دوست عزيزمون عليرضا از وبلاگ از ايران به سوي نيوبرانزويك پستي نوشته كه احساسات عميقي رو در من زنده كرد، گرچه نفس نوستالوژي كم و بيش يكسانه و همه مون احساس كم و بيش مشابهي داريم، ولي خاطرات من كمي با خاطرات بعضي از دوستان متفاوته چرا كه وقتي انقلاب شد من بچه مدرسه اي بودم. با توجه به اينكه اكثر دوستان به گروه سني جوون تري تعلق دارن، فكر كردم اگه خاطرات خودم رو عمومي ترش كنم، شايد براشون خالي از لطف نباشه.

قديمترين زماني كه مي تونم به خاطر بيارم، چهار سالگيمه اون وقتا تو هر خونه اي تلويزيون پيدا نمي شد؛ ما يه تلويزيون سياه سفيد لامپي داشتيم، از اون نوع بزرگ چوبي پايه دار كه بايد درشو باز مي كرديم و بعد از روشن شدنش ده بيست دقيقه صبر مي كرديم تا گرم بشه و كم كم تصويرش بياد! اون موقع تلويزيون برام واقعا شگفت انگيز بود و يادمه چطور از نزديك به لامپ تصوير خيره مي شدم تا بفهمم پشت اين شيشه لامصب چه خبره!!!

از برنامه كودك اون وقتا نمايش عروسكي مزرعه سبز يادمه و بعد ها كارتون هاي سوپرمن و بتمن، سريال هاي تلخ و شيرين، آتش بدون دود، مرد شش ميليون دلاري، و يه سريالي به اسم طلاق كه اولش گوگوش مي خوند: "با هم رهسپار راه درديم..."، تبليغات تلويزيوني يك و يك، و الفانتن شوه هم يادم مياد: "ما ميريم به مدرسه، با الفانتن شوه ..."

واي؛ انگار كم كم خاطرات مه گرفته م دارن واضح تر ميشن! يادمه تو مدرسه معلم هاي زن و مرد داشتيم و معلم هاي مرد كراوات زده و معلم هاي زن بي حجاب بودن. چقدرمن عاشق كراوات بودم. اونو به عنوان سمبل تشخص و احترام مي دونستم. بي صبرانه منتظر بودم كه بزرگ تر بشم و كراوات بزنم! غافل از اينكه وقتي بزرگ تر شدم ديگه كسي كراوات نمي زنه  (لابد بچه هاي الان هم، شكمِ گنده و ريش ژوليده و پيرهن رو شلوار رو سمبل تشخص مي دونن ديگه؟!!!)

در سه صفحه اول همه كتاب هاي مدرسه به ترتيب عكس هاي شاه و فرح و وليعهد رو چاپ مي كردن؛ دو تا از مورد علاقه ترين مطالب درسي برام، يكي شعر روباه و زاغ بود كه من عاشق عكسش بودم:

 يكي ديگه هم شعري بود كه اسمش يادم نيست ولي بيت اولش اين بود: "علم نگر تا به كجا مي برد.... تا كره ماه ترا مي برد" بغلش هم عكس يه موشك فضايي رو كشيده بودن كه من بعد ها ديگه اثري از اون نديدم. لابد ديگه علم براي بچه ها لازم نبوده؟!!!

به ما تغذيه مي دادن: موز، شير پاكتي سه گوش، توك (امروزي ها به نام ترد ميشناسنش) و پنير هاي مثلثي فنلاندي كه زرد رنگ بودن (مثل كره) و در بسته بندي هاي دايره اي عرضه مي شدن كه روش عكس يه پنگوئن بود. (حالا مي دونم كه نوعي پنير پروسس شده بودن) واي كه چقدر طعمشون رو دوست داشتم و هنوزم دلم مي خواد يه بار ديگه از اونا بچشم!

خونه مرحوم پدر بزرگم يادمه كه ما آخر هر هفته مهمونش بوديم؛ اون اتاق هاي متعدد بزرگ نورگير با پنجره هاي قدي عريض جنوبي و طاقچه پيش بخاري هاي سنتي با ديوارهايي كه بنا به رسم اون دوره، يك متر پائينيش رنگ روغني براق و بقيه ش رنگ پلاستيك بود، اون حياط بزرگ پر درختش كه تو تابستون محل بازي ما بود، اون زير زمين با سقف آجري خرپشته ايش كه حتي تو تابستون خنك بود. كلاه شاپوي پدر بزرگم هم يادمه كه در حكم يه شيئ مقدس بود و ما حق دست زدن به اونو نداشتيم!

چه برفي داشتيم تو زمستونا! چه بازي هايي مي كرديم، سرسره بازي، گوله برفي، درست كردن كلبه برفي و آدم برفي تا وقتي كه از سرما نوك دماغمون سِر و صورتمون مثل لبو مي شد و دستامون تو دستكش پشمي بي حس ميشد و پاهامون ديگه مال خودمون نبود، اونوقت مي اومديم خونه سراغ بخاري نفتي (كه متداول ترين وسيله گرمايشي اون دوره بود) دستا و پا هامون كه گرم ميشد، گزگز مي كرد و به خارش مي افتاد. ما هم تو هوا تكونشون مي داديم و دستامونو ميذاشتيم زير بغلمون و اوخ اوخ مي كرديم.

حالا سالهاي ساله كه ديگه روي چنان برفهايي رو نديديم كه سهله، چندين ساله از وقتي ساكن شمال شديم اصلا وجود پديده اي به اسم برف رو فراموش كرديم! فقط اميدم به اينه كه وقتي رفتيم كانادا دوباره خاطرات برف بازي هامون زنده بشه.

يادمه كه نفت رو با اسب و گاري يا احيانا با چرخ دستي در خونه ها مياوردن و توزيع مي كردن. بعد ها وانت جايگزين گاري شد و تحويل نفت با كوپن. صحبت از نفت شد ياد چند تا ديگه از عناصر خاطراتم هم افتادم: چراغ والور و علاالدين و پريموس و زنبوري و چراغ فيتيله اي از انواع مختلف اعم از يك شعله، دوشعله يا گردسوز. اينا تجهيزات نفت سوز متداول اون زمان بودن كه بچه هاي امروزي ديگه هيچ ذهنيتي ازشون ندارن.

ما تا پايان دبيرستان چيزي به نام مدرسه غير انتفاعي و شخصي و از اين جفنگيات نداشتيم. هرچي بود همه دولتي بود؛ رايگان بود و با كيفيت. معلم هاي ما هنوز معلم بودن و هميشه معلم بودن؛ مقدس بودن و محترم. ما هرگز در زمينه تحصيلي موش آزمايشگاهي نشديم و انواع سيستم هاي آموزشي من در آوردي صد من يه غاز رو رومون آزمايش نكردن. ما دوره هاي تابستاني نداشتيم كه باهاش بچه ها رو از اصلي ترين نيازشون كه بازي و شيطنته محروم كنن؛ و كسي در تلاش شبانه روزي نبود كه اوقات فراغتمونو با برنامه هاي كم مايه به خيال خودش پر كنه و به عبارت صحيحش ازمون بگيره.

خوب؛ حالا خيلي چيزا عوض شده و ديگه هيچي مثل سابق نيست. در اين زمينه گفتني زياده و هر چي ميگم دنباله ش مياد! ولي چيكار مي شه كرد كه مجال محدوده و نمي شه هي همينطوري نوشت كه هم كسالت آور مي شه و هم حجيم؛ بنابراين من با عرض پوزش فعلا موضوع رو به همينجا ختم مي كنم تا اگه بعدا فرصتي پيش اومد و بهانه اي، بازم به موضوعات اينچنيني بپردازم.

پي نوشت: سري هم به اينجا بزنيد. شايد كمكي از دست كسي براي اين طفل معصوم بر بياد.