثلثي فنلاندي كه زرد رنگ بودن (مثل كره) و در بسته بندي هاي دايره اي عرضه مي شدن كه روش عكس يه پنگوئن بود. (حالا مي دونم كه نوعي پنير پروسس شده بودن) واي كه چقدر طعمشون رو دوست داشتم و هنوزم دلم مي خواد يه بار ديگه از اونا بچشم!

خونه مرحوم پدر بزرگم يادمه كه ما آخر هر هفته مهمونش بوديم؛ اون اتاق هاي متعدد بزرگ نورگير با پنجره هاي قدي عريض جنوبي و طاقچه پيش بخاري هاي سنتي با ديوارهايي كه بنا به رسم اون دوره، يك متر پائينيش رنگ روغني براق و بقيه ش رنگ پلاستيك بود، اون حياط بزرگ پر درختش كه تو تابستون محل بازي ما بود، اون زير زمين با سقف آجري خرپشته ايش كه حتي تو تابستون خنك بود. كلاه شاپوي پدر بزرگم هم يادمه كه در حكم يه شيئ مقدس بود و ما حق دست زدن به اونو نداشتيم!

چه برفي داشتيم تو زمستونا! چه بازي هايي مي كرديم، سرسره بازي، گوله برفي، درست كردن كلبه برفي و آدم برفي تا وقتي كه از سرما نوك دماغمون سِر و صورتمون مثل لبو مي شد و دستامون تو دستكش پشمي بي حس ميشد و پاهامون ديگه مال خودمون نبود، اونوقت مي اومديم خونه سراغ بخاري نفتي (كه متداول ترين وسيله گرمايشي اون دوره بود) دستا و پا هامون كه گرم ميشد، گزگز مي كرد و به خارش مي افتاد. ما هم تو هوا تكونشون مي داديم و دستامونو ميذاشتيم زير بغلمون و اوخ اوخ مي كرديم.

حالا سالهاي ساله كه ديگه روي چنان برفهايي رو نديديم كه سهله، چندين ساله از وقتي ساكن شمال شديم اصلا وجود پديده اي به اسم برف رو فراموش كرديم! فقط اميدم به اينه كه وقتي رفتيم كانادا دوباره خاطرات برف بازي هامون زنده بشه.

يادمه كه نفت رو با اسب و گاري يا احيانا با چرخ دستي در خونه ها مياوردن و توزيع مي كردن. بعد ها وانت جايگزين گاري شد و تحويل نفت با كوپن. صحبت از نفت شد ياد چند تا ديگه از عناصر خاطراتم هم افتادم: چراغ والور و علاالدين و پريموس و زنبوري و چراغ فيتيله اي از انواع مختلف اعم از يك شعله، دوشعله يا گردسوز. اينا تجهيزات نفت سوز متداول اون زمان بودن كه بچه هاي امروزي ديگه هيچ ذهنيتي ازشون ندارن.

ما تا پايان دبيرستان چيزي به نام مدرسه غير انتفاعي و شخصي و از اين جفنگيات نداشتيم. هرچي بود همه دولتي بود؛ رايگان بود و با كيفيت. معلم هاي ما هنوز معلم بودن و هميشه معلم بودن؛ مقدس بودن و محترم. ما هرگز در زمينه تحصيلي موش آزمايشگاهي نشديم و انواع سيستم هاي آموزشي من در آوردي صد من يه غاز رو رومون آزمايش نكردن. ما دوره هاي تابستاني نداشتيم كه باهاش بچه ها رو از اصلي ترين نيازشون كه بازي و شيطنته محروم كنن؛ و كسي در تلاش شبانه روزي نبود كه اوقات فراغتمونو با برنامه هاي كم مايه به خيال خودش پر كنه و به عبارت صحيحش ازمون بگيره.

خوب؛ حالا خيلي چيزا عوض شده و ديگه هيچي مثل سابق نيست. در اين زمينه گفتني زياده و هر چي ميگم دنباله ش مياد! ولي چيكار مي شه كرد كه مجال محدوده و نمي شه هي همينطوري نوشت كه هم كسالت آور مي شه و هم حجيم؛ بنابراين من با عرض پوزش فعلا موضوع رو به همينجا ختم مي كنم تا اگه بعدا فرصتي پيش اومد و بهانه اي، بازم به موضوعات اينچنيني بپردازم.

پي نوشت: سري هم به اينجا بزنيد. شايد كمكي از دست كسي براي اين طفل معصوم بر بياد.

چهار سال پيش در چنين روزي

پسر عزيزم، چهار سال پيش در چنين روزي، دنيا به روي من و مادرت لبخند زد و سكوت زندگي ما با هياهوي شادمانه حضورت در هم شكست. گريه هاي شبانه ات، گرچه خواب از چشمان ما مي ربود، ولي مايه نشاط روح و گرمي بخش جان هاي ما بود؛ و با خنده هايت، گل شادي در دل هاي اميدوارمان جوانه مي زد.

فروغ زندگيم، آيا سرماي زمستاني را كه در آن وجود نازنين و كوچكت براي اولين بار زينت بخش آغوش مشتاق ما گشت به ياد داري؟ آري، همان زمستاني سردي را مي گويم كه همه در اتاقي جمع شده و با بخاري برقي به جنگ غول سرما مي رفتيم. همان زمستاني كه تن كوچك و عزيزت را با آبي كه در ديگ گرم كرده بوديم، در تشطي ميان اتاق شستشو مي داديم.

تو نمي دانستي كه چه به موقع به دنيا آمدي. چند هفته بعد از تولد تو، اخبار تأسف باري شنيدم از اطفال معصومي كه به دليل شستشو با آب سرد در لحظه تولد، سينه پهلو كرده و دار فاني را وداع گفتند. تو نمي دانستي كه گاز ما، نه، گاز شهر، نه، ببخشيد، گاز كشور قطع و جيره بندي شده! آخر تو كه جز خوردن شير، هنوز از دنيا هيچ نمي دانستي. و من غرق در انديشه خوشبختي تو، از دورانديشي خود در اقدام به مهاجرت، سخت شادمان بودم.

شادمان بودم از تصور اينكه آنجا گرچه سرد است، ولي ديگر نگران سردي منزل نخواهي بود؛ از تجسم اينكه آنجا، گرچه نژاد و زبان و مذهبي متفاوت داري، هرگز به شدت اينجا، به دليل عقايد و ميزان دارايي و انتسابات، مورد تبعيض قرار نخواهي گرفت؛ از اينكه آنجا فرصتهاي پيشرفت را با شرافتت معامله نخواهند كرد؛ اينكه آنجا به مدارسي خواهي رفت كه در آن عشق مي آموزند نه نفرت؛ در شهري خواهي زيست كه آنجا، كسي را زهره آن نيست كه براي آنچه مي انديشي، آنچه مي پوشي،  آنچه مي خوري و آنكه با وي معاشرت مي كني تعيين تكليف و تصميم گيري كند؛ و در يك كلام، كرامت انساني ات به معني واقعي پاس داشته خواهد شد.

نور دو ديده ام، اكنون كه سرگرم نوشتن اين سطورم، دقيقا چهار سال از آن واقعه فرخنده گذشته، و ما در حالي اين سالروز خجسته را گرامي مي داريم كه در مراحل نهايي انتظار بسر مي بريم و هر لحظه اميد به شنيدن اخباري مسرت بخش داريم؛ و من در اين لحظات گرامي، برايت، در هر جاي جهان كه باشي، چنان زندگي آرزو مي كنم كه موقعيت لذت بردن از لحظه لحظه آن بر تو مهيا، و رضايت تو از عمري كه پشت سر مي گذاري در آن حاصل باشد.

تبريك سال 2012 ميلادي و احوال ما

وقتي در سال 2006 براي مهاجرت كانادا اقدام كردم، آمار رسمي وبسايت اداره شهروندي و مهاجرت كانادا حاكي از اين بود كه بيش از 90 درصد پرونده ها در مدت 5 سال به نتيجه نهايي ختم مي گردند. بنابراين آمار، من خودم رو آماده كرده بودم كه در سال 2011 وارد خاك كانادا بشم؛ غافل از خواب هايي كه جناب جيسون كني و ايادي و اذنابش براي مهاجرين ديده بودن از يك طرف، و اعمال و تحركات يك عده ديگه در اين سر دنيا كه عرصه رو براي ما ايراني ها بيش از پيش تنگ كرد از طرف ديگه.

خوب، اگه حقيقتشو بخواين چنين انحرافي از پيش بيني ها، در يك حوزه زماني پنج ساله، چندان هم غير محتمل نيست. اتفاقا تنها دلخوشي من و ساير دوستان اقدام كننده، همين واقعيته كه امور هنوز جنبه غير عادي به خودشون نگرفتن و اميدوارم كه هرگز هم نگيرن.

همه دوستاني كه اين اقدام جسورانه رو به عمل آوردن، به خوبي واقفن كه زندگي آدم با چه كيفيتي تا به نتيجه رسيدن اقدامش تعليق ميشه. نه ميتوني در صورت عدم رضايت، براي تغيير شغلت اقدام كني، نه ميتوني براي خريد ملك و امثال اون، زيربار قسط بري،  نه حتي دلت مياد لوازم منزلي بخري كه بايد وقت رفتن ازشون دل بكني و يا آبشون كني، يا ببخشيشون.

همه عوامل مورد اشاره، ضرر و زيان هايي رو به مهاجر تحميل مي كنن كه عملا به هزينه هاي مستقيم صرف شده، اعم از هزينه هاي وكيل، ترجمه مدارك، امتحان زبان، ارسال مدارك، بررسي مدارك توسط سفارت، و ... اضافه ميشه. با يك حساب سر انگشتي، من تا اين تاريخ، بيش از شش و نيم ميليون تومان هزينه مستقيم و ده ها ميليون تومان ضرر و زيان متحمل شده ام.

حالا همه اين هزينه ها به يك طرف، اونچه كه خواب شب هاي منو آشفته مي كنه، وضعيت دلاره! تعجب نكنيد. مگه نه اينه كه قراره ما دارو ندارمون رو به دلار تبديل كنيم و ببريم؟ خوب واضحه كه وقتي شب مي خوابي صبح مي بيني قيمت دلار دو برابر شده، اين، در واقع ارزش دارايي هاي ما هستش كه به همين راحتي آب خوردن يه شبه نصف شده!!! دارايي عزيزي كه بايد اونور آب هر سنتشو با وسواس و حساب و كتاب خرج كنيم.

اين مطالب رو گفتم تا دوستان به كيفيت انتظار و دغدغه هاي ذهني ما مهاجرها پي ببرن و متوجه بشن كه براي ما يك روز تاخير يعني چه و چه تبعاتي مي تونه به دنبال داشته باشه. پس ميشه فهميد كه ما مهاجرها چه اشتياقي داريم كه اين پروسه هر چه زودتر به نتيجه برسه!

در آخر ضمن تبريك سال 2012 ميلادي و آرزوي سالي سرشار از خير و سعادت براي همه دوستان خوبم، آرزو مي كنم كه اين سال آخرين سال انتظار دوستان خوب مهاجرم باشه و به اميد خدا تحويل سال آينده ميلادي رو همه مون تو كانادا جشن بگيريم. و نهايتا بايد متذكر بشم كه عليرغم همه مطالب فوق، زندگي همين دمي يه كه توش به سر مي بريم. گذشته دست نيافتني و آينده روياست. پس بياييد همين حالا زندگي كنيم و خوش باشيم:

چون عهده نمیشود کسی فردا را،
حالی خوش دار این دل پر سودا را
مي نوش به ماهتاب اي ماه كه ماه
بسيار بتابد و نيابد مارا

شاد و پيروز باشيد.

مديريت ايراني

پنجشنبه گذشته پسرمو براي انجام MRI برديم بيمارستان. گفته بودن ساعت هفت و نيم صبح اونجا باشيم. وقتي رسيديم، قمست مربوطه هنوز تعطيل بود. قرار بود با بيهوشي از بچه MRI بگيرن و گفته بودن كه ناشتا باشه. به همسر گفتم شايد كمي طول بكشه تا درا رو باز كنن بنابراين بچه رو بردم حياط كه حوصله ش سرنره. هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه همسر به موبايلم زنگ زد و گفت كه درا رو باز كردن. من هم بچه رو ورداشتم و رفتيم داخل. تا ما برسيم، همسر به قسمتي كه نوبت مي دادن مراجعه كرده بود و ضمن رزرو نوبت، متصدي قسمت، برگه اي بهش داده، و گفته بود كه بايد بريم پذيرش بيمارستان براي انجام تشريفات مربوطه.

من مدارك رو گرفتم و بعد از اينكه نصف عرض بيمارستان رو طي كردم، رفتم قسمت پذيرش. اونجا بعد از انجام يه سري تشريفات و انگشت زني و ...، و قطورتر كردن مدارك، متصدي گفت كه براي تاييد پرونده بايد برم پيش مامور بيمه و بعد هم به قسمت ترخيص. يه راست رفتم سمت اتاق مامور بيمه كه پذيرش آدرسشو بهم داده بود. كلي كه طي طريق كردم، درب اتاق مامور بيمه رو ديدم. به سمتش رفتم و دستگيره رو چرخوندم كه برم تو ولي با كله به در قفل شده خوردم.

از يكي از كاركنهاي بيمارستان كه رد مي شد پرسيدم كه در چرا قفله؟ گفت ماموراي بيمه كاركن بيمارستان نيستن و بنابراين هروقت دوست داشتن مي آن!!! مونده بودم چي كاركنم؟! ما نفر اول بوديم. بچه هم طفلي ناشتا بود. رفتم سراغ واحد ترخيص (كه مي بايست اصولا بعد از تاييد مامور بيمه مي رفتم)، شانس آوردم كه چون اول وقت بود، سرشون خلوت بود و مي تونستن جواب بدن (اينو بعدا فهميدم). بهشون شرح ماوقع گفتم و يكي از اونا راهنماييم كرد كه بايد مبلغي رو علي الحساب به صندوق بريزم تا كار انجام بشه و بعدا كه مامور بيمه اومدو تاييد كرد، اونو پس بگيرم. گفتم همين كار رو مي كنم. طرف يه كارايي رو پروندم انجام داد و يه برگه داد كه ببرم صندوق و علي الحساب هشتاد هزار تومن بريزم.

وقتي داشتم براي ريختن مبلغ علي الحساب به صندوق كه اون سر بيمارستان بود مي رفتم، فكر مي كردم كه اون بنده خدايي كه اين مبلغو نداره بايد چه خاكي سرش كنه؟!  بعد از ريختن پول، دوباره برگه اي كه از پذيرش گرفتم رو، بردم واحد ترخيص. اونا هم برگه رو نصف كردن، يكي از نصفه ها رو مهر كردم و با يه بنديل كاغذ دادن به من و گفتن كه برم و به كارم (گرفتن MRI) برسم.

وقتي برگشتم به محل گرفتن MRI تو اون سر بيمارستان، همسر گفت كه مي گن متخصص بيهوشي حوالي ساعت نه مي آد (مونده بودم نكنه متخصص بيهوشي هم از كاركناي بيمارستان نباشه؟!!!). باز خدا اموات همين متخصص بيهوشي رو بيامرزه كه خوش قول ترينشون بود. حوالي هشت و چهل و پنج دقيقه بود كه ايشون كه مرد بسيار مودب و مهربوني هم بود، اومد و بلافاصله كارشو شروع كرد.

حدود نيم ساعت بعد، همه چي تموم شده بود. منو صدا كردن داخل، يه سري كاغذهاي ديگه بهم دادن و گفتن به منشي (همون قسمت نوبت گرفتن) مراجعه كنم. منشي هم اون كاغذها رو گرفت، يه كمي با كامپيوترش ور رفت و بعد يه برگه ديگه پرينت گرفت و همراه اون كاغذا به بنديل مدارك اضافه كرد و داد بغل من و گفت كه اول بايد برم اتاق عمل و بعدش واحد ترخيص.

بعد از كلي پرس و جو و چرخ زدن تو بيمارستان، بالاخره اتاق عمل رو پيدا كردم. يه نگهبان عبوس پرونده رو از من گرفت و رفت داخل. بيست دقيقه اي گذشت. چند نفر رفتن داخل و چند نفر بيرون اومدن ولي خبري از نگهبان و پرونده ما نبود. بالاخره لخ لخ كنان سر و كله نگهبان پيدا شد؛ البته با دست خالي! ازش سراغ پرونده رو گرفتم، گفت من نمي دونم، اونا بايد كارشو انجام بدن. من كه دادم بهشون! گفتم بچه نيمه بيهوش و ناشتا پايين منتظره بهشون بگو كمي دست بجنبونن. اونم به يكي از پرستارايي كه ميرفت داخل سپرد كه كار ما رو تاكيد كنه. خلاصه، چه درد سرتون بدم، بعد از حدود چهل و پنج دقيقه و پيغام و پسغام هاي متعدد، بالاخره صبر خود آقاي نگهبان هم تموم شد و پاشد رفت داخل. يه پنج دقيقه اي نبود و بعدش با پرونده ما اومد و داد دستم و گفت برو واحد ترخيص.

رفتم واحد ترخيص و ديدم وااااي! چشمتون روز بد نبينه، بيست سي نفر دور يه دريچه كه اندازه سر يه آدمه كپه شدن. نه صفي، نه نوبتي؛ اينم از فرهنگ برتر جامعه ما! بالاخره بعد از ده دوازده دقيقه تقلا و ارتكاب اجباري اعمال منافي شان و منزلت، مدارك من رفت داخل، چند ثانيه بعد، مسئول مربوطه مدارك رو بهم پس داد و گفت كه بايد ببرم مامور بيمه تاييد كنه.

داشتم ديوونه مي شدم. بابا اينو از اول ميگفتين ديگه. به هر حال دوباره راهي اتاق مامور بيمه شدم كه حالا ديگه اومده بود و بر خلاف تصورم خوش برخوردتر و بشاش تر از كاركناي بيمارستان بود. چند نفري تو صف بودن. منم وايسادم. نوبت كه رسيد به نفر ما فبل من، مامور بهش گير داد كه كارت شناسايي بده. با خودم گفتم يا پنج تن آل عبا؛ حالا اگه از من كارت شناسايي خواست چه خاكي تو سرم كنم؟ ولي انگار بخت با من يار بود. طرف خوش و بشي با من كرد و حيني كه مدارك رو مهر و امضا مي كرد، يكي دو تا سئوال پيش پا افتاده پرسيد و بعد پرونده رو داد دست من.

رفتم واحد ترخيص. دوباره همون برنامه قبلي، البته كمي بدتر چون يه عده "تصادفي"! هم اومده بودن و هي آه و ناله و داد و قال مي كردن. بالاخره پرونده رفت داخل. بعد از حدود پنج دقيقه، اسم پسرمو خوندن و يه تيكه كاغذ به ابعاد تقريبي دو در سه سانتيمتر كه يه شماره روش نوشته شده بود، دادن دستم و گفتن كه برم صندوق.

خودمو كه به صندوق رسوندم، يه ده دوازده نفري هم اونجا منتظر بودن. البته خوبيش اين بود كه ايندفعه صفي وجود داشت و وايسادم تو صف. اينكه چطور صف بوجود اومده بود، دقيقا نمي شد گفت؛ احتمالا بصورت خود جوش. برگه رو كه دادم به صندوق، دوتا برگه بزرگ به اندازه نصف A4 پرينت گرفت و داد دستم و گفت كه ببرم واحد ترخيص. تو واحد ترخيص، بعد ار طي تشريفات مالوف، برگه ها رو كه عين هم بودن، ازم گرفتن و مهرشون زدن. بعد يكيشو بهم برگردوندن و گفتن برو صندوق پولتو بگير.

دوباره رفتم صندوق؛ دوباره صف وايسادم؛ و بالاخره برگه رو به صندوق دادم و مازاد پولي رو كه علي الحساب ازم گرفته بودن، بهم پس دادن. رفتم قسمت MRI جايي كه همسر به اتفاق  پسرم منتظر بودن. به همسر گفتم بپرسه ببينه كي براي تحويل نتايج بياييم. ايشون رفت و برگشت و گفت چهار روز بعد با برگه تسويه حساب. ببخشيد؟؟!! برگه تسويه حساب ديگه چيه؟ بالاخره كاشف به عمل اومد كه آقايون ترخيص مي بايست يه برگه تسويه حساب هم بهم مي دادن.

دوباره رفتم واحد ترخيص. ايندفعه عصباني و كلافه. خوشبختانه كارم زود راه افتاد. آخه مردم با ديدن عصبانيت من سريع بهم راه مي دادن. و مامور ترخيص هم بلافاصله كارمو راه انداخت. راستي چرا ما ملت بايد هميشه تابع زور باشيم؟ چرا هميشه براي اينكه وظايف اجتماعيمونو انجام بديم، بايد زور بالاسرمون باشه؟ چرا براي اينكه كارمون راه بيفته مجبور باشيم خشن و بي ادب و بي ملاحظه باشيم؟ چرا بايد به وقت و حقوق همديگه ارزشي قائل نباشيم؟ من كه حالم از ديدن اين مسائل بد مي شه. از بروز رفتارهاي خلاف طبع و سرشت خودم حالم بد مي شه.

خلاصه؛ ساعت حوالي يازده و نيم دوازده بود كه ما رسيديم خونه. و اون چيزي كه بيش از هر چيز توجه منو جلب كرده بود، سوء مديريت وحشتناكي بود كه تو اون بيمارستان حاكم بود؛‌ چنان وحشتناك كه حتي اكثر مردم بي سواد يا كم سواد هم بهش پي برده بودن. لازمه بگم كه حداكثر فقط يك ساعت از وقت ما صرف انجام ضروريات شد و بقيه فقط به دليل سوء مديريت، صرف رفت وآمد بين واحدها و وايسادن تو ازدحامات و صفوف و انتظار براي انجام اعمالي شد كه انجامشون بعضا به دليل سهل انگاري و بي مسئوليتي به تعويق مي افتاد.

آيا واقعا كسي نيست كه رويه ها و دستوالعملهاي گردش كار رو بازنگري و بهينه سازي بكنه؟ كسي نيست كه چرخه هاي زايد امور دفتري رو حذف و ادغام كنه؟ كسي نيست كه انجام كارها رو مكانيزه كنه؟ آيا آقاي دكتر عاليرتبه اي كه رياست بيمارستان رو بعهده داره (من نمي دونم كيه)، ذهنش براي انجام اين امور تعطيله؟!!! آيا وقتشو نداره؟!!! آيا نمي تونه كسي رو براي اين كارا استخدام كنه؟!!! آيا به دليل بي ارزش دونستن وقت و انرژي مردم، اساسا انجام اين كارا رو زايد و خرج اضافي مي دونه؟!!! آيا گماشتن عده اي رو براي انجام امور مضاعف و زايد، نوعي اشتغال زايي به حساب مي آره؟!!! و هزاران آيا و چراي بي پاسخ ديگه.

اين خاطره رو نوشتم چون زياد درباره مزخرف بودن سيستم بهداشتي درماني كانادا شنيده م. البته، خودم كه هنوز از نزديك تجربه ش نكردم، ولي مي خوام وقتي در آينده اين تجربه رو بدست آوردم، اين خاطره برام نقش يه مرجع رو داشته باشه. اگه سيستم اونجا بهتر بود، كه مي تونم اين ادعا رو بطور مستند مطرح بكنم. اگه هم بدتر بود، لااقل با مراجعه به اين خاطره، خيلي دلم براي تجربه مجدد چنين شرايطي، و اون تحفه اي كه از دست دادم تنگ نمي شه!

سلامي دوباره

سلام دوستان،

خيلي وقته ننوشتم. مي دونم كه از دستم ناراحتيد. حق داريد، جاي هيچ بحث و بهانه اي هم نيست. نمي خوام با آوردن عذرهاي بدتر از گناه، رخوت و كسالتي رو كه باعث خاموشي موقتم شده توجيه كنم. رخوتي كه خودم فكر مي كنم حاصل كش اومدن زمان انتظار مديكالمونه.  بنابراين فقط با كمال شرمندگي عذرخواهي ميكنم.

اين اوضاع سفارت هم خداييش عجب بلبشويي يه. چند روز پيش تلفني با وكيلم صحبت مي كردم و شاكي بودم. مي گفت من خوش شانس بودم كه ازم مدارك خواستن و خواهي نخواهي چند ماه پس و پيش بايد به كارم رسيدگي كنن و كساني كه حتي يك ماه بعد از من اپلاي كردن، هنوز همون مدارك رو هم ازشون نخواستن! راست مي گفت. من نمونه چنين شخصي رو سراغ دارم. خودم، وقتي ازم مدارك خواستن، بهش گفتم آماده باشه كه تا يكي دو ماه ديگه ازش مدارك مي خوان. ولي حالا بيش از هشت ماه از اون موقع گذشته و هنوز خبري نيست كه نيست.

جديدا پدرم مصاحبه تلويزيوني خانم اميرسلام رو ديد كه نگرانش كرده بود (من خودم نديدم و شايد نقل قول ايشون خالي از اشكال نباشه). مي گفت كه كساني هستن كه تا مديكالشونو بفرستن، ظرفيت پذيرش سالانه سفارت پر شده و كارشون مونده براي سال بعدش، كه تا اون موقع هم مدارك مديكالشون اكسپاير شده و مجبور شدن دوباره برن مديكال بدن، و براي بعضي ها تا دو سه بار اين اتفاق تكرار شده، معنيش اينه كه كارشون الكي الكي دو سه سال تاخير خورده. بابا بنده خدا ها اگه پسر دبيرستاني داشتن كه مشمول و ممنوع الخروج شده، بيچاره شدن رفتن براي خودشون. اين جيسون كني هم كه واقعا گل كاشته با اين مديريتش!!!

ما هم همينطوري اين وسط بلاتكليف و منتظر مونديم. نه راه پيش داريم نه راه پس: نه مي تونم كارمو عوض كنم، نه مي تونم خونه بخرم، نه حتي دستم مي ره لوازم درست و حسابي براي خونه بخرم. چون هر لحظه ممكنه رفتني بشيم و همه چي رو به ثمن بخس بديم به سمساري! ماشينمو هم كه فروختم و پولشو براي تهيه گواهي تمكن گذاشتم بانك، و به تجويز وكيل محترم، تا دريافت ويزا هم نبايد بهش دست بزنم و اين روزا بدون ماشين خيابونا رو گز مي كنيم! اين تورم هم كه داره كمر پولهايي رو كه تو بانك موندن ميشكنه!

مجموعه اين عوامل خيلي اعصابمو به هم ريخته و بخصوص اين اخبار اخير خيلي نگران و ناراحتم كرده. اگه كسي خبري در اين زمينه داره، ما رو در جريان بذاره و خانواده اي رو از نگراني در بياره!!!

به هر حال اوضاع اين روزاي ما اينه. سعي مي كنم از اين به بعد، عليرغم همه اين فشارها، بيشتر بنويسم. شايد همين نوشتن و درد دل كردن، كمي انتظار طاقت فرساي ما رو تحمل پذيرتر كنه.

پي نوشت: اين هاستي هم كه عكسهاي وبلاگم رو توش آپلود كرده بودم بازي در آورده و نمي دونم چرا هيچكدوم از عكسها قابل دسترس نيستن. خودمم وقتي قيافه وبلاگ رو مي بينم، حالم گرفته مي شه. بايد يه هاست بهتر و قابل اطمينان تر پيدا كنم. اگه كسي سراغ داره راهنمايي كنه ممنون مي شم.

چي بگم والله؟

بعضي ها نمي تونن مطلبي براي ارائه تو وبلاگشون پيدا كنن، ولي مشكل من دقيقا نقطه مقابل اينه! بعبارت ديگه وقتم كمه و مغزم داره از غليان افكار و مسائل منفجر مي شه.

نمي دونم از انتظار فرسايشي مديكال تحت شرايطي بگم كه علاوه بر اينكه موقعيتم داره روز به روز بدتر مي شه، هر روز تاخيرش هم كلي خرج رو دستم ميذاره؟ يا از مشكلات و ماجراهايي بگم كه با لپ تاپ جديدم و خط ADSLي كه گرفتم داشتم؟ يا از اينكه بعد از خريد لپ تاپ متوجه شدم كه قالب وبلاگم چقدر مشكل داره و بدتر از اون چقدر با Firefox ناسازگاره؟ و از كش و قوس و تجربياتي كه در رابطه با اصلاح وضع قالب داشتم و هنوز هم نهايي نشده؟

يا نه، اصلا از گرفتاري بگم كه در رابطه با دو طفل قد (۵/۳ ساله) و نيم قد (۳/۱ ساله)  داريم و انتهايي در چشم اندازش ديده نمي شه؟

واي كه دارم ديوونه مي شم.

برو بک آپ مي گير مگو چيست بک آپ

عجب گرفتاري شدم!

همين دو هفته پيش بود كه يكي از برنامه هاي تلويزيوني داشت درباره احتمال پريدن اطلاعات موبايل صحبت مي كرد و نحوه ذخيره اطلاعات پشتيبان روي كامپيوتر رو آموزش مي داد. من تازه لپ تاپ خريده بودم. يعني در واقع پولشو پرداخت كرده بودم، ولي چون بايد اونو از شهر ديگه اي مي گرفتم، هنوز دستگاه به دستم نرسيده بود.

با خودم مي گفتم چه خوب، همينكه لپ تاپمو تحويل گرفتم، يه نسخه پشتيبان از گوشي موبايلم تهيه مي كنم.

قبل از اينكه بتونم لپ تاپو تحويل بگيرم، امام رضا همسر محترمو طلبيد و ما بطور ضربتي و برنامه ريزي نشده راهي مشهد شديم. تو راه همينكه خواستم از موبايلم استفاده كنم، متوجه شدم كه اي دل غافل، گوشيم قاط زده و هنگ كرده. حتي خاموش هم نمي شد. تنها چاره م اين بود كه از طريق خارج كردن باطري اونو خاموش كنم و منتظر بشم تا بعد.

وقتي رسيديم، گوشيمو روشن كردم، ديدم رديف شده و كار مي كنه. تا مدتي كه در  مشهد بوديم گوشيم كار مي كرد و منم خوشحال بودم كه ور جستم.

وقت برگشتن دوباره گوشي عزيزم قاط زد (انگار مسافرت حالشو بد مي كنه، بايد از اين به بعد قرص ماشين بهش بدم). ولي ايندفعه، ديگه درست نشد كه نشد.

گوشي رو نشون تعميركار دادم، گفت سيستم عاملش عيب كرده و بايد فلش بشه. گفتم اطلاعاتش چي؟ گفت هر چي تو مموري كارت داري، محفوظ و قابل استفاده است. گفتم شماره تلفونا رو ميگم. گفت اگه تو حافظه گوشي ذخيره كردي كه بايد فاتحه اش رو بخوني.

از دوست و رفيقا هر كس كه فكر مي كردم شايد اطلاعات داشته باشه سوال كردم ولي كسي نتونست كمكم كنه. اين شد كه من كه همه شماره ها رو تو حافظه گوشي زده بودم، همه رو از دستم دادم. بعضي از اون دوستامو بعد از سالها پيدا كرده بودم و هيچ جاي ديگه اي هم شماره شون ثبت نيست. بعبارت ديگه ارتباطمو با همشون از دست دادم و بايد منتظر بشم ببينم كي اونا زنگ مي زنن.

لپ تاپو تحويل گرفتم و محتويات مموري كارتو كپي كردم توش، ولي افسوس كه شماره تلفنهاي نازنينمو هيچوقت ديگه به دست نميارم (به قول داريوش اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد). انگار گوشيم فهميده بود كه مي خوام به زودي ازش پشتيبان بگيرم. اينه كه فرصتو از دست نداد و قبل از اينكه كار از كار بگذره و ديگه قاط زدن فايده اي نداشته باشه، كار خودشو كرد!

"حالا من موندم و غم مونده و مشتي آرزو!" يا، "روح او چون آرزوهاي محال روي بال ابرها پرواز كرد." يا هر كدوم از صدها شعر و قطعه ادبي كه مي تونه مناسب حال مجلس باشه!

هنوز نتونستم دلمو راضي كنم كه گوشي رو فلشش كنم ولي ديگه انگار چاره اي نمونده.

بهم تسليت بگين و براي روح شماره هاي از دست رفته طلب آمرزش كنين.

پي نوشت: نتيجه اخلاقي ماجرا اينه كه، ايها الناس، براي پشتيبان گرفتن از اطلاعاتتون حتي لحظه اي درنگ نكنيد. بابا آب دستتونه بذازين زمين پاشين بک آپ بگيرين چون اگه اونچه نبايد بشه، اتفاق بيفته، ديگه گريه و زاري و گريبان چاك كردن فايده اي نداره.

درد دل

سلام دوستان عزيز،

چند وقتي بود حوصله نوشتن نداشتم چون خيلي حالم گرفته بود. حدود يك ماهي ميشه كه گير يه آدم نخاله افتادم.

قضيه از اين قراره كه شركتمون يه نيروي جديد استخدام كرده و فرستادنش كه زير نظر من كار كنه. البته بايد بگم كه طرف بازنشسته س و تو اين هير و ويري كه براي جووناي پر انرژي و رشيد ما كار پيدا نمي شه، مشخصه كه چه جوري يه بازنشسته رو آوردن سر كار.

تخصص مخصص كه يوخدي. خدا مي دونه اصلا با چه نيتي اومده اينجا؟

تا رسيده شروع كرده به قمپز در كردن كه من فلانم و بهمانم و فلان كس و بهمان ناكس دوست و رفيق و آشناي منن. كوه جابجا مي كنم و شاخ غول مي شكونم و غيره و ذلك. و خدا ميدونه كه من چقدر از اين آدماي لمپن پر حرف ياوه گو بدم مياد.

چقدر اين آدما پر رو هستن. بابا رو كه نيست، سنگ پاي قزوينه. درباره همه فضولي و كنكاش مي كنه. تازه چهار روز بيشتر نيست كه اومده، دو روز پشت سر هم غيبت مي كنه و بعدش به من ميگه بايد براش ماموريت رد كنم چون رفته بوده پي اين كار و اون كار. گفتم مي ترسم برات مرخصي هم رد نكنم (و نكردم و نخواهم كرد به هيچ قيمتي).

ما وقتي تازه اومده بوديم سركار، تا دوماه رومون نمي شد. يه روز مرخصي بخواييم. درسته سن و سال الان اين بشر از سن و سال اون زمان ما خيلي بيشتره، ولي از سن و سال الان من چندان بيشتر نيست ولي من حتي الان هم اونقدر پر رو نشدم كه اگه تازه وارد كاري شده باشم، بدون هماهنگي غيبت كنم و ادعاي ماموريت داشته باشم.

از راه نرسيده شروع كرده كل مديريت مجموعه رو زير سوال بردن به عناوين مختلف. درسته كه ما تومملكتمون مشكلات مديريتي كم نداريم، ولي به اين آدم در پيت نيومده كه از ما ايراداي مديريتي بگيره.

گرچه اين قبيل آدما ارزش توجه كردن ندارن، ولي نسبت بهش آلرژي پيدا كردم. دارم نقشه مي كشم كه يه جوري از شرش خلاص شم. البته شايد بنا به دلايلي نتونم ناك اوتش كنم ولي سعي مي كنم هلش بدم تو يه واحد ديگه يا تو يه نقش حاشيه اي كه براي خودش بچرخه و حداقل شرش از سر من كم شه.

راستي، اگه كسي از دوستان راهي بلده براي اينكه با سپرده گذاري حدود دوماه بشه يه وام پنچ ميليوني گرفت، لطفا راهنمايي كنه.

موفق و پيروز باشيد.

---<<< دختر گلم تولدت مبارك >>>---

تولد يك سالگي دخترم مبارك باشه.

با كمال مسرت و سرور و با بهترين آرزوها براش.

دختر گلم، خيلي دوستت دارم

مدارك اثبات تمكن مالي

سلام دوستان،

همونطور كه گفتم، دردسر تهيه  مدارك مربوط به اثبات تمكن مالي به يكطرفه و بقيه مدارك به يكطرف.

سفارت كانادا براي اين مورد يه گردش حساب شش ماهه مي خواد كه آخرين موجودي اون كمتر از حداقلي كه خودشون بر اساس تعداد اعضاي خانوار اعلام كردن و در مورد خانواده ما كه چهار نفره س برابر ۲۰۵۹۹ دلار كانادا ميشه نباشه.

خوب ظاهرا تا اينجاي كار مشكلي نيست. قضيه وقتي سختتر ميشه كه در ادامه ميگن اگه مبلغ قابل توجهي يكدفعه  وارد حساب بشه، بايد اسناد و مداركي ارائه كننين كه نشون بده اون مبلغ متعلق به خودتونه (چيزي مثل گواهي فروش مايملك، به ارث بردن دارايي و تو همين مايه ها). دارييهاي غير نقدي هم بهيچوجه قابل قبول نيست و بايد فروخته و به پول نقد تبديل بشه.

انگار قضيه سختتر شد ولي هنوز هم ميشه كاريش كرد. اوضاع وقتي برام بدتر شد كه طي مكالمه اي كه با وكيلم داشتم، ايشون گفتن كه اگه حسابم اخيرا به مبزان زيادي شارژ شده باشه، حتي اگه اسناد لازمو ارائه هم بدم، براي آفيسر باعث ايجاد شك ميشه و اونا به احتمال خيلي زياد مجددا وقت مديكال و/يا پاس ريكوست يه گردش حساب ديگه هم مي خوان كه مبلغ ذكر شده مي بايست هنوز تو حساب باشه.

اين ديگه چه قانونيه؟ آخه شما در ايران كسي رو ديدين كه ۲۰-۲۱ ميليون پول زبون بسته رو همينجوري تا زمان نامعلومي توحسابش بخوابونه؟!!!! تازه بماند كه من چه گرفتاري سر فروش ماشين و تغيير شرايط رهن منزل و ترجمه مدارك مربوطه كشيدم.

گفتم ترجمه مدارك. بله! اين موضوع رو دست كم نگيرين. معمولا ترجمه مدارك آخرين مرحله كاره ولي براي من در همون آخرين مرحله مسائل زمانبري پيش اومد كه اگه شانس نمي آوردم، مي تونست باعث ريجكت شدن on line اپليكيشنم (در اثر تاخيردر ارسال مدارك) بشه. شانسي كه آوردم اين بود كه وكيلم بهم گفته بود مداركو حداقل يه ماه زودتر از ددلاين به دستشون برسونم. ولي من با توجه به مشكل پيش اومده عليرغم همه سعي و تلاشم تونستم فقط ۱۵ روز جلوتر اين كارو بكنم و به اين ترتيب بنده خدا وكيلمو تحت فشار بيشتري قرار دادم و شرمندشونم.

حالا، چي بودن اين مسائل زمانبر؟ در رابطه با اسناد مالي، ترجمه مدارك فروش ماشينم مشكل خاصي نداشت ولي در رابطه با مدارك مربوط به فروش طلا و جواهرات و همينطور تغيير شرايط رهن منزل، مترجم گفت براي اينكه مدارك قابل ترجمه باشن مي بايست توسط اتحاديه صنف طلا و جواهر فروشي و همينطور اتحاديه صنف مشاوران املاك مهر و تاييد بشن. منوباش كه فكر مي كردم چه خوب و به موقع همه كارهامو انجام دادم!

ديگه خودتون ميتونين حدس بزنين كه من چه گرفتاري سر اخذ مهر و امضاي اين دو اتحاديه كشيدم و با توجه به تنگي وقت چه استرسي به من وارد شد.

نتيجه اخلاقي: هيچ وقت ترجمه مداركو براي آخر كار نذارين و به محض آماده شدن هر مدركي براي ترجمه اش اقدام كنين.

يه نكته ديگه هم (البته فارغ از بحث مدارك) اينه كه سفارت براي هريك از اعضاي خانواده گذرنامه مجزا ميخواد. پس به موقع براي تهيه گذرنامه ها اقدام كنيد.

---<<< پسر گلم تولدت مبارك >>>---

امروز تولد سه سالگي پسرمه.

من خيلي خوشحالم و بهترينها رو براش آرزو مي كنم.

پسر گلم، خيلي دوستت دارم.


 وعده كرده بودم كه در رابطه با مشكلاتي كه حين جمع آوري مدارك برامون پيش اومد بنويسم.

يكي از مراحل سخت كار (كه البته مشكل آنچناني محسوب نمي شه) تكميل فرمها بود. والا، من كه يادم نيست ديشب شام چي خوردم، بايد آدرس كليه محلهاي زندگيم رو از ۱۸ سالگي به بعد پيدا مي كردم و مي نوشتم. از google maps به نحو كارآمدي استفاده كردم و كلي تجديد خاطره شد.... از اون بدترش اسامي فرمانده هام در دوره خدمت سربازيم بود!!!مجبور شدم با اشخاص مختلفي كه فكر مي كردم ممكنه اطلاعاتي در اين زمينه داشته باشن با هر بدبختي بود تماس بگيرم كه تازه بعد از كلي تحقيق و تفحص تنها تونستم اسامي فرمانده هاي ارشد (كل) رو پيدا كنم. و باز هم كلي تجديد خاطره شد....

گواهي پليس يا همون عدم سوء پيشينه خودمونو بدون دردسر گرفتيم. تنها موضوع عجيب اين بود كه مي گفتن بايد معرفي نامه داشته باشيم يعني يكي (يه شركتي چيزي) بايد براي صدور اون درخواست بده! واقعا كه مسخره س. باز اين خيلي خوبه!!! در رابطه با گرفتن ريز نمرات همسرم به يه موضوع شبيه به اين ولي خيلي مسخره تر اشاره مي كنم.

براي مدارك تحصيلي، هم ديپلم و هم كليه گواهينامه هاي بالاتر از ديپلم رو به همراه ريز نمرات مي خوان. همون طور كه گفتم ۹۰ روز براي تهيه و ارسال كليه مدارك وقت مي دن.  عجب اقبال بلندي داشتيم ما كه از فروردين ماه براي گرفتن ريزنمرات دانشگاه همسرم اقدام كرديم!

وقتي درخواست ريز نمرات كرديم، گفتن "اينجوري نمي شه كه!!! يه سازماني،شركتي چيزي بايد درخواست كنه! ريز نمرات هيشكي رو به خودش نمي ديم."!!!!!!داشتم از تعجب و حيرت ديوانه مي شدم. انگار مي خوان سند فوق سري صادر كنن!

خلاصه از طريق كارگزيني شركتي كه خودم در اون كار مي كنم درخواستي تنظيم كرديم و به دانشگاه داديم. (قابل ذكره كه دانشگاه همسرم با محل زندگي ما بيش از ۱۰۰۰ كيلومتر فاصله داره!) گفتن كه ريز نمرات رو بايد خودشون مستقيما براي در خواست كننده بفرستن. حدود سه چهار ماه منتظر بوديم خبري نشد. بالاخره بعد از كلي پيگيري و اين در و اون در زدن كاشف بعمل اومد كه نامه مذكور "گم و گور" شده و كل پروسه بايد از اول طي بشه! دوباره نامه اي تنظيم و ارسال شد و خلاصه سرتونو درد نيارم حدود شهريور ماه بود كه ريز نمرات همسرم در پاكتي مهر و موم شده به شركت رسيده و مستقيما تسليم اينجانب شده و بطور on line توسط اينجانب فك مهر و موم شده و نامه پيوست آن كه خطاب به كارگزيني بود دور انداخته شده و مغز آن به مصرف اصلي رسيد.

بابا بايد به كي بگيم؟ ريز نمرات مال دانشجوي، حق مسلم دانشجوي. چطور شده كه يه شخص ثالث از خود فارغ التحصيل براي دريافت ريز نمرات ذي صلاحتره؟!!!

تهيه گواهي هاي سابقه كار هم براي من داستاني بود. از كارفرماي فعلي خودم كه يه شركت خصوصيه خيلي راحت و سرراست گواهي با مشخصات مورد درخواست سفارت گرفتم. خدا پدرشونو بيامرزه، عجب آدماي باحالي هستن اينا كه حق آدمو به خودش ميدن!!! (آره ديگه، اينجوري بايد گفت تو مملكت ما)! از بخت خوش، اين آخرين سابقه ام اونقدر طولانيه كه حتي به تنهايي براي احراز شرايط كافيه. چون فرمت هيچكدوم از بقيه سوابقم با خواست سفارت همخوني نداره.

اولين كارفرمام كه يه دانشگاه بود درخواستمو با فكس دريافت كرد و خيلي راحت و بي دردسر گواهي رو صادر كرد. تنها عيبش اين بود كه مشخصات درخواست شده توسط سفارت رو نداشت. دوستاني كه قبلا اين مسيرو رفتن ميدونن كه دريافت گواهي سابقه كار با فرمت مورد نظر سفارت (شامل شرح وظايف، ميزان حقوق، ليست پروژه ها و ...) چقدر اينجا سخت و گاهي حتي غير ممكنه.

كارفرماي بعديمو كه يه شركت خصوصي بود، اصلا نتونستم پيدا كنم. ولي خوشبختانه چون سابقه همكاريم باهاش به سال نمي رسيد، با يه توضيح مكتوب همراه مداركم به سفارت سر و ته قضيه رو هم آوردم.

بدترين مورد، يه شركت دولتي بود كه بعد از دريافت درخواست من و تماسهاي مكرر بالاخره گفتن چون گواهي براي خارج از كشوره، بايد حراست كل شركت مجوز صدورشو بده كه خلاصه بعد از بيش از سه هفته معطلي و دو بار رفت و برگشت به تهران و كلي دوندگي و منت كشي، بالاخره يه گواهي برام دادن، صد البته با فرمت دلخواه خودشون!!

درباره پر دردسرترين مرحله كه همانا تهيه مدارك اثبات تمكن مالي مي باشد تو پست بعدي صحبت مي كنم.

داستان مهاجرت ما(2)

سلام دوستان،

در پست قبلي تا اينجا رسيديم كه ما در سپتامبر ۲۰۰۶ اپلاي كرديم. من قبل از اپلاي كردن وب سايت اداره مهاجرت كانادا رو قورت داده بودم و ميدونستم كه حداقل زماني كه براي به ثمر رسيدن اقداممون لازم داريم پنج ساله. بنابراين تصميم گرفتيم بعد از اپلاي كردن ديگه به موضوع فكر نكنيم و زندگيمونو بكنيم تا گذر زمانو زياد حس نكنيم. ولي به هر حال كل زندگيمون متاثر از اين تصميم بود. عملا نتونستيم هيچ قدم اساسي براي زندگيمون در ايران برداريم. همه برنامه ريزي هامون كوتاه مدت بودن(و مي باشند!!)

فكر مي كنم كه حدود سال ۲۰۰۸ بود كه يك تغيير اساسي در سياستهاي مهاجرتي دولت كانادا پيش اومد (بعد از اپلاي كردن ديگه خيلي وب سايت اداره مهاجرت رو بالا پايين نمي كنم) و كساني كه بعد از اون تاريخ اپلاي كردن خيلي سريع به كارشون رسيدگي شده و چه بسا الان در كانادا هستن. براي اونايي كه اين موضوع شامل حالشون شده خوشحالم و براشون آرزوي موفقيت مي كنم. ولي در عين حال از سياست دوگانه دولت كانادا دلخورم. شايد انتظارم بي جا بوده ولي فكر مي كردم عملكرد اونا عادلانه تر از اين باشه.

به هر حل، حدود يك سال، يك سال و نيم پيش بود كه يه شب كه به صحبتهاي خانم اميرسلام در تلويزيون گوش مي كرديم، ايشون اشاره كردن كه اگه وقت اپلاي كردن بيش از يك سال از تاريخ گواهينامه IELTS گذشته باشه، بايد مجددا امتحان بديم. من چك كردم و ديدم بععععله منم بايد دوباره امتحان بدم. اوايل امسال مجددا امتحان دادم و از قضا امتياز بهتري هم كسب كردم.

 اوضاع بر همين منوال بود تا اينكه چندماه پيش كه وضعيت اپليكشنمونو در وب سايت اداره مهاجرت كانادا چك مي كردم، متوجه شدم بعد از سالها براي اولين بار تغييري توش ايجاد شده: پرونده مهاجرتي ما براي ادامه رسيدگي به ورشو منتقل شده!!!!سريعا با وكيلم تماس گرفتم و ايشون خيال منو راحت كرد كه مشكلي در كار نيست.

چند روز بيشتر از اين ماجرا نگذشته بود كه وكيلم با من تماس گرفت و نامه درخواست مدارك رو از سفارت كانادا در ورشو برام فرستاد.

مدارك درخواست شده شامل موارد زير بودن:

  • فرمهاي تكميل شده مهاجرتي
  • گواهينامه هاي پليس (همون عدم سوء پيشينه خودمون)
  • مدارك پايان خدمت يا معافيت براي مشمولين
  • شناسنامه ها
  • گواهينامه IELTS
  • مدارك تحصيلي
  • گواهي سابقه كار از كليه كارفرمايان بانضمام يك رزومه
  • (در صورت داشتن قوم و خويش در كانادا) مدارك نشاندهنده رابطه و وضعيت اقامت وي در كانادا(شامل ما نميشد)
  • مدارك اثبات تمكن مالي
  • مدارك تحصيلي براي بستگان بزرگسال (بالاي ۲۲ سال)(شامل ما كه نمي شد!)
  • آدرس پستي كامل به لاتين و فارسي بر روي پنج برچسب (چون ما وكيل داشتيم اينو ايشون هندل كردن)
  • عكس
  • گذرنامه ها(احتمالا وكيلمون خودش به اينا نياز داشت)

۹۰ روز براي جمع آوري و ارسال اين مدارك وقت ميدن كه ما حدود يك ماه پيش مدارك رو براي وكيلمون در كانادا ارسال كرديم.

در پست بعدي مشكلاتي رو كه حين تهيه مدارك برامون پيش اومد مطرح ميكنم كه شايد به درد دوستاني كه بعد از ما نوبتشون ميشه بخوره.

از اين به بعد پرونده ما وارد مرحله اكتيوش ميشه كه شما دوستان عزيز رو از طريق وبلاگم در جريان مراحل بعدي قرار خواهم داد.

داستان مهاجرت ما(1)

شايد اصولا اين پست مي بايست اولين پست من باشه ولي خب چه ميشه كرد؟ وقتي تازه كار باشي، اينجور چيزا پيش مي آد ديگه!

به هر حال، من از سال ۲۰۰۴ (يعني همون ۸۳ خودمون) به صرافت مهاجرت به كانادا افتادم. اون موقع Pass Mark اعلام شده از طرف وب سايت اداره مهاجرت كانادا براي متخصصين فدرال ۷۴ بود كه با بررسي امتيازاتم متوجه شدم كه حتي با امتياز كامل زبان انگليسي بازم كم ميارم بنا براين شروع به آموزش زبان فرانسه كردم.

هنوز خيلي جلو نرفته بودم كه Pass Mark رو به ۶۷ تقليل دادن (دقيقا يادم نيست كي). وقتي فهميدم كلي ذوق كردم. با شرايط جديد ديگه نيازي به دونستن فرانسه نداشتم پس بي خيالش شدم.

با چند وكيل ارتباط برقرار كردم ولي هيچ كدوم بدون داشتن مدرك IELTS حاضر به پذيرش من نشد. بنابراين مشغول مطالعه براي IELTS شدم و مدركم رو گرفتم. ولي چون امتيازي كه كسب كردم براي احراز شرايط كافي نبود، مجبور بودم دوباره بخونم و مجددا امتحان بدم.

اون روزا وقت اپلاي كردن، بايد همه مداركتو مي فرستادي ولي حوالي سپتامبر 2006 بود كه نحوه اپلاي كردنو به اين صورت تغيير دادن كه اول فرمهاتو مي فرستادي، بعد كه نوبت بررسي پرونده ات شد، مداركتو مي خواستن. تا موقع خواستن مدارك فرصت داشتي كه خودتو برسوني.

چه خوب انگار خدا همه چي رو برام رديف مي كرد.  بنابراين من بدون اتلاف وقت وكيل گرفتم و اپليكيشنمونو فرستادم.

براي اينكه مطلب خيلي طولاني نشه و حوصلتونو سر نبره، بقيه شو مي ذارم براي پست بعدي.

مدارکمون رسید به کانادا

بالاخره دیروز بعد از تحمل استرسهای زیاد در تماسی که با وکیلم داشتم خبر رسیدن مدارکمون رو به دست ایشون دریافت کردم و نیز خبر اینکه مدارک کامله و خیالم تا حدی راحت شد.

ولی راستش داره کفرم در میاد. از سال ۲۰۰۶ اپلای کردیم. حالا تازه آقایون دارن از ورشو درخواست مدارک میکنن!!! خدا میدونه چقدر دیگه باید صبر کنیم تا مدیکالمون بیاد؟! بابا ملت چند سال بعد از ما اپلای کردن حالا نشستن تو کانادا دارن حالشو میبرن.

خدا کنه لااقل نظر وکیلم درست از کار دربیاد و دیگه اینترویو نخوان که اصلا حوصلشو ندارم(حالا خرجش به کنار). آقا چی چی خرجش به کنار انگار نفست از جای گرم بلند میشه. اتفاقا مسئله اصلی همون خرجشه. سر همین روش کذایی اثبات تمکن مالی پدر من در اومد. آخه تو این مملکتی که تورمشو باید به روز حساب کنی نه به سال کدوم آدم عاقلی بیست میلیون پول زبون بسته رو شش ماه تو حسابش راکد میذاره؟

تازه، هزینه ترجمه مدارکمون شده یک میلیون و اندی که اگه هزینه DHL و غيره و ذالك رو هم بهش اضافه كني دو ميليونو رد مي كنه. اي خداااا مگه ما رو گنج نشستيم؟ لابد ميگي هركي خربزه بخوره بايد پاي لرزش هم بشينه. والا خداييش ما هم با همين دل خودمونو خوش كرديم. حالا خدا كنه خربزه ش از اون نوع شيرين باشه كه ارزش اينقدر خون دل خوردنو داشته باشه.