پسر عزيزم، چهار سال پيش در چنين روزي، دنيا به روي من و مادرت لبخند زد و سكوت زندگي ما با هياهوي شادمانه حضورت در هم شكست. گريه هاي شبانه ات، گرچه خواب از چشمان ما مي ربود، ولي مايه نشاط روح و گرمي بخش جان هاي ما بود؛ و با خنده هايت، گل شادي در دل هاي اميدوارمان جوانه مي زد.

فروغ زندگيم، آيا سرماي زمستاني را كه در آن وجود نازنين و كوچكت براي اولين بار زينت بخش آغوش مشتاق ما گشت به ياد داري؟ آري، همان زمستاني سردي را مي گويم كه همه در اتاقي جمع شده و با بخاري برقي به جنگ غول سرما مي رفتيم. همان زمستاني كه تن كوچك و عزيزت را با آبي كه در ديگ گرم كرده بوديم، در تشطي ميان اتاق شستشو مي داديم.

تو نمي دانستي كه چه به موقع به دنيا آمدي. چند هفته بعد از تولد تو، اخبار تأسف باري شنيدم از اطفال معصومي كه به دليل شستشو با آب سرد در لحظه تولد، سينه پهلو كرده و دار فاني را وداع گفتند. تو نمي دانستي كه گاز ما، نه، گاز شهر، نه، ببخشيد، گاز كشور قطع و جيره بندي شده! آخر تو كه جز خوردن شير، هنوز از دنيا هيچ نمي دانستي. و من غرق در انديشه خوشبختي تو، از دورانديشي خود در اقدام به مهاجرت، سخت شادمان بودم.

شادمان بودم از تصور اينكه آنجا گرچه سرد است، ولي ديگر نگران سردي منزل نخواهي بود؛ از تجسم اينكه آنجا، گرچه نژاد و زبان و مذهبي متفاوت داري، هرگز به شدت اينجا، به دليل عقايد و ميزان دارايي و انتسابات، مورد تبعيض قرار نخواهي گرفت؛ از اينكه آنجا فرصتهاي پيشرفت را با شرافتت معامله نخواهند كرد؛ اينكه آنجا به مدارسي خواهي رفت كه در آن عشق مي آموزند نه نفرت؛ در شهري خواهي زيست كه آنجا، كسي را زهره آن نيست كه براي آنچه مي انديشي، آنچه مي پوشي،  آنچه مي خوري و آنكه با وي معاشرت مي كني تعيين تكليف و تصميم گيري كند؛ و در يك كلام، كرامت انساني ات به معني واقعي پاس داشته خواهد شد.

نور دو ديده ام، اكنون كه سرگرم نوشتن اين سطورم، دقيقا چهار سال از آن واقعه فرخنده گذشته، و ما در حالي اين سالروز خجسته را گرامي مي داريم كه در مراحل نهايي انتظار بسر مي بريم و هر لحظه اميد به شنيدن اخباري مسرت بخش داريم؛ و من در اين لحظات گرامي، برايت، در هر جاي جهان كه باشي، چنان زندگي آرزو مي كنم كه موقعيت لذت بردن از لحظه لحظه آن بر تو مهيا، و رضايت تو از عمري كه پشت سر مي گذاري در آن حاصل باشد.