بحثي در حوزه انسجام خانواده ها در مهاجرت
دوست وبلاگ نويس مهاجري در مورد فعاليت هكرها در فيسبوك و قرار دادن ويدئوهايي با مضامين نامتعارف بر روي وال افراد مورد هجوم نوشته، و در مورد واكنش استقبال آميز بعضي از دوستان فيسبوكي خود اظهار شگفتي كرده بودن. از طرف ديگه به ياد دارم كه در گذشته مطالبي در وبلاگ بعضي از دوستان خونده بودم حاكي از جدايي بعضي از زوج ها در كانادا، در حالي كه همين زوج هادر ايران زندگي به ظاهر منسجمي داشتن.
از واقعيت اخير تفاسير و استنتاج هاي مختلفي ميشه داشت كه ارائه دهنده هاي هر كدوم، بالطبع از ديدگاه خودشون دلايل محكم و منطقي براي ايراداتشون دارن. با توجه به پيش فرض هاي ذهني ما ايراني ها ميشه انتظار داشت كه اين تحليل ها به سرعت به سمت مقصر دونستن محيط بي بند و بار جامعه كانادا سوق پيدا كنه.
با توجه به اينكه دلايل مدعيان اين نظر با توجه به سوابق فرهنگي ما كم و بيش براي همه مون معلومه، تصميم گرفتم از زاويه متفاوتي به ماجرا نگاه كنم. بنابراين، كليه آموزه ها،پيش فرض ها و باورهاي مذهبي و فرهنگي خودمون رو كنار ميذارم و سعي مي كنم تحليل هايي ارائه بدم كه حتي المقدور بر اساس واقعيت هاي شناخته شده در رابطه با ويژگي هاي روحي و رواني انسان ها باشه.
آيا هيچيك از شما به پديده اي به نام خود سانسوري و شدت و عمق نهادينه شدن اين پديده در روان ما ايراني ها توجه كردين؟ اين پديده البته، ولد خلف نظامهاي ديكتاتوري يه كه در طول قرن ها بر ما حاكم بوده و پر واضحه كه منحصر به ايران هم نيست. ارتباط اين موضوع به سيستم هاي ديكتاتوري اينه كه فرهنگ غالب جامعه، بر خلاف اونچه كه در جوامع دموكراتيك ميشه ديد، باورها و انديشه هاي مخالف و حتي متفاوت رو بر نمي تابه.
البته شكي نيست كه در دنياي واقعي ما هيچ چيز ايده آلي وجود نداره. بنابراين تمام جوامع بشري داراي تركيب مراتبي از فرهنگ دموكراتيك و مراتبي از فرهنگ ديكتاتوري هستن و تفاوت جوامع در نسبت تركيب اين دو فرهنگ در جامعه است. بعد از اين، براي ساده تر شدن بحث، جوامعي رو كه در اون فرهنگ دموكراتيك غالبه، جامعه دموكراتيك و عكس اون رو جامعه ديكتاتوري مي ناميم.
در يك جامعه ديكتاتوري، كودك در حالي رشد مي كنه و شخصيتش شكل مي گيره كه مجبوره براي بدست آوردن پذيرش جامعه، كه از خانواده شروع ميشه تا به ساير سطوح برسه، خودش رو سانسور كنه. به اين معني كه بعضي از عقايد، افكار و تمايلات باطني شو از ترس طرد شدن ابراز نكنه. اين اخلاق و منش در ذهن فرد به تدريج نهادينه، و به رفتار ناخودآگاه فرد تبديل ميشه.
در جامعه اي مثل جامعه ايران كه بعضي از باورها و فرهنگ هاي جاري با طبيعت و سرشت بشري تعارض دارن، قشر قابل توجهي از افراد كه حتي ممكنه اكثريت داشته باشن، دچار خود سانسوري ميشن. افراد در حالي براي هم فيلم بازي مي كنن كه هيچكدومشون اون چيزي كه به بودنش تظاهر مي كنن نيستن؛ و اگه يكي پيدا بشه و ماسك اين تظاهر رو از چهره افراد برداره، همه احساس بهتري پيدا مي كنن. چون مي بينن كه حتي بدون اين ماسك هم همه كم و بيش شبيه همن!!!
البته منظورم از تظاهر، نوع بد و مذموم اون نيست. منظورم همون اجبار محيطي يه كه فرد رو در موقعيت انفعالي قرار ميده و در يك لاك دفاعي ناگزير، وادار به عدم بروز منويات باطني خودش مي كنه كه طبيعتا در انظار سايرين، سبب ايجاد يك تصوير غير واقعي از شخصيت فرد، و لذا انتظار رفتار قابل پيش بيني براي اون ميشه.
بعضي وقتا پيش مياد كه يك ناجي افسانه اي، در هيات هكر فيسبوكي از دنياي افسانه ها قدم به دنياي واقعي ما ميذاره و ماسك ها رو از چهره ها برميداره! دوستان ما كه ما رو بر اساس شناخت قبليشون داراي ويژگي هاي اخلاقي متفاوت ،و نه لزوما متضاد، با خودشون مي دونن، با مشاهده هر نوع موضوع و متريال كه حاكي از تعديل شناخت قبلي شون باشه، چه واقعيت داشته باشه و چه نداشته باشه، از اينكه مي تونن خودشون هم، حتي براي لحظه اي، ماسكشون رو كنار بذارن و خودشون باشن خوشحال مي شن و از اون استقبال مي كنن.
شگفتي ما هم از اونجا ناشي ميشه كه دوستانمون رو تا اون لحظه فقط با ماسك ديده بوديم و هرگز تصور نمي كرديم كه چهره واقعي افراد با اونچه كه ما تا حالا ديديم اينقدر متفاوت باشه. ولي در واقع بايد بدونيم كه در جامعه اي مثل جامعه ما، چهره واقعي اكثر افراد با شناختي كه ما ازشون داريم متفاوته و اين قضيه هك، صرفا بهانه اي يه كه پرده از واقعيت برداره. آيا ما قادريم كه تفاوتهاي دوستانمون با خودمون رو ارج بذاريم و عليرغم اين تفاوت ها اونا رو دوست داشته باشيم؟
شكي نيست كه اتفاق مشابهي در يك جامعه دموكراتيك كمتر مي افته. چرا كه مردم نسبت به تفاوت هاي فيمابين حساسيت كمتر و پذيرش بيشتري دارن و دوستان براي اينكه بتونن با هم رابطه حسنه برقرار كنن، نيازي به تظاهر كردن و ماسك به چهره زدن ندارن. بعبارت ديگه همديگه رو همونجوري كه هستن دوست دارن و به جاي تمركز بر روي تفاوت ها، از مشتركات هم لذت مي برن.
حالا اين موضوع چه ربطي به ماجراي طلاق و جدايي زوج ها مي تونه داشته باشه؟ بر اساس بحث ارائه شده، زوجين هم، از همين قائدۀ تظاهر و ماسك بر چهره زدن مستثني نيستن. هر كدوم سعي مي كنه خودشو نسبت به هنجارهاي پذيرفته شده و عقايد غالب جامعه پايبند و مقيد نشون بده. تا وقتي كه خانواده در جامعه ايران به سر مي بره، اين تظاهر كردن و تظاهر ديدن به قدري براشون طبيعي يه كه مطلقا احساس نمي كنن مشكلي وجود داره.
همين خانواده وقتي وارد جامعه آزاد و دموكراتيكي مثل جامعه كانادا ميشه، زوجين كم كم مي بينن كه ملت به هيچي تظاهر نمي كنن. حتي تعارف الكي هم بينشون جايي نداره. بنابراين كم كم نسبت به عادي بودن رفتار خودشون دچار ترديد ميشن و با شروع كنار گذاشتن ماسكهاشون، به تدريج عدم تفاهم و اختلاف بينشون خودنمايي مي كنه. از طرف ديگه با مشاهده افراد ديگه اي در جامعه كه بدون ماسك شبيه همون چيزي هستن كه مطلوب اوناست، كم كم نسبت به هم سرد ميشن و نهايتا كارشون به جدايي مي كشه.
منطقا يك احتمال ديگه هم در بين هست كه در واقع روي ديگه سكه س. گاهي ممكنه پيش بياد كه زوجين عليرغم اينكه در باطن و در خصوصيات واقعي خودشون هم شباهت خيلي زيادي به هم دارن ولي به دليل اين ماسك هميشگي كه به چهره دارن، خودشون از عمق اين شباهت بي خبر باشن كه در اين صورت با پايين افتادن ماسك و بروز چهره واقعي، نه تنها خانواده انسجام خودش رو از دست نميده، بلكه مستحكم تر و منسجم تر از قبل ميشه.
البته بيم اين هم ميره كه شخص به دليل عمق رسوخ خود سانسوري در روانش، حتي خودش هم باور كرده باشه كه با خود واقعيش متفاوته. به عبارت ديگه خودش هم گول ماسك خودشو خورده باشه! كه در اين صورت با كمال تأسف و تأثر، عليرغم كليه شباهت هايي كه شخصيت واقعي زوجين باهم داره، با فرو افتادن ماسك، اونقدر از چهره واقعي خودشون و طرف مقابل شوكه و مضطرب ميشن كه نه تنها زندگي مشتركشون از هم مي پاشه، بلكه حتي ممكنه با خودشون هم دچار چالش و تعارض، و مبتلا به عوارضي از قبيل افسردگي و شيدايي بشن.
در مورد احتمالات اخير، من صرفا با توجه به استنتاج عقلايي نتيجه گيري كردم ولي هيچ اطلاعي از واقعيت ماجرا ندارم. قطعا دوستان مهاجر با توجه به تجربيات واقعيشون مي تونن در صورت وجود چنين مواردي، براي افزايش آگاهي من و ساير دوستان، بهش اشاره كنن.
حول اين موضوع كه آيا خوش بودن در غفلت و نا آگاهي بهتره يا تحمل آسيب و رنج احتمالي ناشي از علم به واقعيت، مباحث زيادي رو ميشه مطرح كرد، ولي در هر صورت شرط عقل اينه كه خانواده ها قبل از تصميم به مهاجرت و پذيرش اين ريسك، سنگ هاشون رو با هم و حتي با خودشون وابكنن. البته درست تر بود كه اين سنگ هاي لعنتي همون اول كار و قبل از نهايي كردن ازدواج واكنده بشن. ولي به هر حال كسي رو نميشه ملامت كرد؛ چرا كه همه ما كاملا واقفيم كه شكستن ريشه دارترين تابوهاي جامعه دگم ما به چه رستم دستاني نياز داره!
در جستجوي پرنده كوچك خوشبختي، با كوله باري از خاطرات تلخ و شيرين، مرز دشوار دلبستگي ها پيش رو، بسوي ناشناخته هاي دور، آنجا كه سرنوشت با فراز و نشيب اسرارآميزش ما را فرا مي خواند، رهسپاريم.